قاصدک 24

از شگردهاي سردبيري

رمز موفقيت علي دهباشي در انتشار مداوم و پيگيرانه نشريه‎هاي فرهنگي و با همكاري عده‎اي پرشمار از اهل قلم در چيست؟ رواست كه استادان روزنامه‎نگاري و تاريخ‌نگاران مطبوعات به اين پرسش پاسخ بدهند، نه من كه روزنامه‏نگار نيستم، پژوهشگر ساده‎اي هستم كه از اواسط عمر مجله كلك و سپس از آغاز انتشار دوماهنامه بخارا تاكنون، با اين دو نشريه كه سردبيري‌اش با علي دهباشي بوده است، همكاري قلمي داشته‎ام. بارها و بارها كساني به من مراجعه كرده و توقعاتي از دهباشي را در ميان گذاشته و خواسته‎اند پادرمياني و انتظارات آنها را برآورده كنم. از زبان من كه اين پاسخ را مي‎شنيدند «‎سال‎هاي سال است نه دهباشي را ديده‎ام و نه حتي با او گفت‌وگوي تلفني داشته‏ام»، با حيرت و ناباوري و بدون استثنا حتي يك مورد...
 مطلبي به اين مضمون گفته‎اند: «ولي اسم تو در همه شماره‌ها هست، چه طور ممكن است دوست نزديك او نباشي؟» من هم پاسخ ثابتي را با اين واژه‌ها، تكرار كرده‎ام: « كساني مانند من هم هستند كه با نشريه همكاري مي‌كنند، نه با صاحب نشريه.» شماري اين پاسخ را نپذيرفته‌اند، يا شايد باور نكرده‎اند، يا پنداشته‎اند كه مي‎خواهم طفره بروم، از زير بار شانه خالي كنم و شفيع آنها نباشم، اما عين حقيقت را، دست‎كم از ديد خودم، گفته‌ام. اگر شما اهل تحليل‎هاي روانشناختي باشيد، مي‏توانيد از اين‌گونه برخوردها و پرسش و پاسخ‎ها شناختي از روحيات و منش افراد را به دست آوريد. خواهيد ديد كه شماري حاضر نيستند از پيش‎داوري‏هاي‌شان دست بكشند. حاضر نيستند به پاسخ شما خوب گوش بدهند و بكوشند آن را درك كنند. حاضر نيستند از كليشه‎هاي ذهني و از هنجارهاي رايج دور شوند. اگر تلاش كنيد كه مفهوم «مرگ مولف» را باز كنيد، دامنه معنايي آن را توضيح بدهيد و بخواهيد كه آثار را از پديدآورندگان‌شان، يا كلك و بخارا را از سردبير‏ش، جدا كنند، سعي‎تان به جايي نمي‏رسد كه نمي‎رسد. اين بليه آيا روزي از مردم، از جامعه روشنفكري، از نخبگان فكري ما دور خواهد شد يا نه، پرسشي است كه شايد شما هم مانند من آرزو كنيد كه روزي پاسخ آن آري باشد. مدتي پيش دوستي اين خبر را به من داد: «در مجلس بزرگداشت ... علي دهباشي هم سخنراني كرد و ضمن گفته‎هايش جمله بسيار محبت‎آميزي درباره يكي از نوشته‎هاي تو گفت». بعد رو كرد به من و پرسيد: «مثل اينكه شما خيلي با هم دوستيد؟»گمان مي‎كنم يكي از دلايل موفقيت علي دهباشي در سردبيري نشريه را مي‌توان از همين جمله آن دوست دريافت. دهباشي اين توان را به تجربه و به ياري شم حرفه‎اي خود كسب كرده است كه حساب كار و همكاري را از دوستي و دوست‎بازي جدا كند. شايد دهباشي خيلي‎ها را دوست نداشته باشد، يا نخواهد با آنها مناسبات دوستانه برقرار كند، اما در و پنجره نشريه‎اش را به روي همكاري با آنها نبسته است. او اين هوش و دورنگري حرفه‎اي را دارد كه آخر كار آنچه برجا و به يادگار مي‏ماند، نشريه پرباري است با همكاري طيف گسترده‎اي از هم‌قلمان و همكاران و به‌رغم ديدگاه‎ها، نگرش‎ها، سليقه‎ها و سلوك‎ها و همه ويژگي‎هاي شخصي‎شان. اميدوارم جمله زير حمل بر تعريف و تعارف، يا بياني خلاف مكنون واقعي‎ام تلقي نشود: «شايد اين دهباشي است كه مي‎تواند امثال ما را تحمل كند، نه ما».
يكي از درس‎هايي كه از استاد بزرگوارم شادروان ايرج افشار آموختم و هرگز آن را از ياد نخواهم برد، براي شما نقل مي‌كنم. خيال مي‌كنم عصاره زندگي استاد ايرج افشار را بتوان در دو چيز خلاصه كرد: «ايران‎شناسي» و «اطلاع‎رساني فرهنگي به همگان، به‌ويژه فارسي‌زبانان و فارسي‌دانان ايران‎پژوه». طي سال‌هايي كه از نزديك شاهد بودم، متوجه شدم استاد افشار به سمت هر كسي كه در آن دو حوزه فعاليت مي‌كرد، فروتنانه مي‎رفت، بدون آنكه با عقيده و سليقه او كاري داشته باشد. شمار فراواني ـ نمي‌دانم چقدرـ از هر سنخي كه به اين دو حوزه دلبستگي داشتند، با او همكار، دوست و آشنا شدند، يا در مراوده و مكاتبه و تماس مستقيم و غيرمستقيم قرار گرفتند. او نقطه كانوني دايره‎اي بود كه نمي‎خواست كسي كه با كارهايش در اين دايره قرار مي‎گيرد، يا مي‌تواند قرار بگيرد، از اين دايره بيرون بماند. اين منش و روش استاد ايرج افشار مي‎تواند براي هركسي كه به رشد و توسعه فرهنگي، علمي و پژوهشي به ‎راستي علاقه‎مند است، الگو باشد. شايد علي دهباشي هم با اين ويژگي كم‌مانند استاد افشار به ‏خوبي آشنا باشد. در هر حال و هر چه هست، آرزو مي‌كنم او با تداوم انتشار بخارا و ديگر تكاپوهاي فرهنگي‎اش در راه پيشرفت و اعتلاي فرهنگ ما تا توان دارد بكوشد. تا او به اين كوشش ادامه مي‌دهد، من و امثال من نه با شخص او كه با تقلاي درخور ستايش‎اش همراه خواهيم بود، چه ما را خوش بدارد و چه ندارد.
 مهر 1399