فرمـانـــدهی که حاج قاسم و نصرالله شیفته‌اش بودند

  محمدجواد مهدی‌زاده
«مَشغره» شهرکی است در بقاع غربی لبنان. تاریخ سکونت اولین انسان‌ها در آن به روزگار کهن می‌رسد. می‌گویند «نون»، پدر یوشع نبی (ع) که خود یکی از پیغمبران الهی (ع) بود، در همین ناحیه مدفون است. آثار فینیقی‌ها و رومی‌ها در آن قابل ملاحظه است. غیر از این تعداد زیادی مدرسه، مسجد، کلیسا، انجمن‌های خیریه، سازمان‌های امدادی و همین‌طور دریاچه معروف «قرعون» در محدوده آن قرار گرفته‌اند. با این حال مشغره، به یک چیز دیگر هم معروف است: تعداد زیادی از فرماندهان شهید تاریخ مقاومت از این شهرک پا به عرصه وجود گذاشته‌اند. «ابراهیم الحاج» یکی از آنها بود. نسبش به منطقه «قِلیا»، همجوار مشغره، می‌رسید اما در مشغره متولد و ساکن شده بود.
* * *
پسر «حاج محمود» هنوز عمرش از یک نوجوان بیشتر نبود که به صفوف مقاومت اسلامی پیوست. مبارزه با ‌اشغالگران صهیونیست تا حدی برایش مهم بود که خیلی از سرگرمی‌های هم‌سن‌وسالان خودش را بخاطر همین رها کرد. با این حال، هیچ‌وقت از مطالعه و تحقیق، مخصوصا در فضای علوم انسانی، غافل نشد. با وجود مشغله در جبهه و خیلی چیزهای دیگر، موفق شد لیسانس تاریخ و سپس فوق‌لیسانس علوم تربیتی بگیرد.


* * *
با وجود سن کم، به مهارتی در مقاومت اسلامی رسید که لقب جهادیش «سلمان» برای همرزمانش با پیروزی در عملیات‌ها هم معنی شد. در حالی که 16 یا 17 سال بیشتر نداشت، توانست به جایگاه فرماندهی تیم‌های عملیاتی در مقاومت اسلامی دست پیدا کند. او لیاقت خود را چندین عملیات تاریخ قدیم مقاومت اسلامی، مانند نبرد معروف با نیروهای چترباز ارتش اسرائیل در منطقه «مَیدون» در ماه می ‌سال 1988 (اردیبهشت 1367)، ثابت کرد.
از آن روز به بعد، توانایی‌های خود را تا حدی بروز داد که توانست نقش مهمی در پیروزی مقاومت اسلامی لبنان در دو جنگ هفت روزه (تصفیه حساب) و 16 روزه (خوشه‌های خشم) در سال‌های 1993 و 1996 (1372) و (1375) ایفا کند.
* * *
از اوایل دهه 90 میلادی (70 شمسی) فرماندهی ارشد جبهه عملیاتی مقاومت اسلامی در اطراف منطقه «جزین» در عمق نوار ‌اشغالی به او واگذار شد. در همین جایگاه ده‌ها عملیات موفقیت‌آمیز علیه ارتش رژیم صهیونیستی و مزدوران لبنانی‌اش (تحت فرمان ژنرال مزدور آنتوان لحد) انجام داد. او این جایگاه مهم را تا عقب‌نشینی دشمن صهیونیست از خاک لبنان در می‌2000 (خرداد 1379) حفظ کرد.
* * *
مادرش چیزی از جزئیات فعالیت او در مقاومت اسلامی نمی‌دانست. روزی از روزها در 1993 (1372)، شنید که یکی از فرماندهان ارشد مزدوران اسرائیل (ملقب به لحدی ها) در شهرستان ‌اشغالی «جزین» به درک واصل شده است. همان روز ظهر «ابراهیم» به دیدن پدر و مادرش آمد و احوال خانواده را پرسید. مدت کوتاهی از حضورش در خانه نگذشته بود که سر و کله تعدادی جوان پیدا شد. مادر گمان کرد که آنها رزمندگان مقاومت اسلامی بودند. حدسش درست بود. مردان جوان آمدند و ضمن تبریک به درک واصل شدن فرمانده لحدی، «حاج سلمان» را در آغوش کشیدند و دستانش را علی‌رغم مخالفت او بوسیدند. «ام ابراهیم» همان‌جا یقین کرد که پسرش فرمانده این عملیات بود و برای اولین بار فهمید که او با وجود سن کمش (در آن زمان 23 سال)، یکی از فرماندهان مقاومت اسلامی است.
