روزنامه فرهیختگان
1398/05/16
چپ؛ آلترناتیو یا سوپاپ اطمینان لیبرال دموکراسی؟
پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی در پایان جنگ سرد و در فضای جهان حالا دیگر تکقطبیشده، فرانسیس فوکویاما، با نظریه «پایان تاریخ» برای خود نامی دست و پا کرد. اما پس از گذشت بیش از ربع قرن از سیطره لیبرال دموکراسی، او اخیرا نهتنها از «امکان» ظهور مجدد چپ سخن گفته، بلکه حتی بر «ضرورت» بازگشت سوسیالیسم نیز تاکید کرده است. اما آیا واقعا چپ، توان «تغییر» وضعیت فعلی جهان را دارد یا صرفا باید آن را بهعنوان یک نیروی «تعدیل»گر وضع موجود بهحساب آورد؟ پرسش از الگوی آلترناتیو چپ برای نابسامانیهای جهان کنونی، سوالی است که در چند دهه گذشته همواره رودرروی متفکران این نحله قرار گرفته است. درمورد وضعیت چپ در پایان دهه دوم قرن 21، نمایندگان اصلی تفکر چپ در جهان کنونی، چپ در ایران و ایده «چپ اسلامی»، از ناصر فکوهی، استاد دانشگاه تهران و مدیر موسسه انسانشناسی و فرهنگ، سوالاتی پرسیدیم و او بهصورت مکتوب به ما پاسخ داد.شما در گفتوگوی قبلیمان فرمودید که «چپ نه در جهان و نه در ایران، جز در اندیشه برخی متفکران، وجود خارجی ندارد». (گفتوگو با «فرهیختگان»، هشتم اردیبهشت). اما بهنظر میرسد با ظهور نشانههای افول نظام سرمایهداری در بحران اقتصادی ۲۰۰۸ و ۲۰۰۹، اتفاقا چپ، که پس از سقوط شوروی بیشتر درقالب یک «گفتار فرهنگی» بروز و ظهور داشت، مجددا با تکیه بر «اقتصاد سیاسی» و نقد نظام سرمایهداری، فاز جدیدی از حیات خود را سپری میکند. حتی نمایندگان سیاسی گفتار چپ چه در اروپا و حتی در آمریکا در رقابتهای انتخاباتی بهجد حضور دارند و جنبشهایی چون جلیقهزردها در فرانسه هم نمود اجتماعی حیات گفتار چپ در قرن ۲۱ هستند. با توجه به نکات فوق، تحلیل شما از وضعیت فعلی چپ در جهان چیست؟
ابتدا مایلم به چند نکته اشاره کنم. نخست آنکه وقتی جملهای را از چارچوب مفهومی و متنی و زبانی و زمانی و موضوعی آن خارج میکنیم، بهنوعی بیمعنایی یا نوعی گمراهی در معنا میرسیم که اگر هدفمان از گفتوگو و بحثکردن رسیدن به نتیجهای باشد، باید از این کار پرهیز کنیم. مشکلی که متاسفانه امروز در اکثر «نقد»های ما وجود دارد همین است که هدف نقدکننده آن نیست که به بهترشدن فهم و پیشبرد موضوع برسد، بلکه مسالهاش «حقیقتیابی» برای نشاندادن برتری خیالین خود است. البته این را من درباره سوال شما نمیگویم، اما بهدلیل شناختی که از گفتوگوهای پیشین دارم، میخواهم بگویم همیشه از این روند، ولو ناخواسته، بر حذر باشیم. اما مشکل در بحث درباره بسیاری از مفاهیم علوم اجتماعی و انسانی در ایران صرفاگذار از یک چارچوب به چارچوب دیگر نیست که شاید بتوان با یک یادآوری یا با داشتن حسننیات، آن را حل کرد. مشکل دوگانهای در اینجا وجود دارد: نخست یک مشکل جهانشمول که اصولا به ابهام این واژگان بنابر زمانها و مکانها و اشخاصی که از آنها استفاده کردهاند، برمیگردد. بهخصوص درباره واژگان با کاربرد بیشتر و عامتر: «حزب»، «طبقه»، «سرمایهداری»، «چپ»، «راست»، «لیبرال»، «محافظهکار» و... از این جمله هستند. البته در کشورهای غربی با پیشینه چند صد ساله در این علوم، باز هم این مشکل وجود دارد؛ بهخصوص که این علوم همواره با زبان مردم عادی و غیردانشگاهی و با زبان روشنفکران دانشگاهی و غیردانشگاهی هم آمیخته میشوند. مثالی بیاورم؛ در آمریکا واژه «لیبرال» بسیار نزدیک به واژه «چپ» در معنای «چپ دموکرات» است و درست در برابر واژه «محافظهکار»، اما در همان آمریکا واژه «نوکنسرویتیو» (نومحافظهکار) یا «نولیبرال» که کمتر استفاده میشود، به واژه «راست» در فرانسوی نزدیک است. در فرانسه، واژگان «چپ» و «راست» در استناد به انقلاب فرانسه، بیشتر به طرفداران عدالتاجتماعی و جلوگیری از نابرابریها، دفاع از حقوق اقلیتها و فرودستان (برای چپ) در برابر باور به رقابت و نابرابری بهمثابه موتور پیشرفت اجتماعی، داروینیسم اجتماعی، طرفداری از عدم دخالت دولت و جایگزینکردن رویکردهای «خیریه» بهجای «مالیاتدادن» اطلاق میشود. اما اگر در هر یک از این دو کشور بخواهیم وارد مباحث دقیقتر بشویم یا باید دایره واژگان را تنگتر کنیم که عملا امکانپذیر نیست، چون واژگان یکسانی بهوسیله نویسندگان و متفکران مختلف در شرایط گوناگون بهصورتهای متفاوت بهکار رفته و میروند؛ یا باید در بحث خود موضوع و چارچوبها را باز کنیم. در اشارهای که شما به صحبت من کردید، چارچوب این بود که طرفداران اقتصاد رانتی-نولیبرالی ایران، یا پشت یک ایدئولوژی به ظاهر مذهبی، یا برعکس یک ایدئولوژی به ظاهر طرفدار غرب و مدرنیته، همواره دشمنی خیالین را ساختهاند. استدلال من آن بود که چنین دشمنی با مشخصاتی که اعلام میشود یعنی یک چپ مدل انقلابی سالهای دهههای 1960 و 1970 میلادی دیگر وجود خارجی موثر و تهدیدکننده ندارد. این «شیطان ترسناک» که نامش را «چپ»، «کمونیسم»، «سوسیالیسم» و... گذاشتهاند و با تمرکزدادن افکار عمومی بر آن میخواهند افراد را از مشکلات زندگی روزمره و نابسامانیها و بیمسئولیتیها گمراه کنند، به قرنی دیگر تعلق دارد. با این دید بود که گفتم و میگویم «چپ» مورد نظر آنها، یعنی این دشمن خیالین هراسناک و قدرتمند و توطئهگر (فرضا مثل تصویری که