روزنامه فرهیختگان
1397/07/22
تکراری نشو آقای خاص
یکی از ستارههای نسل قبل سینمای ایران است. نسلی که از هیچکس تقلید نمیکرد و هنر بازیگری در ایران را چند پله بالاتر برد. او روزگاری مرد هزارچهره سینمای ایران شناخته میشد اما امروز زمزمههایی درباره تکراری شدن نقشها و تیپهایش شنیده میشود. آیا پرستویی تکراری شده است؟ میگویند پرویز پرستویی تکراری شده و دیگر حتی زبان، بدن و حرکات چشم و ابروی او را تمام مردم ایران از حفظ هستند. امروز چنین نقدی درباره هنرپیشهای مطرح میشود که حدود ۲۰ سال پیش اتفاقا به خاطر تکراری نبودن نقشهای مختلفی که بازی میکرد، سر زبانها افتاده بود اما آیا این پرویز پرستویی است که تکراری شده یا اینکه فیلمهای سینمای ایران تنوع ندارند و طبیعتا باعث میشوند که هر بازیگری در آنها تکراری به نظر برسد؟ میشود این را به یاد آورد که در اواخر عمر مرحوم خسرو شکیبایی هم دقیقا همین نقد درباره او مطرح شده بود و گفته میشد که این هنرپیشه از یک جایی به بعد مرتب در حال تکرار خودش است. علیرضا خمسه که روزگاری یکی از ستارههای بهشدت محبوب سینمای ایران در کارهای کمدی بود هم از نیمه دهه 70 به این طرف مورد چنین نقدی قرار گرفت. این نقد را حتی در مورد اکبر عبدی که او هم یک کمدین مشهور به حساب میآمد بارها مطرح کردهاند؛ اما آیا مقصر تکراری شدن یک بازیگر خود اوست یا نداشتن تنوع در فیلمهای سینمای ایران و اصرار فیلمسازان کماستعداد در تکرار کلیشههای جواب پس داده و موفق مقصر اصلی است؟ جواب این پرسش هرچه که باشد، نمیتوان در آن تردیدی داشت که چنین هنرپیشههایی حتی اگر تکراری هم شده باشند، از کسی به جز خودشان تقلید نکردهاند و نمیکنند و به علاوه، هنوز هم بهرغم تمام نقدهایی که علیه آنها مطرح است، محبوبیت بالایی بین تماشاگران دارند. مردم هنوز عبدی و خمسه را دوست دارند، حتی اگر وقتی از در سالن سینما بیرون میآیند، گله داشته باشند که اینها همان عبدی و خمسه همیشگی بودند و هنوز هم گاهی وقتی پرستویی بغض میکند، خون مردم به جوش میآید؛ حتی اگر از تکراری شدن این فیگور و موقعیت ناراضی باشند. باید گفت آنچه بعضی از فیلمسازان سینمای ایران تبدیل به کلیشه کردهاند، تنها تکنیکهای بازیگری بازیگران نیست. آنها داستانها و موقعیتهای دراماتیک را هم کلیشه کردهاند و گرنه عادت به چهره، لحن، تن صدا، فیزیک و تمام داشتههای دیگر یک هنرپیشه، او را تکراری نمیکند. حتی ادامهدار بودن بعضی از فاکتورهای شخصیتی هر هنرپیشه در نقشهای مختلف هم تا این حد نمیتواند او را تکراری کند که مردم از آن دلزده شوند. اما در سینمایی که به محض موفق از آب درآمدن یک فیلم، موجی از تقلیدهای سطحی پشت سر آن ایجاد میشوند، عجیب نیست چیزهایی که از شخصیت دلشاد در فیلم «جیببرها به بهشت نمیروند» ۲۷سال تکرار شود تا اگر خود خمسه بازیشان نکند یا ٢٢ سال بعد از «آدمبرفی» هنوز بخواهند که با زنپوشی مردان توجه مخاطب را جلب کنند، حتی اگر خود عبدی این نقشها را بازی نکند و بعد از سالهای سال، پرستویی در قالب کلی «مردان تهران قدیم» و «کهنهسربازی یکه و تنها» تکرار شود و اینکه خمسه هنوز هم نقش جیببرها یا آدمهای رند را بازی کند، به تنهایی نمیتواند باعث تکراری شدن او بشود، مگر اینکه کاراکتر جیببر، ۲۷ سال بدون بهروزرسانی خلاقانه در سینمای ایران تکرار شود. اینکه یک هنرپیشه در قالب آدمهای دو شخصیتی یا کسانی که دورنمای اجتماعی دارند برود، به تنهایی باعث تکراری شدن او نمیشود مگر اینکه عباس خاکپور ۲۲سال بعد از «آدمبرفی» همچنان زیر قلم فیلمنامهنویسان ایران به طرزی سطحی و دمدستی تکرار شود. نه جذابیت کهنه سربازها هیچگاه برای سینما از بین خواهد رفت، نه لمپنهای قدیمی؛ مگر اینکه به محض موفقیت فیلمهایی مثل «آژانس شیشهای»، «مرد عوضی»، «مارمولک» و... تعداد زیادی تقلید سطحی از هر کدام از مولفههای جذاب این فیلمها صورت بگیرد. حاجکاظم؛ بچهمحل قیصر پرویز پرستویی اصالتا آذری است اما در یکی از روستاهای استان همدان به دنیا آمده و در محله خزانه تهران بزرگ شده است. محل تولد، زیست و پرورش این هنرپیشه در کیفیت نقشهایی که او بازی کرده به وضوح موثر بودهاند. پرویز پرستویی برادری بهنام بهروز داشت که در سال ۶۵ در منطقه جنگی شلمچه شهید شد. بهروز دلش میخواست که بعد از جنگ گواهینامه پایهیک بگیرد و راننده ترانزیت بشود و حالا میشود دید که نهتنها سیمای یک رزمنده خاکی و بامرام از برادر پرویز پرستویی به نقشهای او سرایت کرده، بلکه حتی بارها مخاطبان این هنرپیشه تصویر او را پشت رل کامیون دیدهاند. بزرگ شدن در یکی از محلات جنوب شهر تهران و جمع کردن روغن سوخته تعمیرگاهها از جویهای فاضلاب محله برای فروش به کارخانههای بازیافت در سن کودکی، پرویز پرستویی را در فضایی متفاوت نسبت به خیلی از هنرپیشههای امروز سینمای ایران پرورش داد. اصولا در نسلی از بازیگران که پرستویی متعلق به آنهاست، چنین خاستگاههایی برای کشف و پرورش بازیگران بیشتر به چشم میخورد؛ اما سینمای ایران که از دهه ۷۰ به بعد کمکم به سمت فضاهای محفلی رفت و نسبت فامیلی