* * *
چند هفته بیشتر از شکست ارتش اسرائیل در جنگ 16 روزه با حزب‌الله لبنان، طولانی‌ترین جنگ اسرائیل بعد از تأسیس منحوسش تا آن روز، نمی‌گذشت که مقاومت اسلامی حملات به پایگاه‌های نوار ‌اشغالی را از سر بگیرد. دو ماه بعد، نوبت به حمله به پایگاه ارتش رژیم صهیونیستی در حومه روستای «احمدیه» از توابع شهرستان «حاصبیا» در جنوب لبنان رسید.
سحرگاه روز شنبه 29 ژوئن 1996 (9 تیر 1375) رزمندگان مقاومت اسلامی لبنان، تحت فرمان حاج «ابومحمد سلمان» حمله خود را آغاز کردند و پس از پیشروی به داخل پایگاه و گرفتن تلفات و انهدام بخشی از تأسیسات دشمن، هنگام عقب‌نشینی، به رسم همیشگی، پرچم‌های مقاومت اسلامی را بر فراز سنگر دیده‌بانی پایگاه به اهتزاز درآورند.
* * *
تصمیم گرفته شد که پادگان دشمن ‌اشغالگر در منطقه «ریحان» هدف حمله قرار بگیرد. حاج سلمان شخصا طراحی و هدایت این عملیات را انجام داد. طبق دستور او، یک دستگاه موبایل توسط نیروهای واحد مهندسی بمب‌گذاری شد. این موبایل باید همراه تعدادی سلاح در قالب یک عملیات فریب، هنگام عقب‌نشینی رزمندگان مقاومت اسلامی از پایگاه، در اطراف آن رها می‌شد. نظر حاج سلمان این بود که صهیونیست‌ها این موبایل را به عنوان یک ابزار حاوی اطلاعات حساس از مقاومت اسلامی، به نیروهای «واحد جنگ الکترونیک ارتش رژیم صهیونیستی» (موسوم به واحد 8200) تحویل خواهند داد.
پس از اجرای موفقیت‌آمیز عملیات، دقیقا همان‌طور که حاج سلمان پیش‌بینی کرده بود، صهیونیست‌ها وسائل مورد نظر، از جمله موبایل بمب‌گذاری شده، را با خود بردند. آنها بدون اینکه موبایل را از نظر امنیت بررسی کنند، آن را تحویل یکی از آزمایشگاه‌های سری واحد 8200 دادند. درست در همین زمان بود که هنگام بررسی موبایل توسط کارشناسان واحد الکترونیکی، موبایل بمب‌گذاری شده منفجر شد. با این حال دشمن صهیونیست، حاضر به اعتراف در مورد جزئیات و کشته‌های خود در این عملیات اطلاعاتی، که توسط
حاج سلمان طراحی و هدایت شده بود، نشد.
* * *
مدت زیادی از ارتقای سرتیپ «اِرِز گِرشتاین»، افسر
آرژانتینی-سوری‌الاصل صهیونیست به ریاست «یگان ارتباطات» ارتش اسرائیل در نوار ‌اشغالی جنوب لبنان نمی‌گذشت. او پیش از این فرماندهی تیپ نیرو مخصوص «جولان» (گولانی) را برعهده داشت و غیر از اینکه تمام فعالیت نظامی خود را در این تیپ گذرانده بود، بیشتر تجربه نظامی‌اش هم در خاک لبنان سپری شده بود. معروف بود که همیشه در حین رفت و آمد مسلح است و شناخت بسیار دقیقی از لبنان دارد.
مقاومت اسلامی تصمیم گرفته بود در ادامه روند جنگ، در پاسخ به ترور فرماندهانش، فرماندهان ارشد دشمن را نیز هدف قرار دهد. سرانجام نوبت به ژنرال ارز گرشتاین، مهم‌ترین فرمانده ارتش ‌اشغالگر اسرائیل در مناطق ‌اشغالی لبنان، رسید. فرماندهی ارشد مقاومت اسلامی لبنان این عملیات بسیار حساس و تا آن زمان بی‌نظیر را به حاج سلمان سپرد.
