جناب مدیر کمی شیشه ماشین‌تان را پایین بدهید

سیاوش باقی| در روزهای گذشته خبری رسید مبنی بر این‌که مقامی قضائی در خراسان، دستور داده آب منزل یک مدیر آب و فاضلاب را قطع کنند تا از حال و روز مردمی که در این گرما بی‌آب مانده‌اند، باخبر شود و به دادشان برسد؛ خبری که کمی مبهم به نظر می‌رسید که آیا چنین حکمی مبنای قانونی دارد یا نه و این‌که اساسا چنین کاری درست است یا نه. اما فارغ از این اما و اگرها و با وجود این‌که چنین رفتارهایی چه به زور باشد و چه به اختیار بوی عوام‌گرایی می‌دهد، گاهی به نظر می‌رسد بد نیست که مسئولان در جامه مردم عامی فرو روند و کمی از زندگی آنها را تجربه کنند، شاید درد و مشکلات برایشان ملموس‌تر شود؛ مثالش شهردار تهران است که گاهی از مترو استفاده یا با دوچرخه مسیری را طی می‌کند. کارهایی که البته به نظر می‌رسد بیشتر برای خبرسازی و جلب‌ توجه و در وجه مثبتش تبلیغ استفاده از وسایط نقلیه عمومی باشد، اما در باطنش چه بسا بد هم نباشد. همین که شهردار سوار مترو شود و از آن‌چه روزانه در زیر زمین برای صدها‌هزار و میلیون‌ها شهروند اتفاق می‌افتد مطلع شود، به خودی خود اتفاق مفیدی است. حداقلش این است که وقتی حرف از مترو می‌شود، شهردار می‌داند که دارد از چه حرف می‌زند و می‌شنود؛ که واقعیت ماجرا چیست؛ مردم چه می‌کشند و چه می‌گویند.
اینها را برای این می‌گویم که خیلی وقت‌ها احساس می‌شود مسئولان خودشان درگیر آن‌چه در حیطه کاری‌شان می‌گذرد، نیستند. مسئولانی که بعضا با خودروهای شیشه‌دودی از خط ویژه رفت‌وآمد می‌کنند و از خانه‌هایشان در مناطق خوش آب و هوای شمال شهر به دفاتر خنک مرکز شهر می‌روند و برمی‌گردند، احتمالا نه از گرمای وحشتناک و ترافیک دیوانه‌کننده چیزی متوجه می‌شوند و نه از آلودگی هوا و این‌که افزایش ساعت به ساعت قیمت‌ها می‌تواند چه به روز قشر ضعیف بیاورد. بنابراین گفتن این‌که شما هم بیایید یک ماه با حقوق یک کارگر ساده زندگی کنید، بیایید پشت چراغ قرمز بایستید و مدتی به وسط شهر نقل مکان کنید و از این دود و شلوغی لذت ببرید، شاید شلوغ‌کاری و غوغاسالارانه به نظر برسد، اما در ذات خود خالی از حقیقت زندگی نیست. اما چرا این صحبت‌ها را بیان کردم؛ در روزهای اخیر در رفت‌وآمد به چند مرکز عمومی با شرایطی مواجه شدم که به نظرم آمد خود مسئولانش از آن بی‌خبرند. باخبر هم باشند، حاضر نیستند آن شرایط را تجربه کنند و در صف مردم عادی قرار بگیرند. یکی‌اش سازمان تأمین اجتماعی بود که وضعیتش شهره عام و خاص است و گذر گرگ به آن نیفتد! بعید است کسی باشد که گذرش برای مشکل و پیگیری سابقه و بیمه کارش به تأمین اجتماعی افتاده باشد و عصبی و بد و بیراه‌گو به زمین و زمان بیرون نیامده باشد. سازمان تأمین اجتماعی انگار بنایش را بر این گذاشته که ارباب‌رجوع را به کلافگی کامل برساند. مراحل پیگیری و موانع و مشکلاتی که بر سر راه مراجعان می‌گذارند، از کارگر تا کارفرما چنان زیاد است که آدم به خدا می‌رسد. این مشکلات سال‌هاست ادامه دارد و زور هیچ کسی هم به آن نرسیده. بخشی از کار اینترنتی و دیجیتال شده اما صف‌ها همچنان سر جای خود است و اعصاب‌ها همچنان در رفت‌وآمد به این اتاق و آن اتاق رنده می‌شود.