بازیگران تازهوارد با عوامل دیگر سینما در آن بیشتر دیده شد؛ دیگر امثال پرستویی را هم کمتر به خودش دید. پرویز پرستویی در جوانی منشی دادگستری هم بود و حضور در چنین جایگاهی باعث بهوجود آمدن تجربه اجتماعی زیادی برایش شد. بیوک میرزایی تعریف میکند یک بار برای احوالپرسی از پرستویی به سراغ او در دادگستری رفته و در همانجا تحت تاثیر تظلمخواهی یکی از مراجعان زن قرار گرفته است. اما پرویز به او گفته که گول نخور، این خانم دروغ میگوید؛ و چند دقیقه بعد که این مراجعهکننده، با پرداخت رشوه قصد داشت کارش را راه بیندازد، خود میرزایی هم فهمید که نظر پرستویی درست بوده است. تجربه چنین شغلی برای یک هنرپیشه میتواند خیلی مفید باشد. رسیدن به این درجه از آدمشناسی در بازیهای پرستویی بهشدت نمود داشت و موثر بود. این توانایی تشخیص تفاوت کسانی که در دنیای واقعی فیلم بازی میکنند از کسانی که حتی اگر بلد نیستند حرفشان را درست بزنند ولی حق با آنهاست به پرستویی و انتخاب نقشهایش خیلی کمک کرد. اولین بازی چشمگیر پرویز پرستویی «لیلی با من است» بود که در آن شخصی به نام صادق مشکینی، بهرغم ترس از خطمقدم جبهه، وانمود میکند که یک رزمنده سلحشور و بیباک است. به عبارتی صادق مشکینی برای اطرافیانش فیلم بازی میکند و این شخصیت را خود پرستویی در دادگستری به خوبی شناخته بود. در «آژانس شیشهای» هم حاج کاظم بهرغم اینکه حق با اوست، در عمل رفتاری انجام داده که او را در مظان یکسری اتهامات قرار میدهد. این موقعیت دقیقا برخلاف «لیلی با من است» بهحساب میآید و سکوت یک انسان محکوم شده که در حقیقت حرف بجایی میزند، فقط از رهگذر شناخت چنین آدمهایی در دنیای واقعی تا این حد میتواند ظریف از آب دربیاید. پرستویی در «مارمولک» هم از تجربیات زیستهاش بهشدت بهرهمند شد و لحظات نابی را خلق کرد. او در جوانی نوحه میخواند و با فضاهای مذهبی آشنا بود، از طرفی این هنرپیشه در جنوبیترین محلات تهران بزرگ شده است و با فضای ذهنی و اجتماعی جاهلها آشنا بود. او به واسطه همین تجربههای عینی به خوبی توانست قرار گرفتن یک شخصیت در دو نمای متفاوت و بهشدت متضاد را به بهترین شکل ممکن با هم جمع ببندد. به عبارتی یکی از اصلیترین تخصصهای پرستویی در بازیگری، ایفای نقش آدمهایی است که به اصطلاح فیلم بازی میکنند و این نوع کاراکترها از بهترین کمدیهای او مثل «لیلی با من است» گرفته تا سطحپایینترین کارهایش مثل «لسآنجلس- تهران» بارها تکرار شده است. نکته قابل توجه دیگری که در کار پرستویی وجود دارد در کنار ایفای نقش آدمهایی که فیلم بازی میکنند، ایفای نقش کسانی است که برعکس، صداقت متهورانهای دارند. از حاج کاظم در «آژانس شیشهای» که بهترین نمونه این نوع کاراکترهای پرستویی است تا فرمانده «سیزده۵۹» که سطحیترین و کلیشهایترین نسخه آنهاست، چنین شخصیتهایی را هم بارها میشود در کارنامه پرویز پرستویی دید. بازیگری که ریزهکاریهای مربوط به چنین نقشهایی را تاکنون در زندگی روزمره طبیعیاش ندیده و تجربه نکرده باشد برای ایفای چنین نقشهایی ناچار خواهد شد که از حرکات اور اکت (over Act) و بیرونزده استفاده کند اما چنان که خودش از دل چنین شرایط پیچیده و متناقضنمایی بیرون آمده، با یک بازی حسی، از پس این نقشها به خوبی برمیآید. برای همین است که بسیاری هایهای گریه میکنند، اما بغض پرستویی بیشتر روی مردم تاثیر میگذارد. قوارهشناس نقشهای سینمایی پرستویی با «دیار عاشقان» وارد سینما شد؛ یعنی اولین فیلم دفاع مقدسی سینمای ایران. البته پیش از آن هم چندین و چند مورد فیلم جنگی در سینمای ایران تولید شده بود، اما آنچه مفهوم آن امروز برای ما با عنوان دفاعمقدس شناخته میشود، اولین بار در این فیلم نمود پیدا کرد. البته سابقه پرستویی در تئاتر به پیش از اینها بر میگردد. او برای اولین بار در سال ۱۳۵۶ با تلهتئاتر «میلاد» جلوی دوربین آمد، اما خودش سابقه ورود به کار هنری را به ۱۴ سالگیاش مرتبط میداند. «اولین استادی که در بخش فن بیان شاگرد ایشان بودم زندهیاد مهدی فتحی بود که به منطقه نازیآباد میآمد و تدریس میکرد. وقتی 14 ساله بودم، با مینیبوس ما را از پایین شهر به دانشکده هنرهای زیبا میآوردند تا نمایش «در اعماق» نوشته ماکسیم گورکی را تماشا کنیم. آقای مهدی فتحی نقش ساتین را بازی میکرد. شخصیتی دائمالخمر و من با خود میگفتم این غیر ممکن است که شخصی بتواند این نقش را این چنین باورپذیر ایفا کند.» پرستویی در مورد منطقهای که از آن برای تماشای تئاتر به دانشکده هنرهای زیبا میآمده، میگوید: « منطقهای که زیستگاه من بوده و در آن نفس کشیدهام، محلهای بود که شاید اگر یک عکس یادگاری با بچه محلها داشته باشیم، همه وحشت میکنند که شما چگونه قسر در رفتید؟!» اما مهدی فتحی در بین همین بچهها به دنبال آدمهای با استعداد در زمینه هنر میگشت که یکی از آنها همین پرویز پرستویی به حساب میآید؛ «ایشان در وزارت نیرو کار میکردند و ظهرها پس از پایان کار به پارک شهر میرفتند و با همان لباس مینشستند. فضای پارک شهر بهگونهای بود که هر قسمتی مکان و پاتوق اشخاص و قشرهای خاصی