روزنامه فرهیختگان
1398/06/06
فردید هیچوقت کشورش را تحقیر نکرد
محمدرضا جوزی، استاد، پژوهشگر و مترجم ایرانی فلسفه، عرفان و جامعهشناسی است و چندسالی است که دور از وطن و ساکن ایالات متحده است. «پرسش از خدا در تفکر مارتین هیدگر» نوشته جیمز ال. پروتی، «رساله سه اصل» از ملاصدرا، «مسائل فلسفه اسلامی» از محمدجواد مغنیه، «مقدمه نصالنصوص در شرح فصوصالحکم» و «جامعالاسرار و منبعالانوار» هر دو از سیدحیدر آملی از جمله ترجمههای استاد جوزی است. ایشان همچنین در تدوین مجموعه پنج جلدی «An Anthology of Philosophy in Persia» با سیدحسین نصر همکاری کرده است. استاد جوزی از جمله آشنایان با مرحوم دکتر سیداحمد فردید و پیگیر جدی دروس و سخنرانیهای او بوده است. علی میرسپاسی، استاد جامعهشناسی و مطالعات خاورمیانه در دپارتمان گالاتین دانشگاه نیویورک و رئیس مرکز مطالعات ایرانشناسی دانشگاه نیویورک در سال 2013 با محمدرضا جوزی درمورد مرحوم دکتر سیداحمد فردید گفتوگویی کرد که بعدا در سال 2017 ویرایش شد و قسمتهای اندکی از آن در کتاب میرسپاسی تحت عنوان: Transnationalism in Iranian Political Thought: The Life and Times of Ahmad Fardid مورد استفاده قرار گرفت. میرسپاسی همچنین با همکاری حامد یوسفی مستندی راجعبه فردید با عنوان «The Fabulous Life and Thought of Ahmad Fardid» نیز ساخته است. بخشهایی از مصاحبههای دیگر میرسپاسی راجعبه فردید (مصاحبههایی با عبدالکریم سروش، سیدحسین نصر، داریوش آشوری، رامین جهانبگلو، عباس امانت و...) در آن مستند یا کتاب استفاده شده یا در سالهای اخیر توسط نشریات دیگر در ایران بهچاپ رسیده است. متن حاضر بخشی از آن گفتوگوی فوقالاشاره میان محمدرضا جوزی و علی میرسپاسی است که بهمناسبت سالگرد وفات سیداحمد فردید در صفحه اندیشه «فرهیختگان» و در دو قسمت به چاپ میرسد. علاقهمندان میتوانند ادامه این مطلب را در صفحه اندیشه «فرهیختگان» فردا پیگیری کنند. آقای جوزی شما گفته بودید که ابتدا بهعنوان دانشجوی دانشکده ادبیات با آقای دکتر فردید آشنا شدید که در همان سالهای ۱۹۶۰ بهعنوان استاد فلسفه در آن دانشکده تدریس میکرد. گفتید که در کلاسهای ایشان شرکت میکردید و بعد هم تزتان را با دکتر صدیقی نوشتید و سپس به انگلیس رفتید و بعد از بازگشت به ایران پس از انقلاب هم در کلاسها و سخنرانیهای ایشان شرکت میکردید و تقریبا هم با ایشان نزدیک شدید. پرسشهای من عمدتا حول تفکر دکتر فردید و تاثیر تفکر ایشان است، بهویژه پس از بازگشت شما و در دوران پس از انقلاب. اما پیش از آن میخواهم سوال دیگری از شما بپرسم. آیا پیش از انقلاب و در زمانی که شما ایران بودید یا وقتی به انگلیس رفتید بهجز کلاسهای دکتر فردید هیچ نشریه یا مجله یا محفلی تحت تاثیر دکتر فردید وجود داشت که مستقیم یا غیرمستقیم منعکسکننده نظریات ایشان باشد؟ من سال 1346 به دانشگاه تهران رفتم و از سال 1347 تقریبا بهطور مرتب در کلاسهای دوره لیسانس و فوقلیسانس دکتر فردید به صورت مستمع آزاد شرکت کردم و بهتدریج با ایشان مانوس شدم. بعد از مدتی ایشان اجازه دادند در منزلشان هم با ایشان ملاقات کنم و سوالاتم را بپرسم. این ملاقاتها گاه تا نیمهشب هم به درازا میکشید. البته سال 1353 با مسافرت من به انگلستان چند ماهی در این دیدارها وقفه افتاد. دکتر فردید هیچوقت آدم گمنامی نبود و بعد از طرح مساله «غربزدگی» بیش از پیش مورد توجه جامعه آکادمیک و نویسندگان و روشنفکران قرار گرفت. من شاگرد مرحوم دکتر غلامحسین صدیقی بودم و یادم میآید که ایشان یک روز در کلاس درس جامعهشناسی عمومی به مناسبتی از فردید با احترام و تجلیل نام برد، اما گفت: «البته ایشان (یعنی فردید) فیلسوف نیست ولی متفلسف است.» شاید مقصودش این بود که فردید در دانش فلسفه مهارت و ممارست دارد و بهقول غربیها philosophize میکند، اما مثل ابن سینا یا ملاصدرا فیلسوف موسس مکتب فلسفی نیست. کسانی که دکتر صدیقی را میشناسند، میدانند که او اهل تعارف و گزافهگویی نبود، اما برای فردید احترام قائل بود و حتی در ماههای بحرانی قبل از انقلاب پیش از ملاقات با شاه با فردید تلفنی مشورتی کرده بود که همان روز فردید خبر این ملاقات را به من داد ولی جزئیاتش را نگفت و فقط با حالت تاسف گفت که امکان نخستوزیری دکتر صدیقی منتفی است. مرحوم دکتر یحیی مهدوی هم که رئیس دپارتمان فلسفه بود، همین احترام و تکریم را برای دکتر فردید قائل بود. یادم هست که سال 1348 در یک جلسه سخنرانی در تالار «هانری ماسه» دانشکده ادبیات که قرار بود دکتر فردید در باب مساله «حقیقت» سخنرانی کند، جمعی از اساتید آنروز دانشگاه مثل مرحوم دکتر حمید عنایت، مرحوم دکتر ابوالحسن جلیلی، دکتر داوری و دکتر رضا براهنی و عدهای دیگر حضور داشتند و سیدحسین نصر که رئیس دانشکده ادبیات بود در معرفی فردید او را با فلوطین (Plotinus) مقایسه کرد و آرزو کرد روزی کسی مثل فرفوریوس (Porphyry) پیدا شود که آرا و نظریات او را مکتوب و مدون کند. علاوهبر این نصر در کتاب «فلسفه سیدحسن نصر» (The Philosophy of Seyyed Hossein Nasr) که سال 2001 در غرب به زبان انگلیسی منتشر شده، ضمن تحسین او بهعنوان «یک معلم پر جاذبه» و تسلط وی در تدریس فلسفه معاصر آلمان، خصوصا پدیدارشناسی و فلسفه هیدگر و مکتب فرانکفورت، او را بهعنوان یک «giftedphilosopher» توصیف کرده. مرحوم دکتر حمید عنایت هم به دلیل تخصصی که در تئوریهای سیاسی داشت به فلسفه علاقهمند بود و نظریات فردید را بسیار جدی میگرفت و در اغلب سخنرانیهای فردید در دانشگاه حضور مییافت. اینها را فقط بهعنوان نمونه اشاره کردم وگرنه بیرون از جامعه آکادمیک از صادق هدایت گرفته تا جلال آلاحمد و رضا براهنی و داریوش مهرجویی، کسی نبود که برق اندیشههای فردید چشمش را نگرفته باشد. حتی بعضی روحانیون بزرگ آن زمان به اهمیت فکر فردید پی برده بودند. مشهور است که مرحوم مرتضی مطهری گفته بود «فردید کفرشناس بزرگی است.» این سخن مطهری منزلت رفیع فکری فردید را بهخوبی روشن میکند، زیرا کفر درمقابل دین است و منطقا چطور ممکن است کسی دین را بهدرستی نشناسد و در عین حال «کفرشناس بزرگ» باشد؟