شاعران در حکم قناریان معدن ‌زغال سنگ‌اند




مریم شهبازی


خبرنگار
تنها هجده روز از جنگ تحمیلی عراق علیه کشورمان کوچک‌تر است و تمام روزها و سال‌های کودکی‌اش همراه با پنجره‌های چسب خورده از نگرانی ریزش شیشه بر سر اعضای خانواده، صدای آژیرخطر بمباران و اتوبوس‌های مملو از سرباز سپری شده. برای همین هم در پاسخ به اینکه چرا«سه گانه خاورمیانه: جنگ عشق تنهایی»، تازه‌ترین مجموعه شعر او پیرامون چنین موضوعی شکل گرفته به‌ روزگاری اشاره می‌کند که بدون هیچ درکی از جنگ و فجایع اش با آن بزرگ شده. «گروس عبدالملکیان» اغلب شعرهای این مجموعه را در دورانی گفته که ماجرای حضور داعش در سوریه و عراق پررنگ‌تر شده بوده و دغدغه شعله‌ور شدن مجدد آتش جنگ یکی از نگرانی‌های جدی او و دیگر افرادی بوده که مستقیم و غیرمستقیم آن سال‌ها را درک کرده‌اند. اما وظیفه و نقش شاعر در شرایط فعلی کشورهایی همچون ایران یا فراتر از آن خاورمیانه چیست؟ عبدالملکیان در پاسخ این سؤال به نقل قولی از «کورت ونه‌گات» نویسنده امریکایی درخصوص استفاده کارگران معدن از قناری‌های آوازه خوان برای اطلاع از وجود گاز سمی در زمان پیش روی برای حفر معدن اشاره می‌کند، قناری‌هایی که زودتر از کارگران به معدن فرستاده می‌شدند تا اگر دیگر صدایشان شنیده نشد بدانند که اکسیژن در جریان نیست و خطر در پیش است!«شاعر هم به‌ گمانم همان قناری در معدن زغال سنگ است. او با شاخک‌های حساس تر و شهودی عمیق که آمیزه‌‌ای از خرد و احساسش است، دیگران را نسبت به اتفاقات اطرافشان حساس‌تر می‌کند.»

چرا مجموعه شعر جدیدتان حول جنگ و درگیری‌های خاورمیانه شکل گرفته؟
در شعر و به شکل خاص شعر مدرن به دلیل ماهیت دیالکتیکی‌اش، بیش از آنکه شاعر موضوع را انتخاب کند، موضوع است که شاعر را انتخاب می‌کند و بیش از آنکه شاعر، شعر را بنویسد، شعر است که در مسیرش شاعر را می‌نویسد. بعد از مجموعه شعر «پذیرفتن» که حدود چهار سال قبل منتشر شد، طی یکی- دو سال شعرهایی نوشتم که ناخودآگاه همه آنها به موضوع جنگ گره خورده بودند. به هر حال شاعر مدرن، زیست و فضای شخصی‌اش را می‌نویسد چراکه همان‌طور که اشاره کردم شعر مدرن یک شعر دیالکتیکی است که در نتیجه‌ گفت‌و‌گوی شاعر با اشیا، طبیعت و اتفاقات اطراف او شکل می‌گیرد و این زیست قادر است از دو طریق مستقیم و غیرمستقیم حاصل شود. مستقیم از طریق تجربیات شخصی ما و غیرمستقیم از طریق مطالعه کتاب، تماشای فیلم و همچنین از راه‌هایی نظیر پیگیری اخبار و حتی گفت و شنود با دیگران. خاورمیانه و اتفاقات مرتبط با آن همواره دغدغه فکری‌ام بوده، بویژه که من متولد هجدهم مهرماه سال 59 هستم و این یعنی تنها هجده روز از جنگ کوچک ترم. این را گفتم که بدانید جنگ از همان بدو تولد با زندگی‌ام گره خورده و منجر به کسب تجربیات مستقیم و غیرمستقیم بسیاری برای من شده آنچنان که هنوز ماجرای موشک‌باران تهران در
 سال ۶۷ را به خاطر دارم. کلاس دوم دبستان بودم، ساکن خیابان هاشمی در مرکز تهران بودیم و خانواده خاله‌ام هم در خانه روبه‌رویی‌مان زندگی می‌کردند. محدوده خانه‌مان از جمله خیابان‌هایی به شمار می‌رفت که محدوده‌اش چندین بار مورد اصابت موشک‌های عراق قرار گرفت.هنوز به خاطر دارم که به محض شروع بمباران به همراه خانواده خاله‌ام به کارگاه نجاری دایی در خیابان باغ فیض رفتیم که برخلاف حالا اغلب باغ بود و احساس امنیت بیشتری به ما می‌داد. حدود یکی- دو هفته‌ای تعطیل شد و آن روزها برای من و پسرخاله‌ام که درکی از شرایط نداشتیم یک موقعیت تراژیک - کمدی به شمار می‌آمد. مدرسه تعطیل شده بود و ما سرخوش از تعطیلی مدرسه در باغ‌های آن حوالی بازی می‌کردیم و عصرها هم به تماشای موشک‌هایی می‌نشستیم که به مرکز تهران می‌خوردند. این را گفتم که بدانید جنگ چه تأثیر عمیقی بر روح و روان من و هم نسلانم گذاشته و از همین رو عجیب نیست اگر ردپایی پررنگ از اتفاقات آن هشت سال را در شعرهایم ببینید.