بود. بهعنوان مثال قسمتی بازنشستهها و بخشی دیگر قاچاق فروشها و قسمتی محصلها و... و آقای فتحی کنار این قشرها مینشست.» بالاخره این جوان با استعداد جنوب شهری پس از انقلاب وارد سینما شد و در دهه 60، پنج فیلم سینمایی و دو سریال تلویزیونی بازی کرد. اما دهه 70، دهه اوج گرفتن پرستویی بود. غیر از سریال «امام علی» و فیلم «آدمبرفی» که نقش پرستویی در آنها چندان دیده نشد، او در اوایل این دهه «لیلی با من است» را بازی کرد و در نیمههای آن جلوی دوربین ابراهیم حاتمیکیا رفت تا حاج کاظم «آژانس شیشهای» خلق شود. چند کمدی خلاقانه و پر از نوآوری که محمدرضا هنرمند آنها را به سبک کمدیهای نئورئالیستی ایتالیا ساخته بود، از دیگر آثاری بودند که باعث شهرت و محبوبیت بیش از پیش پرستویی در دوران پس از دهه ۷۰ شدند. «مرد عوضی»، «مومیایی ۳» و «عزیزم من کوک نیستم» را میتوان بهعنوان نمونههایی از آثار موفق پرستویی در زمینه کمدی مورد اشاره قرار داد. پرستویی در سال ۷۶ که «آژانس شیشهای» را بازی میکرد، برای داریوش فرهنگ در فیلم «روانی» هم به ایفای نقش پرداخت و برای چندمین بار در کنار خسرو شکیبایی قرار گرفت. اما اواخر آن دهه بود که «مارمولک» بهعنوان یک جمعبندی باکیفیت از اکثر مولفههای کیفی بازیگری در کار پرستویی، مدتی روی پرده رفت و با حواشی زیادی از پرده پایین آمد که همین باعث بیشتر دیده شدنش در منازل مردم شد. پرستویی خودش درباره مارمولک میگوید: «شاید این کار تنها فیلمنامهای بود که قبل از صحبت با کارگردان و نویسنده، اول با بازیگرش مشورت شد. به من گفتند که ایدهای دارند مبنیبر اینکه یک دزد، روحانی میشود. بعد پرسیدند این نقش را بازی میکنی تا به نویسندگان سفارش نوشتنش را بدهیم؛ که گفتم بله.» او راجعبه تاثیرگذاری خودش روی این نقش میگوید: «به یاد دارم اولین باری که قرار شد سناریوی «مارمولک» خوانده شود آقای قاسمخانی گفت که میشود از آقای پرستویی خواهش کنیم، متن را با لحن و شیوه صحبت یک روحانی بخوانند؟ من جواب منفی دادم و گفتم نقش روحانی که در سناریوی شما نوشته شده است من را به یاد بازیهای سطح پایین و نشان دادن روحانیت به شکلی هجوآلود میاندازد. دزدی هم که شما نوشتید بیتعارف باید گفت که تا به حال از محله جردن به پایین نیامده است! منتهی دزدی که من در ذهن دارم، داوود عزیز گاوکش، عباس مورچهخور و اکبر محصل و... است.» دلی سربلند و سری سر به زیر توفانی که پرستویی در دهه ۷۰ به راه انداخت، در دهه ۸۰ همچنان شاخهها را میجنباند. او در سال ١٣٨٢ «کافه ترانزیت» را برای کامپوزیا پرتوی بازی کرد که بهترین فیلم این فیلمساز تا به حال بوده؛ اما «کافه ترانزیت» یک اثر زنمحور بود و غیر از پرستویی هر هنرپیشه دیگری هم میتوانست آن نقش را ایفا کند. در سال ۸۳ «بید مجنون» ساخته شد و پرستویی با مجید مجیدی همکاری کرد. این خبر در ابتدا خیلی از علاقهمندان به سینما را ذوقزده کرد اما نتیجه کار چنان که انتظار میرفت از آب درنیامد. بعد نوبت «به نام پدر» بود که نوع غلوشدهای از شخصیت حاج کاظم در آن تکرار میشد. پرستویی برای این فیلم بار دیگر سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد را گرفت اما انتقادهای زیادی را هم به دلیل تکرار بیش از اندازه مولفههای حسیاش برانگیخت. بعد نوبت به دو فیلم از مازیار میری به نامهای «پاداش سکوت» و «کتاب قانون» رسید که در دو سال پیاپی ساخته شدند. «پاداش سکوت» تکرار جنبههای دیگری از کلیشه حاج کاظم بود و «کتاب قانون» ترکیبی از این شخصیت با صادق مشکینی در «لیلی با من است». بزرگترین آفت ستاره شدن کمکم داشت دامنگیر پرستویی میشد؛ آن دسته از فیلمسازان ایرانی که به جای خلاقیت در پرورش یک شخصیت داستانی و سپس پیدا کردن هنرپیشهای که این شخصیت را جان ببخشد، دنبال نمونههای حاضر و آماده میرفتند و سعی میکردند از محبوبیت آنها استفاده کنند، حالا پرستویی را هم یکی از آن نمونههای حاضر و آماده میدیدند. سال ٨٧ عبدالرضا کاهانی فیلم «بیست» را ساخت و پرستویی در آن، نقش آقای سلیمانی را بازی کرد. پرستویی که سال ۵٩ با علیرضا خمسه در تئاتر «آتشافروزان» (نوشته ماکس فریش، به کارگردانی مهدی میامی) همبازی بود بعد از حدود ۳۰ سال بالاخره برای اولین بار با این ستاره سالهای دور سینمای کمدی جلوی دوربین همبازی شد. خمسه برای این فیلم سیمرغ بلورین جشنواره فجر را به خانه برد و فیلم «بیست» را خیلیها پسندیدند اما این فیلم لزوما پرویز پرستویی را لازم نداشت و باز هم چیزی به این هنرپیشه اضافه نکرد. البته فیلمهایی مثل «کافه ترانزیت» یا «بیست» که میتوانست با هنرپیشهای غیر از پرستویی هم به همین کیفیت ساخته شود جزء کارهای معمولی کارنامه این بازیگر حساب میشدند و پرستویی نباید در هر فیلم همه چیز را از اول خلق کند اما او در دهه ۸۰ به اندازه دهه ۷۰ درخششهای بینظیر و چشمگیری نداشت، هرچند که کارنامهاش نسبت به دهه ۹۰ پربارتر بود. پرستویی در همین دهه پیشنهاد ۲۰۰ میلیون تومانی برای بازی در «اخراجیها»ی مسعود دهنمکی را رد کرد و حتی در اظهارنظری گفت که جای چماق این آدم