فردید هرگز محفل و گروه و انجمن درست نکرد. اما کسانی بودند که به مباحث او علاقه داشتند، مثل مرحوم دکتر امیرحسین جهانبگلو، که در منزل خود جلساتی ترتیب میداد و تعداد قابلتوجهی از صاحبان فکر و قلم را دعوت میکرد و چنانکه گفتهاند در آن جلسات دکتر فردید متکلم بود و دیگران مستمع. ولی هیچوقت روزنامه یا مجلهای که تریبون فردید یا طرفدار او بوده باشد و اندیشههای او را تبلیغ کند، وجود نداشت. فردید آدم تنهایی بود و از مرید و مرادبازی و تشکیل دارودسته هیچ خوشش نمیآمد و حتی میگفت من شاگرد ندارم و کسی شاگرد من نیست. او همیشه میگفت: «من همان احمد لاینصرفم/که علی بر سر من جر ندهد» ترجمه این شعر به زبان انگلیسی مشکل است ولی مقصود او این بود که تفکر من چنان است که نمیشود کسی عقاید خود را به من نسبت بدهد یا مرا به کسی یا مکتبی منتسب کند، زیرا «آزاد بودن» شرط تفکر اصیل است. هیدگر این مساله را در بحث از «آزادی از» و «آزادی برای» مطرح کرده است. در دوران قبل از انقلاب، مرحوم بهمن بوستان که تهیهکننده تلویزیون بود، مجموعه برنامهای تحتعنوان «درآمدی به حکمت معنوی» از فردید ضبط کرد که حدود یک سال پنجشنبهشبها از کانال یک تلویزیون پخش میشد. غیر از اینها آقای علیرضا میبدی هم چندینبار از ایشان در برنامه «اینسو آنسوی زمان» دعوت کرد. بهیاد دارم یکبار دیگر نیز وقتی میبدی سردبیر روزنامه رستاخیز بود، از ایشان برای مصاحبه دعوت کرد که آن مصاحبه اکنون موجود است. اخیرا یکی از علاقهمندان فردید به من خبر داد که آرشیو جامعی از سخنرانیها و مصاحبههای فردید جمعآوری کرده که مشغول تنظیم و پیادهکردن نوارهای اوست. فردید با آنکه نثر فصیحی داشت و نمونهاش در ترجمه فارسی عبارات پارمنیدس ([مندرج در] کتاب «مابعدالطبیعه» اثر پل فولکیه، ترجمه دکتر یحیی مهدوی) در دست است ولی به دلایل زیادی اهل نوشتن نبود. خیلی از متفکران بزرگ مثل هراکلیتوس و پارمنیدس و سقراط چیزی ننوشتند ولی فکرشان اثر گذاشت. هیدگر در رساله «نامه در باب اومانیسم» میگوید تفکر در مرحله گفتار و سخن شفاهی آزادتر و اثرگذارتر است، زیرا در مقام نوشتن، منطق متافیزیک از طریق قواعد گرامر خود را به تفکر تحمیل کرده و دقایق و ظرایف آن را سلب میکند. ولی در عین حال فردید از قلم و نوشتن بیگانه نبود و آنهایی که فردید را دیدهاند، میدانند که انگشت وسط دست راست او همیشه جوهری بود و بهعلت فشار مداوم به قلم میخچه در آن ایجاد شده بود که با تیغ کوتاهش میکرد. فرهنگ اتیمولوژیک او گواه این امر است. بهطور کلی او در نوشتن بهطرز عجیبی وسواس داشت و تنها چند مقاله فلسفی از وی در مجله سخن در سال 1325 چاپ شده بود. ولی کار عمده و مهم او نگارش فرهنگ اتیمولوژیک بود که من خودم آنها را در خانهاش دیدم. دفاتر بزرگی بودند که با دو جوهر آبی و قرمز بهطرزی منظم و خوشخط نوشته شده بودند که شاید الان در بنیاد فردید نگهداری میشوند.