طبق طرح از پیش مقرر شده در فرماندهی ارتش اسرائیل، ژنرال گرشتاین قرار بود روز 28 فوریه 1999 در نقطه‌ای به نام «هرماس»، در حاشیه جاده «حاصبیا - مرجعیون» با تعدادی از فرماندهان مزدور لحدی ملاقات و تبادل‌نظر کند. در این ملاقات، دو نظامی و یک خبرنگار اسرائیلی هم تیمسار صهیونیست را همراهی می‌کردند.
حاج سلمان که بر اساس داده‌های رسیده از نیروهای اطلاعات مقاومت اسلامی از این موضوع مطلع شده بود، نیروهای واحد مهندسی را برای کار گذاشتن یک مین کنار جاده‌ای، کمی دورتر از ساختمان محل ملاقات فرمانده اسرائیلی با مزدوران اعزام کرد. همزمان یکی از نیروهای ستاد تبلیغات جنگی مقاومت اسلامی (اعلام حربی) هم از صحنه عملیات فیلمبرداری کند.
حاج سلمان و نیروهای تحت امرش از لحظه ورود فرمانده صهیونیست به ساختمان محل ملاقات تا خروج او را زیر نظر داشتند. ارز گرشتاین هنگام خروج با همراهانش، او مانند همیشه سعی کرد از یک خودروی غیرنظامی برای رفت و آمد استفاده کرد. در مواردی از بنزهای مشکی رنگ با شیشه دودی استفاده می‌کرد. آن روز هم از یک خودروی تیره رنگ با شیشه دودی استفاده کرد.
هنوز ارز گرشتاین و همراهانش سوار بر ماشین در حال حرکت به سمت موقعیت قبلی خود بودند که ناگهان یک انفجار بر سر راه ماشین رخ داد. درون ماشین آتش گرفت و خودرو با خروج از جاده اصلی، در یک گوشه متوقف شد. ارز گرشتاین به همراه سه صهیونیست دیگر در دم به هلاکت رسیدند.
شدت ضربه برای اسرائیلی‌ها غیرقابل تصور بود. عالی رتبه‌ترین مقامات صهیونیست در یک منطقه ‌اشغالی در یک عملیات پیچیده نظامی، که کاملا با اطلاعات دقیق از زمان و مکان و کیفیت اقدامات او بود، کشته شده بود. این سیلی سنگین «حاج سلمان» را اسرائیل هرگز فراموش نکرد. این اعتقاد در بین گروهی از محققین هست که این عملیات، باعث نزدیک‌تر شدن آزادی جنوب لبنان شد.
* * *
سید حسن نصرالله وعده داد بود که اسرای مقاومت لبنانی را از زندان‌های اسرائیل آزاد می‌کند و مقاومت اسلامی هم با مشورت فرماندهان نیروی قدس سپاه مشغول طرح ریزی برای این اقدام بود. طراحی عملیات را «حاج عماد مغنیه» (ملقب به حاج رضوان) به‌عهده گرفت و آموزش‌ها و تمرینات لازم طی ماه‌های آخر سال 2005 و اوایل سال 2006 در اردوگاه‌های آموزشی مقاومت اسلامی انجام شد.
طبق طرح عملیاتی قرار شد نیروی‌های پیشرو تحت فرماندهی «حاج خالد بَزّی» (ملقب به حاج قاسم) و نیروهای عقبه تحت فرماندهی حاج سلمان عمل کنند. پایگاهی که در آن برای‌اشراف عقبه عملیات مستقر شد، جایی در اطراف شهرک مرزی «رامیا» بود، کمی عقب‌تر از نقطه صفر مرزی با جاده منطقه «زرعیت» در شمال فلسطین ‌اشغالی.
زیر رگبار و آتش گلوله‌باران که صدای آن در تمام مناطق اطراف به گوش می‌رسید، تیم اول هجوم تحت فرماندهی «حمزه حیدر» (حاج ابومصطفی) موفق شد اسرا را از خودروی هامر بیرون بکشد و با کمک نیروهای دیگر، آنها سوار بر چند خودروی لندکروز را به طرف منطقه عقبه عملیات ببرد. تلاش حاج سلمان و رفقایش نتیجه داده بود. حالا اسرائیل مجبور بود دوباره پرونده اسرا را باز کند.