هنوز روی سر جوانان ما درد میکند. شاید دلیل این برخورد پرستویی ماجرایی باشد که برای فیلم «آدمبرفی» پدید آمد و مسعود دهنمکی هم در آن نقش داشت؛ یعنی همان حمله به سالن سینما و جلوگیری از نمایش «آدم برفی»... اما به هر حال وقتی دهه 80 تمام میشد، اگر در چهار گوشه ایران از یک پیرزن یا پیرمرد ۹۰ ساله هم درباره پرویز پرستویی پرسیده میشد، او قطعا این هنرپیشه را میشناخت. ریزعلی خواجوی یا همان دهقان فداکار در اواخر این دهه مصاحبهای داشت که چنین چیزی را ثابت میکرد. او گفت چون زبان فارسی بلد نیست، به سینما نمیرود اما «آژانس شیشهای» را در تلویزیون دیده بود و با اینکه به دلیل تسلط نداشتن به فارسی، فکر میکرد ماجرای آن در هتل میگذرد، از بازی پرستویی خوشش آمده بود و حس میکرد دلیرانه بوده است. مقایسه ستارههای نسل قبل، ازجمله پرستویی، شکیبایی، خمسه و عبدی یا حتی چهرههای تلویزیونی آن دوره مثل مهران مدیری، با ستارههای امروز، خیلی خوب مشخص میکند که سینمای ایران چقدر از توده مردم فاصله گرفته و در یک فضای اجتماعی خاص محدود شده است. امروز به جرأت میشود گفت 90درصد از مردم ایران هنرپیشههایی مثل نوید محمدزاده یا نازنین بیاتی را خوب نمیشناسند و این نشان میدهد که حتی دوپینگ جوایز فستیوالها هم نمیتواند هیچ هنرپیشهای را به معنای واقعی کلمه ستاره کند. پرستویی در همان دهه ۸۰ سریال «آشپزباشی» را هم برای محمدرضا هنرمند بازی کرد که برخلاف «زیر تیغ» چندان موفق از آب درنیامد و در «سیزده۵۹» نقشی را بازی کرد که بعدا برای آن از مردم معذرت خواست. اما پرستویی در دهه۹۰ بازیهایی داشت که اگر قرار بود یک هنرپیشه برای حضورش در فیلمهای ضعیف از مردم عذرخواهی کند، در مقایسه با «سیزده۵٩» به مراتب برای این عذرخواهی سزاوارتر بودند. این پرده آخر است؟ «من و زیبا» فریدون حسنپور، «میهمان داریم» محمدمهدی عسگرپور، «امروز» رضا میرکریمی، «بوفالو»ی کاوه سجادیحسینی و «دو»ی سهیلا گلستانی؛ فیلمهای داستانی پرستویی در دهه90 هستند. پرستویی در «من و زیبا» و «میهمان داریم» نقش یک پیرمرد سالخورده را بازی کرد، نقشی که هنوز برای او زود بود و در باقی فیلمها دچار فضای یخزده سینمای روشنفکری شد، فضایی که اگر مناسب حضور هر بازیگری باشد، مناسب او نیست. او در این سالها چند حاشیه هم داشت که از خداحافظی با سینما تا درگیری رسانهای با تهیهکننده «آژانس شیشهای» جزء آنها بودند. پرستویی در تیرماه سال 91 گفت که دیگر قصد ندارد در فیلمی بازی کند و به یک روستا میرود تا استراحتی کرده باشد. او دلیل این کنارهگیری را فیلمهایی عنوان میکرد که آن روزها بدنه غالب سینمای ایران را تشکیل میدادند و هیچ کدامشان ارزش حضور یک هنرپیشه جدی را نداشتند. منظور پرستویی از سینمایی که هیچ فیلم خوبی برای بازی کردن در آن وجود نداشت، موج کمدیهای سخیف و کممایهای بود که مدتی مثل لشکر ملخها به مزرعه فرهنگ ایرانی هجوم آورده بودند، اما فواره هرچقدر هم که سربالا برود، آخر سر باز خواهد گشت. این فیلمها غالب فیلمهای سینمای ایران را تشکیل میدادند. کمکم رونق آن کمدیهای سخیف کمرنگ شد اما در یک موج واکنشی جدید، سینمای روشنفکری، کسر قابل توجهی از تولیدات سینمایی ایران را به خودش اختصاص داد و پرستویی دوباره برگشت، در حالی که در این سینمای روشنفکری هم جای او نبود. او در فیلم «طبقه حساس» کمال تبریزی بازی نکرد و اگر هم میکرد، تجربه «مارمولک» تکرار نمیشد. «پاداش» هم فیلم دیگری بود که پرستویی میگفت قرار بوده برای کمال تبریزی بازی کند اما به دلیل اختلافش با تهیهکننده(که همان تهیهکننده آژانس شیشهای بود) تصمیم به نبودن در این پروژه گرفت. آخرین سالهای فعالیت پرستویی در برزخی میان کلیشه نقشهای قبلیاش و نقشهای جدیدی گذشت که هیچ ربطی به جنس بازی او و هالهای که از این هنرپیشه در ذهن هواداران شکل گرفته بود، نداشتند تا اینکه حاتمیکیا تصمیم گرفت «بادیگارد» را بسازد. سالها بود که مخاطبان سینما درباره سرنوشت حاجکاظم از ابراهیم حاتمیکیا سوال میکردند. مردم میپرسیدند که حاج کاظم امروز کجاست و چه میکند و رضا میرکریمی با ساختن فیلم «امروز» سعی کرد به سبک خودش این پرسش را پاسخ بدهد. اما حاتمیکیا چنین تفسیری را قبول نداشت و برای همین دست به کار ساختن فیلمی شد که سرنوشت قهرمان سرگردانش را مشخص کند. در نمای اول فیلم «بادیگارد»، حیدر ذبیحی که همان حاج کاظم به حساب میآید، در مطب یک چشمپزشک نشسته است و در چشمهایش نور انداخته شده، او میپرسد؛ «دکتر من کی میتونم بخوابم؟» و صدایی خارج از آن که متعلق به خود حاتمیکیاست میگوید «میخوابی.» به عبارتی خالق این شخصیت حالا به او میگفت که قصد دارم دیگر تو را راحت کنم و حیدر ذبیحی در پایان این فیلم کشته شد و به امتداد نوری پیوست که از انتهای تونل میتابید... حاج کاظم تمام شد و این یک تراژدی بزرگ برای نسلی از علاقهمندان سینما در ایران بود که همراه با او شیشههای یک آژانس هواپیمایی را شکستند و در اعتراض به ظلمی که عناوین قانونمدارانه داشت، به سقف شلیک کردند. خود پرستویی میگفت موقع بازی در