ژنرالهای کودتاگر در دهه 1970 در آمریکایلاتین از چپ ساخته بودند) اگر هم زمانی وجود داشته، امروز دیگر جز در ذهن گروهی نظریهپرداز، وجود خارجی ندارد. منظور از «ذهن» یک گروه نیز آن بود که مساله چپ در مفهوم نظامهای رادیکال برابرخواه و متمایل به مشارکت سیاسی واقعی مردمی در مدیریت جامعه و دادن فرصتهای برابر و زندگی بهتر به همه فرودستان و از میان بردن سلسله مراتبهای ناعادلانه اجتماعی و خشونتهایی که ایجاد کردهاند، با توجه به وضعیت کنونی جهان، بیش از پیش یک «امر اتوپیایی» است. اما منظور این نبوده و نیست که اولین چنین «افکار» و «تمایلاتی» در شکل عقلانی، واقعگرایانه و معتدل آنها اصولا وجود و بهخصوص مشروعیت ندارند و حتی بیشتر، منظور آن نبوده و این نیست که چنان اندیشهها و تمایلاتی «ارزش» نداشته و ندارند. مساله در کاربردپذیری آنها در کوتاه و میانمدت در جهان امروز است. ما در جهانی زندگی میکنیم که رهبران آن شیجیپینگ، پوتین، ترامپ، مکرون، مودی، بولسونارو و... هستند، یعنی امروز بیش از دوسوم جمعیت جهان زیر دست رهبران راستگرای پوپولیست، متقلب و فاسد و مافیایی اداره میشوند. و این رهبران نیز اغلب با خواست مردم زیر سلطه خود بر سر کار آمدهاند یا مخالفت و مقاومت شدیدی را از جانب آنها تجربه نمیکنند. در این شرایط، اینکه این یا آن شخصیت در ایران، از «خطر چپ» برای دموکراسی و آزادیها و آینده اقتصادی کشور صحبت میکند و حتی یک کلمه از خطر این پوپولیسم راستگرا و فاسد سخن نمیگوید، مساله من بوده و هست. البته برای من دلیل مساله کمابیش روشن است: اینکه با این کار بتوانند هرچه بیشتر زیر لوای یک «لیبرالیسم» و درحقیقت «نولیبرالیسم اتوپیایی»، مثلا خصوصیکردن هرچه بیشتر نظام دانشگاهی و نظام آموزش و پرورش و بهداشت یا کالاییشدن مسکن و سوداگری در بازار غذا و سرمایه را توجیه کنند یا به دروغ و برخلاف تمام آن چیزهایی که در جهان مشاهده میکنیم، نولیبرالیسم را در برابر فساد و رانتخواری و مافیاگری قرار دهند. این کار بهنظرمن، سوءاستفاده از عدمآگاهی مردم و حتی نخبگان ما از مسائل و فرآیندهای جهانی است: آمریکا بهمثابه معبد مقدس لیبرالیسم و نولیبرالیسم، یعنی چه سرمایهداری در شکل انسانیتر آن (سوسیال دموکراسی نظامهای مبتنیبر بازار) و چه سرمایهداری در شکل بسیار غیرانسانیاش، امروز شاهد درهمآمیختن و آشکارشدن بالاترین روابط فساد و روابط اقتصادی میلیاردرهاست. حال اینکه کسانی در ایران دوست ندارند اخبار را دنبال کنند یا دوست دارند ایران و مسائل این پهنه را بهمثابه مرکز جهان تحلیل کنند، بحث دیگری است.
بنابراین آنچه من گفتهام و آنچه شما در اینجا میگویید، نهتنها تضادی ندارند، بلکه یک حرف هستند: گفتمان چپ در معنای عدالتخواهی و دفاع از فرودستان و جهانی انسانیتر و سازگارتر با طبیعت، اولا بهمعنای انطباق این گفتمان با مارکسیسم و کمونیسم نیست و ثانیا امروز بسیار مورد توجه فرودستان و مورد مبارزه فرادستان است. اما این بدان معنا نیست که «مارکسیسم»، «کمونیسم»
و ایدئولوژیهای رادیکالی از این دست که در قرن 19 و 20 عامل ایجاد وحشت در دل حاکمان بودند، آلترناتیوهایی باشند که چپ، در جهان امروز، بهدنبال آنها باشد. امروز حتی آنارشیستها بهمثابه چپترین بخش چپ، از جامعه بدون دولت در کوتاه و میانمدت صحبت نمیکنند، بلکه سخنشان بیشتر بر افزایش مشارکت مردمی، افزایش سازوکارهای دموکراتیک، دموکراسی مستقیم، عدم تمرکز در قدرت سیاسی و حتی وادارکردن دولتها به پذیرش و پاسخگویی مسئولیت اجتماعی آنها در برابر مردم است. در سوال شما نیز این امر منعکسشده است. وقتی از فاز جدیدی در گفتمان چپ صحبت میکنید، منظور همین است. امروز لزوما همه کسانی که از گفتمانهای انسانگرا و طرفداری از فرودستان و محرومان و سازگاری با طبیعت و پایداری توسعه، دفاع میکنند، نامهایی چون «چپ» بر خود نمیگذارند و ممکن است از گستره واژگانی بسیار فراگیرتر چون «انساندوستی»، «دگردوستی»، «برابرگرایی» و... استفاده کنند. جنبشهای بیشماری در حوزه دفاع از فرودستان شهری، «حق شهر»، «خودگردانی» و... در جهان وجود دارد و بنابراین همان اندازه که رهبرانی فاسد و مستبد فشار میآورند که منافع خود را جا بیندازند، جوانان، زنان، کارگران، زحمتکشان، روشنفکران پیشرفته و... نیز در همین زمینه تلاش میکنند. بحثی که من کردم و اینجا هم بر آن تاکید دارم، پشتسر گذاشتهشدن (چه تئوریک و چه عملی) گروهی از گفتمانها و رفتارهای سیاسی است که در روزگار سپریشده آنها را «چپ» مینامیدند، هرچند ممکن است نامها بههمان صورت حفظشده باشند یا با پیشوند و پسوندهایی چون «نو»، «پسا»، «دموکرات» تکمیل شده باشند: «نو مارکسیسم»، «پسا آنارشیسم»، «چپ دموکرات» و... . درحقیقت اینها مفاهیمی جدید هستند که حاصل شکستها و تجربههای پیشین بودهاند، اما باز هم فکر نمیکنم که اینها برای جوامع معاصر و بهخصوص برای جامعه ما، «خطر» بهحساب بیایند. خطر را من در نولیبرالیسم و حتی در لیبرالیسم در معنای اروپایی و نه آمریکایی آن، در رانتخواری و فساد، در داروینیسم اجتماعی، در بیتوجهی به موقعیت اقلیمی، در رقابتهای نظامی و دامنزدن به مصرفگراییهای مهارگسیخته در جوامع انسانی میدانم که میتوانند گونه انسانی را برای همیشه از میان ببرند.