کسی هم متوجه نمی‌شود چرا کارهایی را که می‌شود از راه دور و آنلاین انجام داد حتما باید در کلنجار بین کارمندان و مراجعان بعضا با بی‌احترامی و فشار پیش برد؛ اگر پیش برود. در روزهای گذشته برای پیگیری سوابق بیمه‌ام به یکی از دفاتر سازمان تأمین اجتماعی در خیابان سمیه رفتم و به چشم دیدم که مردم چطور باید ساعت‌ها در یک زیرزمین داغ و بدون تهویه معطل شوند و به این‌طرف و آن‌طرف پاس داده شوند تا بتوانند درخواستی برای بررسی سوابق‌شان بدهند؛ کاری که درواقع باید بدون آمد و شد و به شکل آنلاین انجام دهند اما گویا بیمه از خلوتی اداراتش و خیابان‌ها خوشش نمی‌آید. مردم باید مدام دعوا کنند، بر سر جا و نوبت‌شان گلاویز شوند و عرق بریزند، به دلیل این‌که احتمالا هیچ رئیسی تا حالا خودش اینجاها نبوده ببیند چه خبر است؛ عمرا بیاید در این صف‌ها بایستد. مدیرهای بالایی که کارشان با یک تلفن و سفارش حل می‌شود، طبیعی است که اراده‌ای برای تغییر این شرایط وجود نداشته باشد. شک ندارم که اگر رئیس مجبور می‌شد 10 دقیقه در آن اتاق‌های گرم و خفه از حضور مراجعان یک لنگه پا بایستد، فکری می‌کرد.
سکانس بعدی در اورژانس بیمارستان امام‌خمینی(ره) می‌گذرد؛ جایی که بیماران در راهروها و لابی‌ها دراز کشیده‌اند و منتظرند تا به وضعیت‌شان رسیدگی شود. امکانات بیمارستان احتمالا اجازه افزایش فضا را نداده، پرستارها و کادر پزشکی هم زحمت‌شان را می‌کشند، اما وقتی شب تا صبح یک عده مریض گوش تا گوش کنار هم خوابیده‌اند و ناله می‌کنند و رسیدگی مرتب به آنها ممکن نیست در عمل چه صحنه‌ای به وجود می‌آید؟ جز دعوای مداوم بستگان و همراهان با کادر اورژانس و بکش‌بکش و محیطی عذاب‌آور برای مراجعان و کارکنان چه انتظار دیگری می‌توان داشت؟ واقعا اگر رئیس بیمارستان یا مسئولان وزارت بهداشت و درمان یا حتی نزدیکان‌شان مجبور می‌شدند یک شب تا صبح را در آن محشر کبرا به صبح بیاورند و اگر تصمیم می‌گرفتند از پارتی‌شان استفاده نکنند و با دو تا تماس به داد بیمار نرسند، چه می‌شد؟ انصافا تصمیم به تغییر این شرایط نمی‌گرفتند؟ خودشان شرمنده نمی‌شدند؟ حالا شاید عاقلانه نباشد به مسئولان اجرایی بگوییم خودشان کولرهایشان را خاموش و کمی با وضع مردم همدلی کنند یا به نمایندگان مجلس بگوییم برای خرید کالا در صف بایستند و فرزندانشان را به مدارس دولتی بفرستند.  از قضات هم نمی‌شود انتظار داشت اگر خودشان شکایتی داشتند، چه به‌عنوان شاکی، چه متهم، در نوبت رسیدگی قرار بگیرند و همان روندی را طی کنند که مردم طی می‌کنند و از امتیاز آشنایی و رابطه استفاده نکنند  البته اگر بخواهیم هم بعید است چنین اتفاقاتی بیفتد- اما شاید این‌که بخواهیم ساعتی یا روزی را به این شکل بگذرانند و کمی از زندگی مردم را مزه کنند، بد نباشد؛ که بیایند پایین تا دو قدم با هم برویم. کمی شیشه ماشین را پایین بدهند و ما را ببینند. چه‌بسا خیلی‌ها طاقت همین دو قدم و دو دقیقه را هم نداشته باشند. چه‌بسا همین دو قدم باعث شود وجدان عده‌ای درد بگیرد و مسئولانه‌تر برخورد کنند.