فیلم «آژانس شیشهای»، وقتی دیالوگهای حاج کاظم را میگفت، بازیگران نقش گروگانهای آژانس گریه میکردند و حالا انگار بعد از ۱۸ سال بالاخره این قطره اشک، از چشمهایشان به زمین افتاد. پرستویی برای «بادیگارد» سیمرغ بلورین گرفت، آن هم در جشنوارهای که وزارت ارشاد وقت، آشکارا بنا به دلایلی سیاسی، خود حاتمیکیا را بهطور کلی نادیده گرفت. همین موضوع بین پرستویی و بهروز افخمی که آن روزها برنامه سینمایی «هفت» را در تلویزیون اجرا میکرد، دعوای شدیدی به راه انداخت که کار را به نوشتن یادداشتهایی توسط هر کدام از آنها در رسانهها کشاند. بعد از «بادیگارد» نوبت به «قاتل اهلی» اثر مسعود کیمیایی رسید. پرستویی که اولین حضورش مقابل دوربین را با تلهتئاتر «میلاد» به کارگردانی بهرام بیضایی تجربه کرده بود، بعدها هیچ وقت فرصت حضور در آثار سینمایی این کارگردان را پیدا نکرد. او هیچ وقت نتوانست با داریوش مهرجویی همکاری کند و فرصت همکاری با ناصر تقوایی هم اگر چه مدتها به همراه اکبر عبدی تلاش کرد که این فیلمساز مجددا فیلم بسازد، برایش فراهم نشد اما در دهه ۹۰ بالاخره این موقعیت فراهم شد که پرویز پرستویی، همان هنرپیشهای که روزگاری مرد هزارچهره سینمای ایران خوانده میشد، با مسعود کیمیایی همکاری کند. اما این اتفاق آنقدر دیر افتاد که دیگر نمک خودش را از دست داده بود. وقتی در سال ۱۳۷۶ «آژانس شیشهای» برای اولین بار در جشنواره فیلم فجر نمایش داده شد و چرت سینمای ایران را پاره کرد، هوشنگ گلمکانی، منتقد سینما و سردبیر ماهنامه «فیلم»، در مصاحبهای حاج کاظم را قیصر جدید سینمای ایران لقب داد و این چیزی بود که لااقل ۱۸ سال در ذهن خیلیهای دیگر هم میگذشت. حالا بازیگری که در نیمه دهه 70 قیصر جدید را بازی کرده بود، مقابل دوربین کارگردانی میرفت که سالها قبل اولین قیصر را ساخته بود. اما نه کیمیایی همان کیمیایی سالهای دور بود و نه جلال سروش هیچ ربطی به قیصر داشت و روی همین حساب «قاتل اهلی» هم چشم کسی را نگرفت. پرستویی مدتی بعد از «قاتل اهلی» در هیچ فیلمی بازی نکرد تا اینکه با «لسآنجلس تهران» به پردههای سینما برگشت. این اولین کمدی او پس از سالها دوری از سینمای کمدی بود و کمی شبیه «کتاب قانون» مازیار میری به نظر میرسید که در آن پرستویی با چندین و چند گریم متفاوت و در قالب تیپهای مختلف ظاهر شده بود. بهروز ژیان در «لسآنجلس تهران» کسی است که یک عمر مجبور شده فیلم بازی کند و حالا میخواهد از این وضع خلاص شود. او در حقیقت بهرغم تمامی نماهای مختلفی که از خودش نشان میدهد، صداقت عجیبی هم دارد. «لسآنجلس تهران» در حقیقت دستچینی از تمام فاکتورهای جوابپسداده پرستویی در فیلمهایی به حساب میآمد که او در روزهای اوجش بازی کرده بود. حالا شاید بهتر است بگوییم سینمای ایران دیگر کشش حضور ستارههایی از نسل پرویز پرستویی را ندارد. مردم در این روزگار نو و در غیبت آثار شاخص هنری، بهشدت اهل نوستالژی شدهاند. پخش سریالهای تکراری و قدیمی از تلویزیون و خاطرهبازی با فیلمهای قدیمی سینما بخشهایی از نمود چنین وضعی هستند و پرویز پرستویی یکی از گیراترین خاطرههایی است که مردم ایران با دوران نهچندان دور گذشته دارند. تینا پاکروان در نخستین گفتوگوی رسانهای «لسآنجلس- تهران» مقابل «فرهیختگان» نشست پرستویی خودش پیشنهاد بازی در این فیلم را داد خانم پاکروان، وقتی به کارنامه شما نگاه میاندازیم، میبینیم تمام فعالیتهای بازیگری، نویسندگی و کارگردانیتان در حوزه ملودرامهای خانوادگی و بعضا تاریخی است. طبیعتا سوال اول ما از شما این است که چه شد تصمیم گرفتید به سراغ ساخت یک کار کمدی آن هم با تم فانتزی بروید. این اقدام شما زمانی ریسک خطرناکی تلقی میشد که بدانیم تجربه ساخت چندین کار کمدی فانتزی در سینمای ایران، منجر به عدماستقبال مخاطب از آن کارها و نهایتا شکست و ناکامی آن آثار شده چون عادت مخاطب، تماشای کمدیهایی از جنس سینمای بدنه است اما احتمالا با آگاهی از این عدماستقبال از کمدی فانتزی، ریسک ساخت فیلمی در اینگونه را پذیرفتید. من در فیلمهای قبلیام، چه بهعنوان بازیگر، تهیهکننده و کارگردان با این دغدغه روبهرو بودم که ترجیح تماشاگر، کمدی است و من بهعنوان فردی که سرمایهگذار یا تهیهکننده کارهای خودم بودم و در بخش خصوصی کار میکردم، همیشه متضرر این نوع فاصله گرفتن تماشاگر از سینمای جدی بودم. برای همین میخواستم به مردم بگویم من به خواسته شما احترام میگذارم و میروم چیزی را میسازم که شما دوست دارید ببینید ولی با متنی که خودم مینویسم و آن شیوهای که خودم دوست دارم کار کنم. به همین دلیل بود که به سراغ کمدی رفتم. اما وقتی خواستم کمدی کار کنم، دیدم کمدیهایی که در سینمای ایران کار میشوند، اکثرا براساس دیالوگ و بازیهای بازیگران، چیده و حتی نوشته میشوند و من آن جنس کمدیای که میخواهد شوخیهای خاص یا الفاظ رکیک داشته باشد را با حفظ احترام به همه آنها، بلد نیستم و اصلا دوست ندارم و ترجیح میدهم همان ژانر اخلاقگرایانه سینمای خودم را با همان فرمان، در کمدی جلو ببرم. وقتی میخواهی به این شکل کمدی بنویسی، کمدی، کمدی سختی میشود که حتی ممکن است تماشاگر نتواند آن ارتباط بهینه را با آن اثر برقرار کند. این مساله خیلی در ذهنم میچرخید تا اینکه حال و هوای متفاوتی نسبت به کمدینویسی پیدا کردم و دیدم خیلی خوب است که بتوانم در این بخش، یک فضای فانتزی را وارد کنم مانند بسیاری از فیلمهایی که در هالیوود ساخته میشوند چون ژانری است که مردم با آن ارتباط برقرار میکنند و آن را میبینند؛ ژانری که وظیفه اصلی سینما که همان سرگرمی است را به دوش میکشد و ارتباط هم برقرار میکند.