در یک کلام وضعیت «چپ» در جهان، هرچه کمتر و کمتر در چارچوبهای یکدستکننده و یکپارچهساز یا بهقول فوکو هنجارمندکننده (چه حزب باشد، چه یک گفتمان ثابت) تعریف میشود تا در اصل جنبش و باز بهقول فوکو در اصل «کنش بر کنش» یعنی فرآیندهایی که کنش در خود، مراحل بعدی خویش را تعیین میکند. بهنظرمن موقعیت کنونی چپ در جهان بیشتر از آنکه با ایدئولوژیهای قرن 19 و 20 بهمثابه روایتهای بزرگ، چه مارکسیسم و چه حتی آنارشیسم، سوسیالیسم و... پیوند خورده باشد، با خودانگیختگی و اندیشه پیچیده بهگونهای که اندیشمندانی چون «ادگار مورن»، «میشل سر»، «پیر بوردیو» و «پیر روزنوالن» مطرح میکنند، پیوند خورده است. مساله درحالحاضر بیشتر از آنکه تمرکز در برپایی ساختارهای جدید باشد، حفظ دستاوردهایی است که برای آنها نزدیک به دو قرن مبارزه سیاسی و اجتماعی انجام شده است و میبینیم که بهسادگی میتوانند زیر پا گذاشته شوند و جوامع را وادار به عقبگرد کنند. نگاهی بیندازیم به وضعیت راستگرایان، پوپولیستها و نژادپرستانی که بهرغم گذشتههای فاجعهبار خود در همهجای دنیا، درحال بازگشت به صحنه سیاسی هستند، نگاهی بیندازیم به بازگشت ایدئولوژی خطرناکی چون شووینیسم ملی، نفرت از بیگانه، برتردیدن خود، ملیگرایی و... .
فارغ از بحثهای لفظی که امکان رهزنی ذهن از اصل مساله را هم فراهم میآورد، «نومارکسیسم»، «چپ دموکرات» یا «چپ نو» یا در یک کلام گفتار اصلی منتقد سرمایهداری جهانی، چه بدیل عملی و آلترناتیوی برای این نظام در آستین دارد؟ بهنظر میرسد سوسیال دموکراسی موجود در کشورهای حوزه اسکاندیناوی هم طرحی خارج از نظام بازار نیست و کماکان سلطه بازار و سرمایهداری در روح حاکم بر مناسبات این جوامع هم مسلط و حکمفرماست. حتی بسیاری از خود متفکران چپ هم منکر وجود آلترناتیوی در مقابل سلطه نظام سرمایهداری هستند. اسلاوی ژیژک در گفتوگویی تلویزیونی با برنامه «جیوگی» شبکه دو سیمای ایران، بهصراحت در تشریح این وضعیت تراژیک چپ میگوید: «تراژدی این اســـت که ما ایدههای دقیـــق از چگونگی بیرون آمدن از این نظام [سرمایهداری] نداریم و نمیدانیم با پیامدهای مخرب آن چگونه مواجه شـــویم. چپ امروز هم پاسخی ندارد. چپ درباره تغییر ماهیت و چگونگی آن حرفی برای گفتن ندارد.» در داخل کشور خودمان هم به نبود این آلترناتیو اینطور اشاره شده است که: «ما در تجربه واقعی اقتصادیمان هنوز که هنوز است بهجز دولتیکردن هیچ راه مشخص دیگری در برابر سرمایهداری نداریم و در بحث از بدیل مجبوریم به تجربه اقتصاد متمرکز دولتی شوروی برگردیم، بهرغم اینکه میدانیم اقتصاد متمرکز از سرمایهداری فراتر نمیرود، در درون اقتصاد سیاســـی باقی میماند، پول و سرمایه دست نمیخورند و فقط روابط و شکلهای دیگری در روبنا عوض میشود که بحث خود را میطلبد. اینکه ما بهلحاظ اقتصادی نیز چندان نمیتوانیم فرق بین اجتماعیکردن تولید با ملی یا دولتیکردن آن را روشن کنیم.» اینجاست که فارغ از بحثهای لفظی، این پرسش را باید مطرح کرد که چپ، بهعنوان نیروی منتقد نظام سرمایهداری، چه آلترناتیو مشخصی ارائه میکند؟
هر یک از شخصیتها و گروههایی که به آنها اشاره میشود، باید خودشان درباره نظر خود توضیحات بیشتری درصورت نیاز عمومی بدهند و این برعهده من نیست که بگویم آیا آلترناتیوی در برابر سرمایهداری وجود دارد یا ندارد. من تنها باید به ذکر چند نکته بسنده کنم. نخست اینکه شخصیتهای پر مناقشهای چون ژیژک آنهم از موضع روانکاوی که خود یک رشته پرمناقشه و کمتر مورد استناد آکادمیک است، امروز در جهان مسائل عملی و برنامهریزیهای اجتماعی کمتر مورد استناد هستند. حال اینکه چنین شخصیتهایی در ایران بهدلایلی که در جاهای دیگر به آنها اشاره کردهام، بسیار معروفشده و معیار قرار میگیرند [و این] بحث دیگری است. زمانی هست که ما درباره مباحث نظری عام یا خاص صحبت میکنیم که مثال روانکاوانی از نوع ژیژک، یا چپ و از نوع مجله «نیو لفت ریویو» در این مورد گویا هستند. در این موارد مباحث یا صرفا نظری هستند که اصولا بهسطح عمل نمیرسند و اگر برسند نظیر مثالی که زدید به طرح مباحث کلی نظیر اینکه ما «ایدهای برای بیرون آمدن از این نظام نداریم» یا «چپ حرفی برای گفتن ندارد» و... باقی میمانند یا برعکس از
زیر و روکردن همهچیز و انقلاب جهانی سخن میگویند. اما زمانی ما با مباحث جدیتری از لحاظ نظری روبهرو هستیم نظیر مباحث «پیر روزنوالن» (استادکلژ دو فرانس) در زمینه مشروعیت نظامهای دموکراتیک، «ادگار مورن» و «میشل سر» ( فیلسوفان فرانسوی) درباره پیچیدگی موقعیت جهانی و چگونگی یافتن راهحلهایی برای درک و رودررو شدن با جهان یا نظرات حتی بسیار رادیکالی نظیر مباحث «دیوید گربر» استاد انسانشناس و آنارشیست مدرسه علوم اقتصادی لندن (LSE) یا نظرات اقتصاددانان برجستهای چون «توما پیکتی» که همه کمابیش «چپ» هستند، اما اهمیت آنها نه بهدلیل اظهارنظرهای جنجالی بلکه بهدلیل تفکر عمیقشان بر شرایط کنونی جهان و یافتن راهحلهایی برای خروج از موقعیت بیمارگونه سرمایهداری است. به این مجموعه نظریهپردازان و دانشگاهیان برجسته دیگری که بیشتر در سوسیال دموکراسی و لیبرالیسم انسانمحور قرار میگیرند نظیر اقتصاددانان برجسته «جوزف استیگلیتز» و «پل کروگمن» که هر دو برنده جایزه نوبل شدهاند را هم میتوان اضافه کرد که منتقدان سرسخت سرمایهداری هستند. آیا چنین افرادی، «چپ» (در معنایی که راستها دوست دارند به آن بدهند) هستند، یعنی با «بازار» مخالفند؟ بههیچعنوان، اما بهنظرمن خصوصیت اصلی چپ نه مخالفتش با بازار، بلکه مخالفتش با «بازاریکردن» و «کالاییکردن» همه روابط و همه پدیدهها و ضدیت سرمایهداری بهطور عام و سرمایهداری مالی بهطور خاص با انسانیت و با هماهنگی انسان و اقلیم است. از این نقطه نظر وقتی صحبت آن میشود که چپ یا مخالفان سرمایهداری راهحلی در چنته ندارند، واقعا فکر میکنم باید در بیخبری خاص جهان سوم بود که چنین سخنان سخیفی گفت. من دوستان را ارجاع میدهم به مناظرههای اخیر نامزدهای ریاستجمهوری آمریکا و پیشنهادهای بینهایت آنها برای بهبود وضعیت اسفبار سرمایهداری این کشور.