سرودن شعرهای این مجموعه از نظر تاریخی با اتفاقات خاصی در خاورمیانه همزمانی دارد؟ بویژه که طرح جلد آن مرتبط با آزاد‌سازی موصل از دست نیروهای داعش است.
اغلب شعرهای این مجموعه حاصل روزهایی است که ماجرای حضور داعش در سوریه و عراق پررنگ‌تر شده بود، مدام خبرها را پیگیری می‌کردم و جنگ سال‌های کودکی‌ام به شکلی تلخ دوباره در ذهنم تداعی می‌شد. اگر خاطرتان باشد داعش تا حدود 150 کیلومتری مرز ایران پیشروی کرده بود و امثال من که به نوعی جنگ را تجربه کرده بودیم، دغدغه شعله‌ور شدن مجدد آتش جنگ را داشتیم.
تأکید دارید در ادبیات مدرن این شعر است که به سراغ شاعر می‌رود، چرا در این تعریف ادبیات کلاسیک و مدرن را از یکدیگر جدا کردید؟ جاری شدن شعر بر ذهن شاعر را که نمی‌توان به قالب آن محدود کرد!
من نیز موافقم که الهام شاعرانه، هم در ادبیات کلاسیک و هم در ادبیات مدرن مقوله‌ای مشترک است اما مسأله‌ای که در این گفته مد نظرم بوده تفاوت در نحوه اجرای این دو گونه شعری‌ است. تفاوتی اساسی میان شعر کلاسیک و مدرن وجود دارد. برای شاعر کلاسیک مرکز جهان به نوعی بیرون از انسان بوده اما از دوره‌ای به بعد در تاریخ تفکر جهان این مرکزیت تغییر کرد و خودِ انسان جایگزینش شد؛ آنچنان که حتی اگر قرار بود شناختی از جهان رخ بدهد آغاز آن از انسان بود و همین مسأله منجر به این شد که مقولات شعر در ادبیات کلاسیک مثل موسیقی، فرم‌ کلی، دستگاه نماد‌های تخیل غالباً بیرونی باشند. البته این نکته چندان به جنبه الهامی شعر ربطی ندارد و بیشتر بحثم بر سر مقوله اجرا در شعر است. هر چند که محتوای شعر هم بخصوص در حوزه ورود مسائل تاریخی- اجتماعی به ساحت شعر متحول شد، اما در حوزه مفاهیم ازلی- ابدی بخش اجرایی کار متحول شد. برای مثال در شعر سنتی، موسیقی شعر، بیرونی و برخوردار از وزن عروضی بود؛ و شاعر ناچار بود شعر را با هر وزنی که آغاز می‌کند آن را تا پایان با همان وزن ادامه دهد و برهمین مبنا است که می‌بینیم شاعرانی که جنون شاعرانه و شخصی‌تری داشتند یا برخوردار از گرایش‌های مدرن بودند خیلی اوقات از این موسیقی بیرونی نالیده‌اند و ازجمله بارزترین آنها می‌توان به مولانا اشاره کرد که در مصرعی می‌گوید: «مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا» و به شکل‌های دیگر هم در جاهایی دیگر این اعتراض را تکرار کرده است. در شعر کلاسیک فرم شعر از بیرون تعریف شده است، شما وقتی قالب غزل را انتخاب کنید به ناچار باید عاشقانه بنویسید یا اگر خواهان سرایش محتوای مدحی باشید باید به سراغ قصیده بروید. هرچند در روزگار جدید، تحت تأثیر نظریه ادبی نیما تحولاتی در قالب‌های کلاسیک هم ایجاد شده اما بخش عمده‌ای از مبنای آن همچنان چارچوب‌های از پیش تعیین شده است.البته این بحث بسیار مفصلی است و امیدوارم افرادی که به آن علاقه‌مند هستند با همین چند سطر به قضاوت گفته‌های حاضر نپردازند و به سراغ مطالعه گسترده‌تر بروند، برای مثال در مقدمه کتاب گزینه اشعارم به تفصیل در این‌باره حرف زده‌ام.