کار سختی بود؛ خیلیها برای اینکه بخواهم بخش فانتزی را جلو ببرم، من را منع کردند و گفتند مردم با فانتزیهای قبلی ارتباط برقرار نکردند. میگفتند فانتزیهای قبلی به کارهای شکستخورده و زمینخورده تبدیل شدند و... اما من دوست داشتم که این کار را انجام دهم. از طرفی، من خودم یکی از کسانی بودم که متون فانتزی «آنالی اکبری» میخواندم و جنس فانتری که در فضای نگارشی او بود را خیلی دوست داشتم بنابراین با او صحبت کردم که چنین ایده، طرح و قصهای دارم و بر همین اساس میخواهم فیلمنامه را در بحث نگارش و شخصیتپردازی بنویسم اما برای درآوردن حال و هوای فانتزی، تو باید بیایی و در کنار من قرار بگیری و با هم در نگارش فیلمنامه، آن بخش فانتزی را وارد کنیم تا بتوانیم یک کار متفاوت فانتزی را بنویسیم که ایشان هم پذیرفتند.واضح است که تولید «لسآنجلس- تهران» سخت بوده است؛ بهخصوص زمانی که میبینیم تلاش بسیاری خرج ایرانیزه کردن مدیوم داشتید چون یکی از خمیرمایههای رایج کمدی فانتزی، استفاده از ابزارهای نامتعارف یا قرار گرفتن در موقعیتهای خیلی عجیب است مانند آنچه در فیلمهای شاخص اینگونه نظیر «مردان سیاهپوش»، «ماسک»، «عزیزم من بچهها را کوچک کردم»، «ادوارد دستقیچی» و... میبینیم اما جنس فانتزی شما ایرانی است و گویا تعمدی در کار بود تا شکل فانتزی شما وارداتی نباشد. ببینید ما به لحاظ ساختاری، به دو دلیل خیلی در محدودیت قرار داریم: یکی اینکه امکانات ما، خیلی امکانات ضعیفی است و دوم آنکه بودجه ساخت فیلمهایمان، بودجه خیلی محدودی باید باشد تا فروش بتواند پاسخگوی هزینه باشد بنابراین شما باید خیلی چیزها را موقعی که مینویسید و میسازید، رعایت کنید. چون من بیشتر وقتم را در بخش تولید و تهیه سینمای ایران گذراندم، حتی در نگارش هم تولیدینویسی را رعایت میکنم اما آن ابزار، امکانات، پول و سرمایهای که فیلمهای هالیوودی در اختیار دارند، اصلا قابل قیاس با ما نیست و وقتی ما بخواهیم به آن ورود کنیم چیز ابتری میشود که تماشاگر به ما میخندد چون بههرحال تماشاگر، آن فیلم هالیوودی با آن استانداردهای بالای بینالمللی را در اختیار دارد و میبیند. ما اگر بخواهیم با این توان کم به لحاظ ابزار، تکنیک و بودجه کار کنیم، یک چیز ابتری به وجود میآید که تماشاگر آن را پس میزند بنابراین دیدم در چنین شرایطی، تنها راهی که باید به سراغ آن بروم، این است که از نحوه صحبت و بیان نگاه فانتزی با ابزار، امکان و توان خودمان استفاده کنم تا به بهترین شکل هم بتوانم نتیجه بگیرم. ایرانیزه شدن فیلم هم به همین دلیل است؛ ما در فیلم، بیشتر فضاهای مجازی چرخیدن بازیگر زن را داریم مطرح میکنیم و آن حال و هوایی که آنجا دارد و این، برای بار اول است که ویژوال افکت خیلی جدی در کنار خود ساختار قرار میگیرد و از فیلم بیرون نزده و چیز جدایی از آن نیست. کار «مجید خادمیان» واقعا بینظیر بوده چون من با ایشان در «خانوم»، «نیمه شب اتفاق افتاد»، «خانه کاغذی» و «یحیی سکوت نکرد» کار کردم و خیلی جالب است وقتی ما این فیلمها را به خانه سینما میدادیم تا کارش بهعنوان کسی که ویژوال افکت کار میکند، دیده شده و کاندیدای دریافت جایزه شود، خود بچههای کار ویژوال افکت میگفتند این فیلم کجایش ویژوال افکت داشت! یعنی تا این اندازه ریز و ظریف کار شده بود که آنها ندیده بودند.
قطعا برای تولید این فیلم، پای کمدی فانتزیهای موفق هالیوودی هم نشستید چون المانهای خاص این سینما نظیر پایان خوش، پرهیز از خشونت و توزیع قدرت میان تمام کاراکترهای کلیدی به شکل صحیحی در فیلمتان دیده میشود.
بله، فیلمهای بسیاری دیدم و خیلی برایم دغدغه بود که چرا سینمایمان حد وسط ندارد. یعنی ما یا فیلم هنری برای جشنواره میسازیم یا کمدی میسازیم که طی آن، مردم همان جوک و پیامکهایی که بینشان رد و بدل میشود را میبینند و به آن میخندند و خوششان میآید. ما آن استانداردی که در آن طرف دنیا ساخته میشود و بخش عمده بازار آن سینما را در اختیار دارد که کمدی فانتزی، سینمای اکشن و... است را یا کم دارم یا اصلا نداریم بنابراین بله، تحقیق کردم تا توانستم در مورد پخش حجم کار و بار مسئولیت روی شخصیتها کاملا آگاهانه بنویسم. ما «راوی» داریم که این نوع نریشن در سینمای کمدی فانتزی آن طرف، بیشتر جا افتاده تا در سینمای خودمان. سعی کردم این راوی از کار بیرون نزند و از بافت نگاه ایرانی باشد که نگاه تقدیرگرایانه و معتقد به تقدیر است و بنابراین، راوی ما تقدیر است که کل قصه را روایت میکند و اینکه فضاسازیها براساس همان شکل میگرفت.