در همه زمینهها راهحل وجود دارد از مشکلات مربوط به بانک، بیمه و استقراض تا کالاییشدن پزشکی، آموزش، بهداشت و... . مشکل این است که ما بخواهیم بهجای «راهحل»های قابل انجام از «راهحل»های خیالینی صحبت کنیم که اغلب باعنوان
«زیر و رو کردن جهان» و «انقلاب» و «فروپاشی ساختارهایی» مطرح میشوند که در طول صدها و بلکه هزاران سال برپا شدهاند، یعنی یک تفکر انقلابی از نوع لنینی آن که طبعا دیگر نه میتواند نظرات فیلسوفان و اقتصاددانان دموکرات نزدیک به سوسیالدموکراسی را بپذیرد نه نظر حتی نوآنارشیستهایی چون «گربر» یا «جیمز اسکات» را. مشکل ما این نیست که خواسته باشیم سرمایهداری را پشتسر بگذاریم یا چیزی تخیلی به نام «سوسیالیسم» در معنایی که دشمنان هرگونه عدالت و انساندوستی به این واژه میدهند، سرکار بیاوریم. مشکل ما آن است که طرفداران سرمایهداری در بدترین اشکال آن و بهویژه در نظامهای دزدسالار و فاسد جهان سومی از هر بهانهای استفاده میکنند و از هر تهمتزدنی بهره میبرند تا با ایجاد اغتشاش در اذهان مردم، آنها را از موجوداتی توهمانگیز و خیالین بترسانند. این موجودات گاه «کمونیست» نامیده میشوند گاه «سوسیالیست» و گاه «چپ»، اما نامهای واقعی آنها یعنی انساندوستان، عدالتطلبان و... به آنها داده نمیشود. همین نکته بود که در مصاحبه پیشین من به آن با این عنوان که دیگر «چپ» وجود ندارد، یاد کردم. همیشه تلاش میشود جبهههایی ساخته شود نظیر همین پرسش شما که باوری رایج را میرساند که اسکاندیناوی «خودش سرمایهداری است»، پس نمیتواند آلترناتیو باشد. همین رویکرد را درباره نظریات دانشمندان فوقمتخصصی چون جوزف استیگلیتز هم مطرح میکنند که او خود جزء «مدیران ارشد بانک جهانی» بوده پس نمیتواند «ضدسرمایهداری» باشد و نتیجه میگیرند که استیگلیتز «لیبرال» است. اما پرسش اینجاست آیا کسانی چون جوزف استیگلیتز و پل گروگمن به عدالتخواهی ضدسرمایهداری نزدیکترند یا به فاشیسم اقتصادی از نوع فریدمن و «بچههای شیکاگو» که تا حد برنامهریزی برای سیا علیه آلنده و کمک به ژنرالهای کودتاگر آمریکای لاتین پیش رفتند؟ یا چون در ایران رانت و فساد وجود دارد و با تصدیگری دولتی سروکار داریم پس نمیتوانیم در یک سیستم «لیبرالی» یا «نولیبرالی» باشیم. این سخنان اغلب بیپایه هستند. همیشه آلترناتیو وجود دارد و همیشه نظرات بسیار جدیتری از نوع نظرات ژیژک را میتوان در نظام دانشگاهی و نظام روشنفکری جهان یافت.
فرانسیس فوکویاما، نظریهپرداز پایان تاریخ، اخیرا از ضرورت بازگشت مجدد چپ سخن گفته است. شما این صحبت فوکویاما را در چه قالبی تحلیل میکنید؟ این بازگشت و احیانا ادغام نسخهای از گفتار چپ در نظام سرمایهداری برای این نظام و همینطور گفتار جهانی چپ به ترتیب چه دستاوردها و چه تبعاتی را در پی خواهد داشت؟
بهنظرمن اهمیت بحث فوکویاما صرفا در آن است خطایی که خودش مرتکب شده بود و مبحثی کاملا نادرست و بیپایه را که مبتنیبر «پایان تاریخ» و رسیدن به جامعه تکنوکراتیک و سرمایهداریغربی بهمثابه بالاترین گونه از جامعه مطرح کرده بود، جبران کند. در این زمینه فکر میکنم اگر از طرف کسانی مثل ساموئل هانتینگتون درمورد نظریه «برخورد تمدنها» و برنارد لوئیس و نظریههای «شرقشناسانه» ابتداییاش هم تجدید نظری در پرتو رویدادها و مباحث تاریخی میدیدیم، بسیار مثبت بود. این اتفاق البته در جهان غرب که تضارب آرا در آن بسیار بیشتر است، پیوسته رخ میدهد. اما چندان مساله مهمی نیست زیرا در همان زمانی که این نظریههای نادرست مطرح شدند، مهمترین متفکران دوران خودشان آنها را بیاعتبار کرده بودند. اما مشکل ما در ایران این است که در آن بهدلیل نوعی درماندگی و عقبافتادگی، روشنفکرانمان، همیشه چندین مرحله حتی از ایدئولوژیهایی که ادعای دفاع از آن را دارند، عقب هستند. متاسفانه اغلب بهدلیل دانش اندک، موضوع را در مباحث و نظریهپردازان اصلی هم دنبال نمیکنند و صرفا دوست دارند دانستههای جوانیشان را (یا درست برعکس؛ انتقام از دانش محدود جوانیشان را که حالا از آن پشیمان شدهاند مثل مارکسیستهای نادم) درجهتی که دوست دارند، بدونتوجه به تمام شاخههای دیگر علم، دانش، هنر، ادبیات و... تکرار کنند و البته از آنجا که اصولا براساس سیستم مرید و مرادی عمل میکنند همیشه مریدانشان آنها را تشویق میکنند و همین برایشان کافی است. اما نتیجه برای جامعه، فاجعهبار است. بنابراین اگر به فوکویاما بازگردم، باید بگویم که همان زمان هم که او مباحث خودش را در باب پایان تاریخ مطرح کرد، جز افرادی جنجالی و بسیاری از روشنفکران درخدمت سرمایهداری، کسی حرفهایش را جدی نگرفت که امروز جدی بگیرد! بنابراین برای آنکه بپذیریم چپ امروز چقدر میتواند در تعیین سیاستهای جهان موثر باشد، نیازی به او نیست. بحث اصلی بهنظرمن آن نیست که چپ دوباره مطرح شده، چون همیشه در مبارزات مردمی مطرح بوده و هست. رویکردهای برابرخواهانه، دگردوستانه، عدالتطلبانه و احترام به همه موجودات و محیطزیست، همیشه دغدغه انسانهای اندیشمند سالم بودهاند؛ از افلاطون و ارسطو بگیرید تا مونتنی، روسو، دیدرو و تا