اخراج بولتون، پایان یک دوران

ستاره‌ها در اواخر عمر، مبدل به غول سرخ شده و سپس از انبساط باز می‌مانند. پس از آن و در فرآیندی طولانی، بسته به حجم خود به سیاهچاله یا کوتوله سفید تبدیل می‌شوند. اینکه پس از آن چه اتفاقی می‌افتد در درجه دوم اهمیت قرار دارد. واقعیت تازه این است که ستاره، دیگر وجود ندارد.
از سال 1953 (1332) که دکتر مصدق براساس ایده‌های برادران دالاس در حکومت آیزنهاور، نامطلوب شناخته شد، تا به امروز دکترین سیاست خارجی آمریکا، همواره از یک ماهیت تهاجمی برخوردار بوده است. آنها معتقد بودند نمی‌توان براساس دکترین‌های پیشین، منتظر اقدامات رقیب نشست، بلکه باید به صورت پیش‌دستانه اقدامات لازم را برای تامین منافع ایالات متحده انجام داد. تمامی استراتژیست‌های آمریکایی، در قرن گذشته بر این اعتقاد بودند که هژمونی ایالات متحده، باید در همه ابعاد نظامی، اطلاعاتی، رسانه‌ای، اقتصادی و فرهنگی، به هر شکلی ادامه یابد. تخطی از این حکم، طبعا با تنبیه‌های متفاوت (از تحریم تا حمله نظامی) پاسخ داده می شد، تا اقتدار هژمون، تداوم یابد. درگیری با شوروی، ویتنام و ایران، همچنین پایگاه‌های نظامی و دخالت‌های گاه و بیگاه (همچون 28 مرداد در ایران)، حملات نظامی و... ذیل همین گفتمان و به بهانه صلح جهانی (یا همان حفظ هژمونی) توجیه می‌شود. همین گفتمان در سال‌های گذشته، سعی کرده چین را از تبدیل شدن به یک رقیب برای آمریکا بازدارد. اما برای لگام زدن به چین (به عنوان دشمن اصلی)، مهار ایران امری حیاتیست. اتفاقی که آمریکا از انجامش، تحت ائتلاف پکن و تهران، عاجز است.
اما علیرغم تسلط گفتمان مذکور بر هیات حاکمه آمریکا، کسانی مانند باراک اوباما، اعتقاد به اختیار عمل قدرت‌های منطقه‌ای داشته و دارند. از همین جهت، وی و همفکرانش، تلاش زیادی برای مذاکره با ایران و حل مشکلات دو کشور داشته است. تلاشی که نهایتا به انصراف آمریکا از تغییر رژیم و اجازه غنی‌سازی (که حتی در دوره پهلوی با آن مخالفت شده بود) را به ایران می‌داد.
برجام، ترک برداشتن دکترین تهاجمی آیزنهاور و پذیرفتن مناسبات یک جهان چندقطبی بود. اما روی کار آمدن ترامپ و رویکرد تهاجمی وی (که چیز زیادی از مناسبات سیاسی نمی‌داند)، باعث شد تندروهای آمریکایی، امیدوار به بازگرداندن سیاست خارجی به مسیر گذشته شوند. ترامپ که تصور می‌کرد می‌تواند گفتمان‌ساز شود، به دلیل هم‌پوشانی فکری با راست افراطی آمریکا، ذیل گفتمانی قرار گرفت که مهم‌ترین نماد آن «جان بولتون» بود. در کنار او نیکی هیلی، برایان هوک و پمپئو، نمادهای کاریکاتورگونه از دیک چنی و کالین پاول بودند که در دوران جرج دبلیو بوش حمله به عراق را رقم زدند. بولتون برای زنده کردن آنچه «عظمت آمریکا» خوانده می‌شد، در جایگاهی نشست که مردانی چون برژینسکی و هنری کیسینجر نشسته بودند.
بسیاری از تحلیل‌گران حوزه روابط بین‌الملل نقش بولتون را کم اهمیت توصیف کرده و معتقدند ترامپ خودخواه‌تر از آن است که توصیه‌های کسی مانند بولتون را بپذیرد. ولی باید به این نکته اشاره کرد که بولتون، تحقق رویایی بود که در گذشته اتفاق افتاده بود. عملکرد یکسال و نیم گذشته آمریکا، بولتونیسم را به خوبی در عملکرد ترامپ نمایان می‌کند. فشار حداکثری در برابر چین، ایران و ونزوئلا، تلاش برای زنده کردن قدرتی افسانه‌ای بود، که هیچ‌کس، یارای ایستادن در برابرش را نداشت. اما نه تنها در برابر این سه کشور به بن بست رسید، بلکه با متحدین سنتی خود نیز وارد تنش شد.
ایالات متحده که در زمان اوباما، توانسته بود هوشمندانه قدرت رهبری جهانی خود را در مساله هسته‌ای ایران اعمال کند، حالا در جایگاهی قرار گرفته که متحدینش نیز به او اعتماد ندارند. در ونزوئلا، خوان گوایدو به حاشیه رفته، رهبر کره شمالی همچنان آزمایش موشکی می‌کند، ایران توانسته بر وضعیت خود مسلط شود و ضرب‌شست‌های محکم به آمریکا نشان دهد و چین چنان قد علم کرده، که به گواه برخی از اقتصاددانان، آمریکا را در خطر رکود قرار داده است. هژمونی ایالات متحده ترک برداشته و تلاش‌های بی‌فایده کسانی مثل جان بولتون، فقط پرده را از چشم جهانیان، بیشتر کنار می‌زند.
واقعیت این است که جهان امروز، دیگر حاضر نیست به یک قدرت غالب گوش کند. این که بر صندلی بولتون یا حتی خود ترامپ (در 2020) چه کسی بنشیند خیلی اهمیت ندارد. مهم این است که گفتمان اقتدار ایالات متحده به عنوان یک هژمون، دیگر پاسخگوی جهان جدید نیست و این کشور مجبور خواهد بود، استراتژی‌های دیگری را برای حفظ موقعیتش در جهان، تدوین و اجرا کند. سیاست‌ورزی در عصر جدید، راهبردهایی مبتنی بر پذیرش یک جهان چندقطبی، که حتی قدرت‌های منطقه‌ای در آن به رسمیت شناخته شوند را تقاضا می‌کند.
به نظر می‌رسد ستاره آمریکا، غول سرخی شده که هر چه بیشتر تلاش می‌کند به روزهای درخشان گذشته بازگردد، کمتر به نتیجه می‌رسد. چون جبر روزگار این‌گونه تفکرات زمان‌پریش را از بین خواهد برد. اینکه این غول سرخ، سیاهچاله شود یا کوتوله سفید، به رفتار بازیگران سیاسی در کاخ سفید بستگی خواهد داشت، ولی واقعیت این است که آمریکای پس از این دوران، دیگر هژمون نخواهد بود