شما در بخشی از صحبتهایتان، به تفاوت فیلمسازی در ایران و هالیوود اشاره داشتید. بهعنوان فردی که تحصیلات آکادمیک خود را در آمریکا گذرانده و در آنجا، فعالیت حرفهای خود را آغاز کرده و در ایران ادامه داده و فیلم کنونی خود را نیز در این دو کشور جلوی دوربین بردهاید، از شما میپرسم که تفاوت هزینههای فیلمسازی در ایران و آمریکا تا چه اندازه کیلومتری است و اینکه آیا راهکار اجرایی برای کاهش این فاصله وجود دارد؟ ما اینجا صحبت از صنعت سینما میکنیم اما درواقع، ما صنعت نیستیم. صنعتی که گردش مالی 180 تا 200 میلیاردی در یک سال داشته باشد، خیلی شوخی است که بهعنوان صنعت مطرح باشد یعنی با تولید 100 تا 150 اثر در طول یک سال، گردش مالی، چیزی بین 180 تا 200 میلیارد تومان است. بنابراین مطرح شدن سینمای ایران بهعنوان یک صنعت، بیشتر یک آرزو است تا واقعیت. البته تبدیل شدنش کار خیلی سختی نیست و اگر در قالب درست برنامهریزی شدن و نوشته شدن برنامههای استراتژیک در سینمای ایران، محقق شود، کار چندان دور از دسترسی نخواهد بود. برای اینکه ما دیدم با یک حرکت تبلیغاتی دو سال گذشته، مردم با سینما آشتی کردند و برگشتند اما آن حجمی از مردم که به سینماها برگشتند، هنوز کل سینماهای کشور را پر نکردهاند بهعنوان مثال ما اگر فروش 37 میلیاردی فیلمی مانند «هزارپا» را میبینیم - که واقعا باعث خوشحالی همه بچههای سینما بود که بدانیم این پتانسیل وجود دارد - این میتواند حتی به فروش 100 میلیاردی برسد چون ضریب اشغالی که در صندلیهای سینمای این فیلم وجود داشته، خیلی پایین بود و اینطور نبوده که مردم صددرصد صندلیها را پر کرده باشند که فیلم به چنین فروشی دست یابد. پس سینمای ما میتواند به صنعت تبدیل شود اگر در چرخه تولید و در بخش درآمد و پخش بتوانیم به یک منطق علمی و اقتصادی برسیم؛ ما آدمهایی داریم که میتوانند در حوزه اقتصاد کمک کنند و برایم عجیب است چرا مدیران به سراغ آنها نمیروند. واضح است که تولید فیلمی با کیفیت «لسآنجلس- تهران» کار سادهای نبوده است و کمتر اسپانسری هم در ایران برای چنین فیلمهایی سرمایهگذاری میکند. نحوه جذب و حمایت اسپانسر برای این فیلم چگونه بود؟ من به لحاظ جذب سرمایهگذار و اسپانسر، خیلی خوب کار کردم چون خیلی منصف و روراست عمل میکنم و خیلی راحت میتوانم با آنها ارتباط برقرار کنم. همه چیز به وضوح برایشان شفاف است و حکم بازی برد-برد را برایشان دارد برای همین از اینکه کنار هم قرار میگیریم، ناراضی نبوده و این همکاری ادامه پیدا میکند.
به «پرویز پرستویی» برسیم که 10 سال پیش، کمدی «کتاب قانون» را بازی کرد و در این مدت، بهرغم درخواستهای بسیار، در هیچ کار کمدیای ظاهر نشد. چطور شد به «پرویز پرستویی» برای ایفای نقش در فیلمتان رسیدید؟ من میخواهم این نکته را برای نخستینبار در روزنامه شما اعلام کنم که از ابتدا قرار بود «ژرار دوپاردیو» نقش اصلی این فیلم را بازی کند و چون این قصه را دوست داشت، حتی ما به توافق هم رسیدیم که ایشان به ایران بیاید اما جریان طوری شد که من از جایی، فیلمنامه را برایشان نفرستادم یعنی اینطور بود که من به فرانسه رفتم، طرح را برایشان گفتم و ایشان هم پذیرفتند ولی زمانی که بهرغم چندینبار پیگیری ایشان، قرار شد فیلمنامه را برایشان بفرستم، تردید کردم چون ایشان فارسی بلد نبود و مجبور بود که انگلیسی را با لهجه فرانسه صحبت کند و کار به صورت زیرنویس برای مخاطب ایرانی ارائه میشد و این برای اکران خارج از کشور من، یک اتفاق درجه یک بود اما در داخل کشور، چون من برای هموطنان خودم فیلم میسازم و آنها مجبور بودند زیرنویس بخوانند و همین، آنها را از نگاه کردن به فضای کمدی و لحظههایی که ایجاد میکردند، دور میکرد، سبب شد تا سر این موضوع تردید کنم. همزمان ما داشتیم «خانه کاغذی» را با آقای پرستویی کار میکردیم. من به ایشان گفتم دارم چنین کاری میکنم که ایشان گفتند این خیلی عالی است و من در این فیلم بازی میکنم یعنی درواقع خودشان پیشنهاد دادند. وقتی آقای پرستویی این پیشنهاد را ارائه دادند، من براساس شخصیت ایشان نشستم و متن را کامل تغییر دادم چون قرار نبود دوپاردیو بنشیند و «پیرهن صورتی» بخواند یا قرار نبود نقشهایی که بازی میکند اینها باشد. کلیت فضایی که ما برای او در نظر گرفته بودیم یک کلاهبردار فرانسوی بود که به ایران میآید و دیگر تبدیل شد به ایرانیای که خودش را فرانسوی جا زده و این جان میداد که بتوانم از توانمندی آقای پرستویی در نقشهای مختلف استفاده کنم بنابراین روند اینگونه شد که ما فرار ایشان از گذشته تا حال را برسانیم به کاراکترهای مختلفی که زندگی میکند تا برسد به این نقطهای که حالا برمیگردد.