امروز. حتی باید به این امر اضافه کنیم که امروز ثابت شده است اینگونه رویکردهای انسانی با توجه به مطالعات رفتارشناسی جانوری، بخشی از سازوکارهای طبیعی برای حفظ و تداوم حیات بهشمار میآیند و بنابراین شخصیتهایی مثل فوکویاما و از آن بدتر فیلسوفان مائوئیست پیشین فرانسوی که موسوم به «فیلسوفان نو» و طرفدار سرمایهداری شدند (مثل برنار هانری لوی و ماکس گلوکسمان) نیستند که برای ما تعیین کنند سرمایهداری خوب است یا نظامهای برابرگرا. برعکس، خود سرمایهداری نیز جایی بیشتر توانسته است قالبهای بهدور از تنش و پایدار پیدا کند که از نفس و محوریت سرمایهداری بهسود جامعهگرایی دورشده مانند کشورهای اسکاندیناوی. مساله اینها نیست، مساله آن است که خطر و امکانات عملی امروز را تشخیص بدهیم و بدانیم که حفظ و بازگشت به دستاوردهای دموکراتیک و دورکردن ایدئولوژیهای خطرناکی که نظیرشان را در فاصله دو جنگ جهانی دیدهایم و صدها میلیون انسان را به کشتن دادند، تا چه اندازه مهم است.
برخلاف نظر شما به نظر میرسد سخن فوکویاما مبنیبر ضرورت بازگشت چپ، نه به معنای دست کشیدن او از ایدهاش در مورد لیبرالدموکراسی، بلکه به معنای اضافه کردن گفتار چپ، بهعنوان «سوپاپ اطمینانی» برای تسکین بحرانها و استمرار ایده لیبرال دموکراسی پس از بحران مالی سال ۲۰۰۸ است. با توجه به استمرار ناتوانی چپ از ارائه ایده جایگزین، فوکویاما ترکیب دُز خاصی از گفتار چپ (همچون ترکیب موجود در جوامع اسکاندیناوی) را برای استمرار حیات لیبرال دموکراسی افسارگسیخته بازاری مفید میداند و چندان خطری از جانب این گفتار احساس نمیکند.
من متوجه تاکیدی که شما در پرسشهایتان برشخصیتهایی چون فوکویاما و ژیژک دارید، هستم. این را کاملا مشروع میدانم که به دلیل مطرح شدن نظرات این شخصیتها در ایران، پرسشهایتان به سوی آن برود که بحث من بر نظرات اینگونه شخصیتها متمرکز شود. اما فکر میکنم از این حق برخوردار باشم که بگویم شخصیتهایی چون ژیژک که در جریان عمومی مناقشهبرانگیز روانکاوی امروز، تنها یکی از صداهایی است که میان صدها صدای روشنفکری در جهان به گوش میرسند و بهخصوص شخصیتی مثل فوکویاما که پس از شکست نظریه پیشینش امروز اصولا چندان مطرح نیست، نمیتوانند برای ما معیار بحث درباره مسائل اساسی سیاست و اقتصاد در جهان امروز باشند. البته فوکویاما یک شخصیت دانشگاهی است، اما او از اعضای بانفوذ در نهاد نومحافظهکاری که رونالد ریگان تاسیس کرد، یعنی بنیاد ملی برای دموکراسی (National Endowment for Democracy-NED )
است که او را عملا در جناح راست نومحافظهکار سیاسی قرار میدهد که از نولیبرالیسم در جهان دفاع میکند؛ یعنی همان ایدئولوژیای که ثمرهاش امروز برای دنیا ترامپیسم و پوپولیسم راستگرای اوست. بنابراین فکر نمیکنم چنین شخصیتی و اندیشههایش درخور آن باشند که بحث زیادی را به آنها اختصاص دهیم. در جهان نیز چنین کاری نمیشود.
به نظر میرسد همراه با توسعه گفتار چپ در جهان، این اندیشه در کشور ما هم مجددا در حال بازیابی و بازنمایی گفتمانی خود است. صد البته ناکامیهای سیاستهای نئولیبرالی در چند سال اخیر هم در این روند بیتاثیر نبوده است. بههرحال حجم قابلتوجهی از ادبیات جهانی چپ در ایران یا ترجمه شده یا در حال ترجمه و انتشار است، تا جایی که گفتار مقابل هم وادار به واکنش متقابل شده است. فقط در طول یک سال گذشته دو کتاب مهم در نقد گفتار چپ ترجمه و منتشر میشوند. «افیون روشنفکران» از ریمون آرون، پس از چند دهه از انتشارش، برای اولین بار در ایران در سال ۹۷ ترجمه و منتشر شد و «متفکران چپ نو» راجر اسکروتن هم به دنبال آن وارد بازار نشر میشود. تحلیل شما از این روند چیست؟
جایگاهی که امروز ژان پل سارتر، دشمن نظری اصلی آرون، در فرانسه و در جهان دارد، ابدا با او قابلمقایسه نیست. هر دو شخصیت نزدیک 40سال است درگذشتهاند، اما آرون در بهترین حالت جز در محافل تخصصی دانشگاهی آن هم بهعنوان بخشی از تاریخ نظری جامعهشناسی شناخته شده و مطرح نیست. تقریبا هیچ نظریه خاصی در جامعهشناسی را نیز نمیتوان به او نسبت داد، در حالیکه سارتر، بهرغم تمام اشتباهاتش، تاثیری خارقالعاده در حوزه تفکر فرانسه و جهان داشته و دارد و از میان روشنفکران همدوره خودش تنها با کامو قابلمقایسه است. حال آنکه کتاب او در فارسی منتشر میشود، البته مثبت است، اما تا حدی نشانه استقبال نظری یک جهانسومگرایی است که امروز در ایران بهدلیل گفتمان ضدآمریکایی رسمی، تمایل دارد واکنش آمریکاگرایانه (آن هم بهتر است بگوییم از نوع ترامپیستی) و سرمایهدارانه از خود نشان دهد. این را باید درباره اسکروتن هم بگویم که البته دانش بسیار گستردهای در زمینههای هنر، ادبیات، فلسفه و سیاست دارد، اما تحلیل بسیار سطحیاش (همچون آرون) از پدیدهای چون مه 1968، گویای درک محدود ایدئولوژیک (و گذشته سیاسیاش) است که او را از توان درک عمق اتوپیای انسانگرایانه عاجز میکند، درست برخلاف فلسفه قارهای و اندیشه فرانسوی که بیش از 40سال است همچنان در جهان سردمدار دامن زدن به اندیشههای جدید و انتقادی آوانگارد است.