صهیونیست‌ها از این وضع راضی نبودند. به خاطر همین تصمیم گرفتند نقش خودشان در تشکیل به اصطلاح «خاورمیانه جدید» را زودتر شروع کنند. بعد از گذشت چند ساعت و کشته شدن چند نظامی صهیونیست دیگر و انهدام یک ‌تانک مرکاوا، که به قصد بازپس‌گیری دو اسیر وارد خاک لبنان شده بود، ارتش اسرائیل حملات گسترده هوایی را شروع کرد. جنگ 33 روزه لبنان شروع شد.
* * *
اسرائیلی‌ها مصمم بودند که هر طور شده یک‌بار دیگر نوار جنوب رود «لیطانی» را، این‌بار برای همیشه، از خاک لبنان جدا کنند. برای این کار هم باید اول از مناطق بین مرز تا رودخانه باید پاکسازی می‌شد. فرمانده محور جزین در روزگار ‌اشغال، حالا فرمانده محور «عیتَا الشّعب» شده بود و مصمم بود جلوی واحدهای ویژه پیاده و زرهی دشمن را در این منطقه مهم مرزی بگیرد.
اولین کاری که برای گیج کردن واحدهای شنود دشمن کرد، این بود که رزمندگان را در عیتا به چند گروه تقسیم کرد و به هر کدام از رزمندگان دستور داد که پای خط تماس سیمی، هر بار موقع گفت‌وگو سعی کند شکل صدایش را کمی عوض کند. نتیجه این شد که فرماندهان اطلاعات ارتش اسرائیل خیال کردند به جای ده‌ها، با صدها رزمنده مقاومت اسلامی در این شهرک کوچک مرزی طرف هستند.
فرماندهان تیپ گولانی، که او فرمانده اسبقشان (ژنرال گرشتاین) را به گورستان فرستاده بود، خبر نداشتند که دشمن قدیمی درون شهرک مستقر است و نبرد را هدایت می‌کند. حتی وقتی که سی نفر از نیروهایشان یکدفعه در برابر خود او و تعدادی از نیروهایش درون یک گاراژ در عیتا قرار گرفتند. ابتدا با صدای بلند از کماندوهای اسرائیلی خواست خودشان را تسلیم کنند اما وقتی دید اصرار دشمن به درگیری است، خودش رگبار اول را روی دشمن خالی کرد و به دنبال او هم نیروهای مقاومت اسلامی و نیروهای اسرائیلی رو هم آتش گشودند. با اینکه خودش هم مجروح شد اما ضربه سنگینی به دشمن زد. مجبور کردن واحد نخبه نیروی زمینی ارتش اسرائیلی به عقب‌نشینی، آن هم با گذاشتن حداقل 8 جنازه روی دستش، چیزی نبود که برای جامعه کوچک صهیونیست عادی باشد.
* * *
با وجود فرماندهی در عیتا، به بقیه محورها هم سر می‌زد و به رزمندگان مقاومت اسلامی کمک می‌کرد. وقتی در ادامه جنگ دوباره به عیتا الشعب برگشت، روی خط تماس سیمی با یک افسر اسرائیلی مواجه شد که به عربی سلیس، از رزمندگان مقاومت اسلامی می‌خواست «با کمال فروتنی» خودشان را تسلیم کنند و سلاح‌شان را تحویل دهند تا سالم بمانند. حاج سلمان روی خط آمد و چند جمله بیشتر به افسر صهیونیست نگفت:
«ما رو به مرگ تهدید می‌کنی؟! مرگ شیوه ما و شهادت کرامت ما از طرف خداست! ما اولاد محمد(ص) و علی(ع) هستیم و میدون جنگ رو رها نمی‌کنیم!»
* * *
در کوران جنگ و درگیری در مناطقی جنوبی، سید حسن نصرالله نامه‌ای برایش فرستاد و به ایمانی که او داشت، تأکید کرد. در ادامه از او پرسیده بود:
«می توانی همچنان به نبرد در منطقه ادامه دهی؟!»
او هم چنین پاسخی داد:
«تا آخرین نفر نبرد خواهیم کرد. روحیه نیروها بالاست!» در آخر هم خطاب به سید نوشت:
«سید ما! تو لشکری از مردان رزمنده داری که ترس در آنان راه ندارد! من به آنان و به تو می‌گویم که همه ما استشهادی و شهادت‌طلبیم و تا آخرین نفر به جنگ ادامه خواهیم داد!»