بازیگری آقای پرستویی در سالهای اخیر از سوی برخی منتقدان با انتقادهای جدیای مواجه بود و نقطه اوج آن اظهارات آقای افخمی در برنامه «هفت» بود که مشمول عباراتی همچون بازیهای تکراری، شبیه به هم، تلخ و بینمک شد. بهعنوان کسی که در مقام بازیگر، تهیهکننده و کارگردان با آقای پرستویی همکاری داشتهاید، چه تفسیر منصفانهای از این شکل انتقادها دارید. من ضمن احترام به آقای افخمی که خیلی به ایشان احترام گذاشته و دوستشان دارم، باید بگویم که با کلیگویی مخالفم. گفتند بازی آقای پرستویی الان چند وقت است اینطوری شده و این حرف ایشان مربوط به گذشتهشان نمیشد. آقای پرستویی در بازیگری فرد توانمندی هستند که نمیتوان این حقیقت را انکار کرد. من فکر میکنم چون خودشان خواستهاند به وادی اینکه تلخ باشند و تلخ دیده شوند کشیده شدهاند، باعث شده همه از بیرون، این ذائقه ایشان را ببینند چه در فضای مجازی با پستهایی که میگذارند و چه در انتخاب فیلمهایی که داشتند بنابراین انتخاب ایشان، رفتن به سمت و سوی آثار جدی و تلخ بود تا آثار کمدیهایی که پیشتر بین مردم جا باز کرده بود مثل «لیلی با من است» یا «مارمولک». من بهعنوان کسی که در قالب بازیگر، تهیهکننده و کارگردان، با ایشان همکاری داشتم، واقعا در مورد توانمندیشان هیچ تردیدی ندارم اما بعد از تولید فیلم و زمان اکران من با این همراهی مشکل دارم چون هیچوقت همراه ما نبودند نه در «خانه کاغذی» و نه در «لسآنجلس- تهران». ایشان برخلاف دیگر بازیگران که فیلمشان را تا اکران هم دنبال میکنند و در کنار مردم قرار میگیرند، نیستند اما در زمان فیلمبرداری، ایشان در قالب هر کاراکتری که میخواستم، قبول میکردند و اصلا ایشان تبدیل میشد به آن کاراکتر و من راحت با ایشان کار میکردم.
البته فیلم یک صحنه بالا رفتن از دیوار توسط آقای پرستویی دارد و یک صحنه ورود از پنجره به داخل خانه که برای لحظهای بار نوستالژیک فیلم «مارمولک» را برای مخاطب تداعی میکند. واقعا چنین تعمدی داشتید؟ فقط وقتی قرار بود آقای پرستویی از دیوار بالا بروند، سر صحنه و براساس لوکیشن، این تصمیم را گرفتیم که چه کار کنیم. حتی من گفتم بدلکار بیاید و این صحنه را بازی کند تا خداینکرده آسیبی متوجه آقای پرستویی نباشد. یک لحظه گفتیم این چقدر میتواند یادآور آن فضای از دیوار بالا رفتن معروفی باشد که مردم دوست دارند و ایشان هم خودشان اصرار داشتند خودم میخواهم بالا بروم و بنابراین بهرغم ترسهای من بهعنوان کارگردان و تهیهکننده، ایشان خودشان بالا رفتند و اینکه از پیش در ذهن داشته باشیم، نبوده.
حین ساخت فیلم این خبر منتشر شد که ارشاد، خواستار جابهجایی نام فیلم از «تهران- لسآنجلس» به «لسآنجلس- تهران» شده. دلیل این خواسته ارشاد چه بود؟ بله، در ابتدا با این ممیزی بر سر نام فیلم مواجه شدیم چون معتقد بودند دعوت کنیم از لسآنجلس بیایند تهران چرا از تهران بروند آنجا. من برای آهنگ کلامی اسم فیلم گفتم «تهران- لسآنجلس» چون راحتتر در دهان چرخیده میشود. ولی گفتند «لسآنجلس- تهران» شود چون این دعوت به بازگشت است و رفتن را دعوت نمیکند که من هم پذیرفتم درحالی که خود فیلمنامه این حرف را دارد میزند و اصلا دلیلی برای اصرار روی اسمش نبود. در مورد سانسور، تعداد صحنههایی که ما سانسور شدیم، واقعا خیلی زیاد نیست به دلیل اینکه خودم در اشلی اخلاقگرایانه، فیلمنامه را نوشتم و ساختم، خیلی مراقب این قضیه بودم و نگذاشتم اتفاقی بیفتد که بخواهند حذفش کنند. بالاخره ما با این ممیزیها بزرگ شدهایم. واقعا خیلی جاهای کمی بود که انگشت رویش گذاشتند.
و سخن پایانی شما. همه بازیگران این پروژه بهشدت همراه بودند و در اینکه این فضا خلق شود، کمک کردند. بازی «مهناز افشار» واقعا به نسبت بازیهای دیگرش متفاوت است. بازیهای خانم خیراندیش و یزدانبخش (که تاکنون کمدی بازی نکرده بود) آنقدر لحظات شیرینی از آب درآمده که جزء صحنههای مورد علاقه خودم است و «ماهایا پطروسیان» که برای من از قدیم بهخاطر بازیهای درخشانی که در «هنرپیشه»، «ناصرالدینشاه» و «پرده آخر» داشتند، واقعا یک بازیگر تکرار نشدنی است و همکاری با او بسیار لذتبخش بود.گریم و فیلمبرداری در این کار بهشدت عالی بود. در صحنه و لباس، خانم «مرجان شیرمحمدی» متفاوت کار کردند و این اتفاق کاملا در بافت فیلم است. گریم، شخصیتپردازیهایی که به پرستویی میداد خیلی در ساخته شدن نقشهای متفاوتشان کمک کرد و البته فیلمبرداری خیلی خوب «فرشاد محمدی».تاثیر تبلیغات در شروع تکاندهنده این فیلم خیلی مهم بود. ساخته شدن تیزرهای درجه یکی که درواقع آقای «حمید نجفیراد» زحمت آنها را کشیدند و همچنین فضای تبلیغاتی متفاوت پوسترها و موشنها که توسط آقای بهکار انجام شد. مدیریتی که در بخش تبلیغات فیلم در فضای مجازی تیزرها و هدایتش توسط آقای «علی اسدزاده» صورت گرفت نیز بسیار مفید بود. در تبلیغات شهریمان بهواسطه حضور و حمایت اسپانسرهایی نظیر فروشگاه زنجیرهای رفاه و بانک ملت، باعث شد مردم از اکران فیلم آگاه شوند و پیگیر آن باشند و از همان روزهای نخست به تماشای فیلم بروند. پخش درست «نیکان فیلم» هم سبب توزیع درست فیلم و دیده شدن بیشتر آن شد. یکی از دوستان میگفت در ساعات پایانی روز اول اکران، یک فرد نابینا به تماشای فیلم رفته بود و نفر کناریاش، با لحنی آرام، صحنهها را برایش توضیح میداد. خب این آگاهی به دلیل تبلیغات گسترده فیلم به وجود آمده است. اگر حجم تبلیغات برای تمام فیلمها بیشتر شود تا مردم نسبت به اکران فیلمی آگاه شوند و از طرف دیگر، تلویزیون هم حجم حمایتش را بیشتر کند، اتفاق خیلی مهمی در سینمای ایران به وجود میآید. به نظرم هنوز تلویزیون آنطوری که باید از فیلمها حمایت کند، پشتیبانی نمیکند.