روشنفکران ما چه چپ و چه راست اغلب از مسائل و مشکلات یکسانی رنج میبرند که مهمترینش عدم درک جهان و ناتوانیشان در مشارکت در آن است که البته این دو دست در دست هم، متقابلا یکدیگر را تقویت میکنند. مشکل دیگر روشنفکران ما آن است که اغلب یا ناچار به تبعیت از قدرت سیاسی بهصورت تحمل سانسور یا ورود به خودسانسوری بودهاند یا در فرآیندهای مختلف ندامت و تسلیم و سرگذاشتن به دلایل اقتصادی و اجتماعی و سیاسی به قدرتهای سیاسی بودهاند. منظور آن نیست که چنین روندهایی را در هیچ کجای دیگر جهان شاهد نبوده باشیم، منظورم آن است که شدت در اینجا به دلیل پیشینه استبدادی در تاریخ ما و بیسامانی طولانی مدتی که در دوران قاجار، بهویژه در انتهای آن تجربه کردهایم، بسیار بیشتر بوده است. امروز به نظرم تا حدی حتی وضعیت بهتری داریم. البته چون رشد کمّی بسیار زیاد و رشد کیفی بسیار کمتر بوده، ممکن است به نظر برسد وضعیت بدتر شده، همینطور بهدلیل اسطوره همیشگی «گذشته طلایی» ممکن است این تصور به وجود بیاید. اما من با شناختی که از جوانان و گروههای مختلف روشنفکری و دانشگاهی دارم، وضعیت را بسیار بهتر از 50 یا 60 سال پیش میدانم که شاید اصولا 20درصد باسواد در شهرها داشتیم. این وضعیت البته آسیبهای خودش را هم داشته است. همیشه همینطور است؛ یعنی نمیتوان صرفا ابعاد مثبت یک پدیده را خواست و مثبت و منفی همیشه با هم از راه میرسند. مهم، انتخاب درست و توانایی در مدیریت وضعیتها است که دائم پیچیدهتر میشوند. درباره وضع نشر من بارها صحبت کردهام و معتقدم منطق انتشار کتابها در ایران عمدتا تجاری و براساس مد و اسنوبیسم و تازه به دورانرسیدگی فرهنگی است. البته بسیار خوب است که ترجمه کتابهایی از جمله کتابهایی که شما ذکر کردید منتشر بشوند، اما متاسفانه سیاست نشر در کشور ما اغلب به دست کسانی مدیریت میشود که نه مشروعیتی برای این کار دارند و نه دانشی. «نشر» از نظر آنها همان «بازار» است با این تفاوت که به جای میوه و گوشت در آن کتاب میفروشند یا میخواهند بفروشند. با این وصف در همین شرایط، بسیاری از جوانان امروز آفریننده جریانهای بسیار مهم و تاثیرگذار در نشر، مجلات، فیلم، تئاتر، ادبیات، نقاشی و مجسمهسازی و معماری و... هستند.
به نظرم اینکه دائم خواسته باشیم «چپ» و «راست» را در کشوری که هنوز با جا افتادن دستاوردهای دموکراتیک بسیار فاصله دارد، در وسط میدان بیندازیم، کار درستی نیست. شما از «آرون» و از «اسکروتن» نام بردید که از هرکدام یک کتاب بهتازگی منتشر شده است، اما نگاهی به زندگی و آثار فقط همین دو نفر بیندازید تا ببینید ما تا چه حد میتوانیم با این دو کتاب درباره آنها و کارشان قضاوت کنیم. همین را شاید بتوانیم حتی درباره متفکران چپ نیز بگوییم. متاسفانه جامعه ما سکانهای عقلانیت حداقلی خود را هم تا حد زیادی از دست داده است و هرکسی به هر شکلی که فکر میکند درست است، عمل میکند و گاه این احساس البته موثر و باعث پیشرفت امور میشود، اما در بسیاری از موارد نیز انرژیهای افراد مختلف، یکدیگر را خنثی و جامعه را در حالت انفعال و در جا زدن نگه میدارد. اشتباه ما آن است که در برخی موارد احساس میکنیم اینجا پاریس دهه 1960 است که آرون و سارتر مقابل هم قرار بگیرند، یا بریتانیای دهه 2000 است که فیلسوفان و متفکران چپ و راستش برابر هم قد علم کرده باشند.
مساله ما اینها نیست بلکه اگر خواسته باشیم کاربردیتر صحبت کنیم، در دو نکته اساسی قابل جمعبندی است: اول آنکه با جلوگیری از رشد جامعه در روند نولیبرالی، فاسد، رانتی، بازاری و سرمایهدار شدن هرچه بیشتر جامعه، از تاثیر دیکتاتوری بازار و حکمرانی دولت ساخته و پرداخته آن بر روندهای فرهنگی، هنری، ادبی و فکری جلوگیری کنیم و دوم اینکه به هر شکل ممکن دولتمردان را قانع کنیم که از تصدیگری و دخالتهای آشکار و غیرآشکار در این روندها دست بردارند. همزمان باید به هر صورت که ممکن است اولا روابط خود را با جهان هرچه بیشتر کنیم و از سوی دیگر از تفکر حبابی و رشتهای خارج شویم. اتفاقا چه شخصیتهایی مثل سارتر و دریدا در چپ و چه شخصیتهایی مثل آرون و اسکروتن در راست، سوای نظر ما درباره آرای بسیار زیاد آنها، گویای همین تمایل به فاصله گرفتن از خطکشیهای سخت بین رشتهها و تخصصها بوده و هستند.