* * *
دشمن خفت‌بارترین شکست خود تا آن روز را متحمل شده بود و بدون رسیدن به هیچ کدام از دستاوردها، مجبور به عقب‌نشینی شده بود. با این حال حاج سلمان دستور داد هیچ کدام از نیروها حق ترک موقعیت خدمت خود را ندارند. تا مطمئن نشده بود، نمی‌توانست اجازه دهد نیروها منطقه را ترک کنند. یک کار دیگر هم روی زمین مانده بود.
هنوز تعداد زیادی پیکر شهید و افراد مجروح رزمنده و غیرنظامی در منطقه مانده بود که باید به مراکز درمانی منتقل می‌شدند.
حاج سلمان شخصا روند انتقال آنان را نظارت کرد و دستور داد که تمام آنان را تا قبل از بازگشت دوباره اهالی، از منطقه منتقل کنند.
حالا نوبت ملاقات فرمانده و نیروهای پیروز رسیده بود. صبحانه روز بعد از پیروزی را در کنار نیروهایش به صرف «فول» و «مسبحه» (دو صبحانه پرطرفدار لبنانی) گذراند. بعد مثل همیشه با نیروهایش شوخی کرد و خندید. سپس به آنها گفت:
«این پیروزی تأثیر بزرگی تو آینده مقاومت داره اما یادتون باشه! هیچوقت این پیروزی رو از خودتون ندونین چون لطف خدا بوده! از این تجربه باید استفاده کنیم تا این آخرین پیروزی ما نباشه!»
* * *
با وجود مشغله زیاد و کار با نیروهای مقاومت اسلامی، از همسر و سه فرزندش غافل نبود. علاقه ویژه‌ای به دخترش «فاطمه» داشت و او را «یکی یه دونه بابا» صدا می‌زد. هر وقت هم که به خانه برمی‌گشت، بعد از سلام و احوالپرسی با همه جویای فاطمه می‌شد و اگر هدایایی آورده بود، اول او را صدا می‌زد.
هم خودش اهل مطالعه، تحقیق و تحصیل بود و هم همسر و فرزندانش را به این کار تشویق می‌کرد. هر زمان که فرصتی در خانه پیدا می‌کرد به مطالعه کتاب‌های مذهبی، تاریخی و سیاسی می‌پرداخت. سرگرمی دیگرش گوش دادن به سرودهای قدیمی مقاومت اسلامی بود؛ چیزی که خاطرات روزگار قدیم و همرزمان شهیدش، خصوصا افرادی مانند حاج عماد، را برایش زنده می‌کرد.
* * *
اوضاع در سوریه به هم ریخت. اعتراضات به درگیری مسلحانه و بعد هم جنگ تبدیل شد. گروه‌های مسلح غیر از درخواست نابودی دولت، اعلام کرده بودند که بعد از سوریه، نوبت لبنان و حزب‌الله است. تا اینجای کار حزب‌الله وارد صحنه نشد اما زمانی که افراطی‌های سلفی تهدید به انهدام اماکن و حرم‌های مقدس شیعیان، مخصوصا حضرت زینب(س) کردند دیگر تردید جایی نداشت. دبیرکل حزب‌الله لبنان دستور ورود نیروهای مقاومت اسلامی به زینبیه را صادر کرد. حاج سلمان هم به همراه «سید ذوالفقار» و دیگر فرماندهان مهم مقاومت اسلامی راهی دمشق شدند.
* * *
حاج قاسم سلیمانی به او علاقه و ارادت عجیبی داشت. این علاقه نتیجه نزدیک به بیست سال دوستی و اطلاع از تجارب نظامی
«حاج سلمان» بود. به همین خاطر، فرماندهی چندین محور و عملیات مهم در سوریه را شخصا به او و نیروهایش در مقاومت اسلامی سپرد. او و همرزمانش هم با موفقیت از پس یک یک آنها برآمدند؛ شکست محاصره بین‌المللی فرودگاه حلب، عملیات آزادسازی کسب در استان لاذقیه (شمال سوریه) و چند عملیات مهم دیگر. او شخصا پس از تصمیم برای پاکسازی مناطق مرزی بین سوریه و لبنان، «اتاق عملیات قَلَمون» را تأسیس کرد و فرماندهی آن را برعهده گرفت.