و تفاوت این مسأله با شعر مدرن در بحث محدودیت‌هایی است که به آن اشاره شد؟
در شعر جدید اغلب مقوله‌ها از جمله موسیقی، فرم، ساختارها و تخیل درونی می‌شوند و شاعر به تناسب هر موقعیتی به سراغ موسیقی یا فرمی می‌رود که رابطه‌ای کاملاً زنده و دیالکتیکی با تخیل و محتوای شعرش برقرار کند. در این گونه شعر، شاعر حکمت یا تفکری از پیش‌ساخته در سر ندارد که بخواهد با استفاده از چند عنصر خیال و سایر مقولات آنها را بیان کند، بلکه حکمت‌های پنهان و مه‌ گرفته‌ او در گفت‌و‌گویی زنده با اشیا و عناصر اطرافش و در طول شعر شکل می‌گیرد. شعر مدرن هرگز تفکر را به تخیل نمی‌چسباند، بلکه با تخیل فکر می‌کند. البته از گفته هایم نباید این‌گونه برداشت کنید که قصد داوری شعر کلاسیک را دارم، تنها هدفم اشاره به برخی از ویژگی‌های متفاوت این دو گونه است. فارغ از این مباحث خود من شخصاً علاقه وافری به بسیاری از شعرهای کلاسیک دارم و بهره‌های بسیاری از آنها برده‌ام. چرا که معتقدم طبقه دهم یک ساختمان را نمی‌شود روی هوا ساخت و شاعر مدرن، فارغ از شناخت هر مقوله‌ای در عصر خود باید ادبیات گذشته را خوب بشناسد و اساساً یکی از خطوط دیالکتیکی ذهنش گفت‌و‌گو با ادبیات گذشته‌اش باشد.
چرا مجموعه شعر شما با جنگ شروع شده، به عشق رسیده و با تنهایی تمام شده! حتی پایان آن بویژه جایی که می‌گویید: «دیگر نه اصرار به زندگی دارد/ نه اصراری به مرگ» قدری ناامید کننده به نظر می‌رسد!
اتفاقاً قصد من اشاره به جایی فراتر از زندگی و مرگ بوده و تأکید دارم در پس آن ناامیدی ظاهری، موقعیتی تازه و برآمده از نهاد انسان این کتاب نهفته است که در روند فرم این اثر می‌رود که به فعلیت برسد. خاورمیانه در این کتاب نمادین است، یعنی بهتر است بگویم مجازی از جهان ماست.انسان این کتاب از زمین جنگ می‌گذرد و عشق و تأمل و تنهایی را برای خود، بر این زمین و در این زمان معنا می‌کند.شاید به شکل خلاصه در جست‌و‌جوی هویتی گمشده است. هویتی که در عبور از میدان مین شکل تازه‌اش را می‌یابد. مسأله او دیگر روایت‌های گذشته از زندگی و مرگ نیست، بلکه خواهان یافتن معادلات جدیدی‌ است تا انسانی متفاوت را در این فاصله رقم بزند. انسانی که راه خود را از زمین آغاز کرده و اندک اندک به انسان- خدایی بدل می‌شود که چاقو را برداشته و رابطه علت و معلول را قطع کند.چرا؟ برای اینکه می‌خواهد با جنس دیگری از تعلیل جهانش را رقم بزند.
برای طرح جلد کتاب تان از عکس مشهوری که به دختربچه موصلی تعلق دارد و از آن به عنوان مونالیزای قرن یاد می‌کنند استفاده کردید، بحث شباهت حضور حس‌های متناقض در چهره او با اشعار خودتان بود؟
به نظرم چیزی که در چهره این دختربچه فراتر از خوشحالی و غم دیده می‌شود، حضور جنگ، عشق و تنهایی همزمان است. حس‌های نهفته در صورت این دختربچه، عکس مذکور را به اثری بسیار تأثیرگذار تبدیل کرده که با دیدن آن باید تأسفی بسیار برای قرنی خورد که ساکنانش به رغم ادعای تلاش برای ساختن جهانی زیباتر منجر به شکل‌گیری جنگ‌ها و ظلم‌های بسیاری شده‌اند.
در شرایط فعلی خاورمیانه که به بخشی از مشکلات آن اشاره کردید ادبیات چه کارکردی دارد؟
جمله مشهوری هست که می‌گوید تاریخ، چراغ راه آینده است و در این بین ادبیات را می‌توان روح تاریخ دانست. روحی که با شعر و ادبیات داستانی به مردم منتقل می‌شود تا به این وسیله نسبت به اتفاقات اطراف خود حساس شوند. این مهم‌ترین وظیفه‌ای است که شاعر به عهده دارد که بتواند مردم را نسبت به روح پیرامونشان حساس تر کند و جنبه شهودی بینش انسان را تقویت کند.«کورت ونه‌گت» نویسنده امریکایی در جایی به استفاده کارگران معدن از قناری اشاره می‌کند. کارگران معدن در هنگام حفر معدن برای اطلاع از وجود گازهای سمی از یک قناری آوازه‌خوان کمک می‌گرفتند، و آن را پیشتر از خود به درون معدن می‌فرستادند. اگر در معدن گازهای سمی پخش شده بود، به شکل غم‌انگیزی قناری دیگر آواز نمی‌خواند و کارگران پیش‌روی نمی‌کردند. شاعر هم به گمانم همان قناری در معدن زغال سنگ است. او با شاخک‌های حساس تر و شهودی عمیق که آمیزه‌‌ای از خرد و احساسش است، دیگران را نسبت به اتفاقات اطرافشان حساس‌تر می‌کند. شاعران پیش‌تر از باقی ارکان اجتماع وضعیت روحی آن را احساس می‌کنند و این دریافت به شکلی نهفته از طریق آثارشان به مردم منتقل می‌شود.