برخی روشنفکران چپ ایرانی با وجود تأخر یکساله اعتراضات دیماه ۹۶ با جنبش جلیقهزردهای فرانسه، این دو را از بسیاری جهات یکسان پنداشتند و بعضی با تاکید بر اینکه «چپ داخل کشور در شرایط کنونی چندان یک نیروی سیاسی نیست» به «ضرورت بازسازی چپ» بهعنوان «مساله اصلی در شرایط کنونی» اشاره کردند. «امتناع امر سیاسی در شرایط کنونی و تاکید بر ضرورت «تشکیل جبهه واحد برای مبارزه مشترک» از دیگر مسائلی بود که با توجه به «تکثر فعلی درونگفتمانی چپ ایرانی» اعلام و راهکار «تاکید بر مطالبهای واحد» برای هماهنگسازی و بازسازی را توصیه کردند. آیا بازسازی گفتمانی و عملی نیروهای چپ در مبارزه با گفتار نولیبرال توفیقی خواهد داشت؟ اگر پاسخ منفی است، به نظر شما چرا در ۵۰ سال اخیر چپ ایرانی هیچگاه نتوانسته در قالب یک نیروی فکری و سیاسی جاندار درمقابل راست قدعلم کرده و فضا را برای خروج از سلطه گفتار نولیبرال (یا حتی تعدیل منطقیتر آن) فراهم کند؟
تکلیف ما که روشن است و وقتی هنوز الفبای مسائلی چون مشروعیت سیاسی و وظایف و رسالتهای پاسخگویی مسئولان و برخورداری مردم یک کشور ثروتمند از حداقلهای رفاه مورد مناقشه است، به نظرم بحث چپ و راست در این قالب کمی بیمعنا میشود، اما جنبش چپ غیرتوتالیتر و ضداستبداد حتی در سطح بینالمللی و در کشورهایی که دارای پیشینه دموکراتیک بودهاند نیز (مثل یونان که در آنجا به قدرت رسید و خدمات زیادی کرد) به دلیل همان موج پوپولیسم که به آن اشاره کردم، همین چند روز پیش، کنار زده شد تا دوباره راستیها جایش را بگیرند. یا در آمریکا که بدترین، فاسدترین و کثیفترین نمونه ممکن را درمقابل خود دارد، هنوز تمام مفسران معتقدند ترامپ بهرغم همهچیز در برابر یک کاندیدای دموکرات که بتوان او را متهم به «چپ» بودن کرد، پیروز خواهد شد. بنابراین چپ در هیچکجا جز به صورت سوسیالدموکراسی مبتنیبر بازار (اسکاندیناوی) هنوز نتوانسته آلترناتیوسازی جدی و درازمدتی بکند. حال اینکه خواسته باشیم در کشورهایی با سنت استبداد چندهزار ساله دلایل عدمتوانایی رشد و بسیج نیروهای عدالتخواه را بجوییم، به نظرم کمی به دور از عقل و اظهرمنالشمس است. ایران کشوری است که پیشینه دموکراسی آن در پیش از انقلاب اسلامی به دورهای 12 ساله در نهضت ملی محدود میشود. پس از انقلاب هم که دائم درگیر جنگ، تحریم و فشارهای درونی و بیرونی و شکل نگرفتن نهادهای اولیه اقتصادی، اجتماعی و سیاسی بوده است. برای به وجود آمدن شرایط دموکراتیک و امکان ایجاد فعالیت و شکلگیری و سازمانیافتن یک یا چندین نیروی عدالتخواه، ابتدا باید به ثباتی رسید که ما نتوانستهایم به دلیل فشارها و اشتباهات درونی و بیرونی به اندازه کافی به آن نزدیک شویم. جامعه بهشدت به سوی انحراف در میان نخبگانش رفته، ببینید وقتی افتخار روشنفکران جامعه این است که همه مترجم هستند و افتخار فیلسوفانش این است که هنوز در انتهای دهه دوم قرن بیستویکم، آثاری پراکنده بدون سازمانیافتگی ترجمه و گمان کنند کارهای بزرگی کردهاند، به نظرم بحث را باید کاملا به صورت دیگری جلو برد و از حداکثرطلبی به حداقلطلبی رساند. امروز در کشوری که بزرگترین قربانی اهداف هژمونیک آمریکا در قرن بیستم بوده، روشنفکران بیشماری طرفدار این کشور و آن هم بدترین نمونه انحرافی آن یعنی ترامپ هستند. حال اینکه انتظار داشته باشیم یا از خود سوال کنیم که چرا نتوانستهایم عدالتخواهی و برابرطلبی را رشد دهیم و سلسلهمراتبی کردن و پیشداوریها را کاهش دهیم، به نظر من سوالات بیهودهای هستند، زیرا اینها در جوامعی میتوانند رشد کنند که نخستین مراحل شکلدادن به دستاوردهای دموکراتیک را طی کرده باشند و دستکم نخبگانی شایسته این نام، حال چه راست و چه چپ داشته باشد.
ما نمیتوانیم دلایل این ناتوانیهای خود را در مباحث نظری درونی رویکردهای چپ و راست یا رویکردهای بینابینی آنها بدانیم. مشکل ما آن است که تجربه لازم دموکراتیک و ساختارها و فضای لازم تمرین دموکراسی نظری را نداریم. از اینرو نمیتوانیم جهان پیچیده کنونی را بشناسیم و همچنان در بند سیاه و سفید دیدن شخصیتها و پدیدهها و راهحلها هستیم. جهان بهشدت تغییر کرده است. در چین ما یک حزب کمونیست داریم، در ترکیبی با بدترین نوع سرمایهداری قرن نوزدهمی. در روسیه یک قدرت اقتصادی ضعیف داریم، در ترکیب با قدرت نظامی و مافیایی بسیار قدرتمند. در اروپا قدرتهای اقتصادی قوی به دلیل ضعفشان از لحاظ نظامی وابسته و حتی در روابط مالیشان دنبالهرو آمریکا هستند. در آمریکا قدرت اقتصادی بالا و قدرت نظامی در سطح پیشرفتهای وجود دارد، اما نیمی از جمعیت آنقدر از لحاظ فرهنگی عقبافتاده و خرافهگرا و کوتهبین و سادهلوح هستند که فردی به بلاهت و بیفرهنگی و اوباشیگری و فساد همچون ترامپ را به قدرت رسانده و حتی احتمال دارد باز هم انتخابش کنند. روابط کنونی در جهان را نمیتوان براساس خطکشیهای سیاه و سفیدی میان چپ و راست با مفاهیم قرن نوزدهمی یا حتی قرن بیستمی درک کرد و لزوما همانگونه که بسیاری از فیلسوفان و متفکران جهان بر آن تاکید دارند باید فراتر از چپ و راست سنتی و در روابط پیچیدگی و عدمقطعیت به درک آنها رسید. امروز ما در جهانی زندگی میکنیم که باید حجم بزرگ اطلاعاتی که از حوزه سایر علوم (روانشناسی، عصبشناسی، رفتارشناسی جانوری و علومشناختی) به ما رسیده است و اهمیت روزافزون و تعیینکننده پهنههای دیگر خلاقیت و زیباییشناسی نظیر «هنر» را در تمام مباحثمان در نظر بگیریم و در تعامل عمیق فکری با آنها به جهان بنگریم و آن را درک کنیم. سیاستمداران و از آنها بدتر سیاستشناسان در توهمی محض از تجربه عملی خود یا از علم خود سیر میکنند که در حال بر باد دادن جهان و انسانیت است. بنابراین فکر میکنم بهتر باشد کمی اعتدال و فروتنی را پیشه کرده و دست از تازه به دوران رسیدگی روشنفکرانه یا رشتهمحور فکر کردن دانشگاهی خود و تحلیلهای سیاسی باسمهای براساس چیزهایی که کمتر شناختی از آنها داریم، برداریم. اما نکته آخر اینکه با واژگان چپ و راست در دولت و حاکمیت سروکار داریم که در آنجا به اوج گونهای از پریشانی در زبان و در رفتارها میرسیم که نیاز به بحثی متفاوت و طولانی دارد که از ظرفیت این گفتوگو خارج است و امیدوارم در آینده به آن بپردازیم.