با این وجود، هنوز حاج سلمان مهم‌ترین مأموریت خود را دریافت نکرده بود تا اینکه از دل درگیری‌های سوریه و چادرهای اعتراضی غرب عراق، موجود هولناکی به نام «دولت اسلامی عراق و شام» که به صورت مخفف «داعش» لقب گرفت، شکل گرفت. چندین شهر مهم در غرب عراق و شرق سوریه به تصرف داعشی‌ها درآمدند تا اینکه با سقوط مشکوک «موصل» و خیانت بعضی طرف‌های عراقی، داعش تبدیل به یک تهدید بسیار بزرگ شد.
* * *
تروریست‌های داعش به حومه شمالی بغداد و فاصله نه چندان زیاد از حرم امام کاظم(ع) و امام جواد(ع) رسیده بودند. حاج قاسم سراغ چند نفر از فرماندهان مقاومت اسلامی آمد تا با کمک نیروهای عراقی مقاومت و یگان تازه تأسیس «بسیج مردمی» (حشدالشعبی)، جلوی نیروهای داعش را در عراق بگیرند. مهم‌ترین کار یعنی نظارت بر امنیت بغداد و پاکسازی مناطق شمالی را هم به «سلمان لبنانی» سپرد. کمی پایین‌تر از بغداد، «مدائن» پایتخت باستانی فارس بود که «سلمان فارسی» صحابی بزرگ پیامبر اسلام(ص) در آنجا مدفون شده است.
حاج سلمان با هماهنگی فرماندهان «کتائب (گردان‌های) سیدالشهداء(ع)» بر روند مبارزه با نیروهای داعش در شمال بغداد نظارت داشت. همان زمان هم با حاج قاسم در مورد روند عملیات پاکسازی ملاقات و گفت‌وگو کرد. در ادامه مأموریت تصمیم گرفت با یکی از فرماندهان کتائب سیدالشهداء(س) ملاقات و گفت‌وگو کند تا شرایط عملیات را بررسی کنند.
کنار پل «شیخ عامر» اطراف «حی الجوادین»، جایی که به «ضابطیه» نیز معروف است، منتظر «ابو علی النظیف» بود. هنگامی که ابوعلی به همراه تعدادی از رزمندگان کتائب رسیدند و مشغول بررسی موقعیت منطقه شدند، ناگهان موشکی از طرف نیروهای داعش شلیک شد. چند لحظه بعد، صدای انفجار در منطقه پیچید.
آن روز یکشنبه 27 جولای 2014 (5 مرداد 1393) آخرین روز ماه رمضان بود. حاج سلمان روزه‌دار پای آخرین برگ مأموریتش، دفاع از حرمین شریفین کاظمین (علیهماالسلام) و مردم مجاورشان را پس از 44 سال عمر دنیایی با خونش امضا کرد.
* * *
شهادت سلمان برای حاج قاسم بسیار سخت بود. نزدیک به 20سال دوستی از روزگار ‌اشغال جنوب لبنان تا جنگ 33 روزه، نبردهای سوریه و بعد عراق. حالا که دوست و همرزم قدیمی به شهادت رسیده بود، تصمیم گرفت کاری برای او انجام دهد که کم نظیر بود.
رهبر انقلاب اسلامی از سابقه جهاد و مبارزه حاج سلمان بی‌اطلاع نبود. به‌خاطر همین وقتی حاج قاسم پیکر حاج سلمان را با هواپیما از بغداد به تهران آورد، خودش شخصا بالای سر پیکر «سلمان لبنانی» نماز خواند. چنین افتخاری کمتر نصیب یک فرمانده نظامی مقاومت اسلامی شده بود. بعد هم تعدادی از لباس‌ها و وسایل حاج سلمان را برای تبرک و دیدن عموم در موزه نگه داشتند و پیکر را راهی لبنان کردند.
انتظار حاج قاسم هم زیاد طول نکشید. کمتر از 6 سال بعد، در جایی نه چندان دورتر، کنار فرودگاه بین‌المللی بغداد، قاسم ایرانی و ابومهدی عراقی هم به برادر و همرزم‌شان سلمان لبنانی پیوستند.