بلیط هواپیما

یزد خود را به رخ جهانیان کشید

باید دست کشیده باشی روی سینه
کاهگل ها.باید قدم زده باشی در تقاطع خشت و عشق.باید نفس کشیده باشی از بوی خاک باران خورده.باید نگاه کرده باشی به قامت بادگیرهایی که سر به آسمان ساییده‌اند و ایستاده اند.باید گوش داده باشی به هیاهوی بچه‌ها زیر طاقهای ضربی.باید در رویاهایت یکبار آشتی کرده باشی وسط کوچه های آشتی کنان. باید مست شده باشی از پیاله خشتهای خام.باید دل سپرده باشی به عظمت خاک گرفته کوچه های باریک. باید دست برده باشی لابلای گیسوان غبار زده فهادان.باید شعر خوانده باشی و شور داشته باشی.باید حرف زده باشی با مناره های مسجد جامع.باید حبس کشیده باشی پشت میله های زندان اسکندر.باید درد کشیده باشی همراه با خشتی که می افتد.باید کوچه تنگها قالی سلیمانت شده باشند و یکسره برده باشندت به پستوهای تاریخ.باید عشق بازی کرده باشی با چهار منار.باید خواب باغ دولت آباد را دیده باشی.باید دلت تپیده باشد برای اب انبارها.
باید حافظ خوانده باشی روی بامهای شهر.
باید معجونی از عشق و ارادت به جامت ریخته باشند،باید جنون زیبایی داشته باشی،بایدآشفته باشی،اشفته کوچه باغها.آشفته از عشق.

باید در سینه ات ثبت شده باشد،باید حک شده باشد جایی میان سلولهایت.باید جلوس کرده باشد در زندگیت،در رویاهایت.
باید مست و شیدا شده باشی.باید خشت خشت این شهر را دوست داشته باشی،تا بتوانی برای ثبت شدنش بکوشی. باید همه اینها را داشته باشی تا ملامتها و ناهمواریها آسان شود.باید عشق،حرم باشد تا بیابانها سهلت نماید. باید همه اینها باشی و بیش از همه اینها،تا
سینه ات را سپر کنی و بکوشی برای ثبت خشتها. باید شیفته خاک و آفتاب و سایه باشی،باید با تاریخ آشتی کرده باشی،باید،چیزی،کسی رویین تنت کرده باشد.باید غم کوچه داشته باشی تا دلت برای ثبتش تپیده باشد. باید دل سپرده باشی به خاک، تا برای حک شدنش در سینه جهان،دست شسته باشی از همه چیز. باید مجنون خشت باشی، تا سرت را بالا بگیری و خشتها را گواه،که بیش از این نمی‌توانستی.....
بلیط هواپیما