علاوهبر این، بخشی از بدنه غیرلیبرال و غیرچپ هم با طرح عناوینی چون «چپ اسلامی» درصدد احیا و بازسازی نوعی گفتمان موجود در دهه ۵۰، با ترکیب اندیشههای شریعتی، برخی گزارههای عدالتخواهانه اسلامی و بعضی رهیافتهای چپ نو است. از نظر شما این رجوع و بازسازی گفتمانی براساس چه نیازی به وجود آمده و آیا میشود بیش از یک نوستالژی بازی گفتمانی یا یک گفتمان نیمهالتقاطی روی آن حساب کرد؟ این رویکرد با چه موانع معرفتی و احیانا روشی مواجه خواهد شد؟
گفتمان «چپ» در معنایی که مطرح کردم، گفتمانی عدالتخواهانه و انسانگرایانه و دگردوستانه و فرهنگی و در مخالف با رویکردهای بیرحمانه، ضدانسانی و ضدفرهنگی چه در قالب کلاسیک قرن نوزده و بیستمی آن یعنی لیبرالیسم بازار -که همان زمان هم با خشونت سرشار استعماری و سرمایهداری صنعتی همراه بود- و چه بهخصوص در قالب بهشدت خشونتبار و فاسد و وحشیانه نولیبرالیاش، را نمیتوان در انحصار این یا آن گروه و حزب دانست. در وجه سلبی هم طرفداران سرمایهداری اجتماعی انسانمحور مثلا سوسیال دموکراتها میتوانند به معنایی به نظرات چپ نزدیک باشند، هم مخالفان رادیکال قدرت نظیر آنارشیستها و هم گروههایی نظیر طرفداران احزاب دینی- سیاسی که شما از آنها با عنوان عمومی «چپ اسلامی» نام بردید. ما در اروپا و آمریکای لاتین هم در دورهای طولانی نوعی گرایش دینی- سیاسی و چپ داشتیم. بحث بر سر این است که چه کسی، چه کسی را «چپ» مینامد و با چه اهدافی؛ تاکتیکی یا استراتژیک. در ایران عموما وقتی یک گروه مخالفان خود را «چپ» مینامیده، در جهت تخریب بوده است، برای آنکه گروه مخالف خود را به احزاب یا گرایشهای آبروباختهای نظیر حزب توده وصل کند یا آنها را به شوروی یا چین یا دولتهای توتالیتر نسبت بدهد. این گرایش همین امروز هم در دنیا از جانب شبهفاشیستها دیده میشود کمااینکه میبینیم ترامپ و جمهوریخواهان تمام مخالفان خود در حزب دموکرات را «سوسیالیست» و «چپ» مینامند. بنابراین به نظرم باید دید گروهی که از آنها یاد میکنیم خود تا چه حد این عنوان را میپذیرند و این ممکن نیست، زیرا به دلایل مختلفی ازجمله بازنبودن فضای سیاسی و وجود پیشداوریهای بسیار زیادی که در محیط روشنفکرانه و سیاسی ایران وجود داشته است، حتی «چپ»های «رسمی» (مثلا کسانی که خود را سوسیالیست و کمونیست هم میدانستهاند) هم به ندرت از این نام به صورت عمومی استفاده کردهاند، چه رسد به گروههای دینی.
بنابراین باز هم تکرار میکنم تا زمانی که ما از محیطی باز از لحاظ سیاسی برخوردار نباشیم نمیتوانیم بحثی واقعی را درباره گرایشهای چپ و راست، تجربههای تاریخی، شکستها و موفقیتهای آنها و نسبت آنها روی طیفهایی که بینهایت نظریه و رویکرد را در خود جای میدادهاند، داشته باشیم. دقت کنیم وقتی از لیبرالیسم و رویکرد راست صحبت میکنیم در طیفی گسترده قرار میگیریم که در یک سویش دولتهای فاشیستی کشتارهای جمعی و کودتاگران نظامی قرار داشتهاند و در سوی دیگرش لیبرالیسم انسانمحوری که بسیار دستکم به اهداف انساندوستانه چپ سیاسی نزدیک بوده است. همینطور وقتی از چپ صحبت میکنیم طیفی داریم که در یک سویش توتالیتاریسم و اردوگاههای مرگ استالینی قرار داشتهاند و در سوی دیگرش سوسیال دموکراسی بهشدت انسانگرایانه و دولت رفاه سوسیالیستی از نوع اسکاندیناوی. فکر میکنم قضاوت کردن درباره دیگران و داغ زدن بر این و آن ازجمله روشهای فاشیستی یا شبهفاشیستی است که هر انسان آزادیخواهی باید از آن اجتناب کند. انسانها باید در بیان و طرح اندیشههای خود آزاد باشند و مرزهای آزادی اندیشه هر کسی همانطور که بارها گفته شده مرزهای آزادی اندیشه دیگران است. با این رویکرد فکر میکنم مساله ما بیشتر از آنکه صرفا مباحث نظری بهطور خاص باشد که امکانش تا زمانی که فضای باز و اندکی پیشینه دموکراتیک تثبیتشده وجود داشته باشد، فراهم نیست، مساله برنامههای عملی است که به سیاستهای اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی در خدمت یا علیه عدالتطلبی و آزادیخواهی یا علیه آنها مطرح میشوند. چپ در هیچ کجا جز به صورت سوسیال دموکراسی مبتنی بر بازار (اسکاندیناوی) هنوز نتوانسته آلترناتیوسازی جدی و دراز مدتی داشته باشد
اینجا نه پاریس دهه 1960 است که آرون و سارتر مقابل هم قرار بگیرند، نه بریتانیای 2000 که فیلسوفان و متفکران چپ و راستش در برابر هم قد علم کرده باشند
[مباحث ژیژک و طیف نزدیک به او] اصولا یا به سطح عمل نمیرسند یا از زیر و روکردن همه چیز و انقلاب جهانی سخن میگویند
خصوصیت اصلی چپ نه مخالفتش با بازار بلکه مخالفتش با «بازاری کردن» و «کالایی کردن» همه روابط و همه پدیدهها است
پربازدیدترینهای روزنامه ها
سایر اخبار این روزنامه
قاسم سلیمانیها، حامیان واقعی ارتقای جایگاه دولت
آمادگی بازبینی هر پروندهای را داریم
وجود رانت پژوهشی را قبول دارم
دوره فشرده افسردهسازی
نجبا؛ سربازان زینب(س)
چپ؛ آلترناتیو یا سوپاپ اطمینان لیبرال دموکراسی؟
قاسم سلیمانیها، حامیان واقعی ارتقای جایگاه دولت
پیام دکتر ولایتی در پی درگذشت آیتالله شیخ آصف محسنی