اما آن مقالات کمکی به شناخت تفکر ایشان نمیکند. خب، آن مقالات مال روزگار جوانی فردید و بخشی از راهی بود که او پشتسر گذاشت و گذشت. خود ایشان بارها گفت که محتوای آن مقالات و حتی تعبیرات و اصطلاحات بهکار رفته در آنها را قبول ندارد و از اینکه مدتی تحتتاثیر کسانی مثل گوستاو لوبن و هانری برگسن و حتی کانت بوده، و بهقول خودش «متافیزیکزده» بوده، سخت از خود انتقاد میکرد. او آن دوران را مرحلهای از مراحل سیر و سلوک فلسفی خود میدانست که پشتسر گذاشته بود. هیچ متفکری یکباره از اوج شروع نمیکند. آدم وقتی میخواهد دو سطر مطلب ساده بنویسد، صدبار خط میزند و پاک میکند. مهم سعی در تفکر است. البته خود هیدگر هم مراحلی از تفکر را پشتسر گذاشته بود که فعلا فرصت بحث از آن نیست. این چرخش و گردشهای فلسفی در تاریخ فلسفه نمونههای زیادی دارد؛ مثلا ملاصدرا. بعضی اساتید آن روزگار بدون اینکه از او تقلید کنند از آرای او الهام گرفته بودند. مقاله دکتر ابوالحسن جلیلی درباره یاسپرس در شماره دوم «نامه علوم اجتماعی» یا کتاب «شاعران در زمانه عسرت» به قلم آقای دکتر داوری نمونههای خوبی از تاثیر تفکر فردید است. در ایران نام فردید و هیدگر با هم پیوند خورده و حتی کسانی هم که با فردید مخالف هستند، نمیتوانند تفکر هیدگر را بدون توجه به آنچه فردید گفته و درس داده، مطرح کنند. بنده هم پایاننامه لیسانسم را که درباره جامعهشناسی معرفتی بود، تحتتاثیر ایشان نوشتم. بعد از آن هم چند مقاله نوشتم و بعضی رسالات فلسفی را ترجمه کردم.
حدودا چه سالهایی؟ در فاصله سالهای1350 تا 1356 بود.
ممکن است کمی راجع به این مطلب توضیح دهید؟ کجا چاپ شد و بحث اصلیاش چه بود؟ آن روزها کتابی از دکتر داوری چاپ شده بود به نام «مقام فلسفه در دوره تاریخ ایران اسلامی». من قبلا کتاب «شاعران در زمانه عسرت» ایشان را خوانده بودم و در سخنرانیهای ایشان در تالار فردوسی شرکت کرده بودم و به ایشان علاقه داشتم و البته الان علاقه و احترام بیشتری دارم. من این کتاب را خواندم و مطالبی به نظرم رسید که بدون مشورت با فردید نوشتم و دادم به علیرضا میبدی که سردبیر «مجله بنیاد» بود و چاپ شد. این مقاله لحن تندی داشت. در آن زمان دکتر داوری برای سال مطالعاتی در آمریکا بود و گویا دوستم عبدالحسین آذرنگ، مقاله را برای ایشان فرستاده بود و دکتر داوری در نامهای به ایشان از مطالب من و لحن مقالهام گله کرده بودند که حق با ایشان بود. غیر از آن، مقالهای از ادموند هوسرل تحتعنوان «فلسفه و بحران غرب» (Philosophy and The Crisis of European man) ترجمه کردم که متن سخنرانی هوسرل در دانشگاه پراگ بود و همچنین رساله «خطابه یادبود» (Memorial Address) هیدگر را ترجمه کردم که سخنرانیای بود که او در شهر زادگاهش «مسکیرش» ایراد کرده بود و این هر دو اگر اشتباه نکنم، در مجله «معارف» وابسته به مرکز نشر دانشگاهی چاپ شد. همینطور دو سه قسمت از کتاب «نیچه» هیدگر که آن هم در ماهنامه «نامه فرهنگ» چاپ شد. یک رساله از ماکس شلر به نام «انسانشناسی فلسفی و دین» و همچنین مقدمه پروفسور گلن گری بر ترجمه انگلیسی کتاب «تفکر چیست» هیدگر را در مجله تماشا چاپ کردم که همه اینها برای اولینبار بود که از این اشخاص به فارسی منتشر میشد. اینها فیلسوفانی بودند که فردید از آنها سخن گفته بود و درس میداد و مرا سخت کنجکاو کرده بود. دکتر فردید از این ترجمهها عصبانی شده بود و مرا بهشدت سرزنش کرد که چرا بهجای کتاب خواندن دست به ترجمه زدهام. او اساسا با ترجمه مخالف بود و حق هم بهجانب او بود. من تا زمانی که فردید زنده بود دیگر دست به ترجمه نزدم ولی پس از درگذشت او باز یکی دو بار وسوسه شدم. الان دیگر سالهاست دست به ترجمه نزدهام. حالا شاید دیگر شاگردان دکتر فردید و آنهایی که در کلاسهای دوره فوقلیسانس یا دکتری ایشان شرکت داشتند هم چیزهایی نوشته باشند که بعید میدانم ننوشته باشند. دکتر مستعان رساله دکتری خود را درباره سورن کرکگور زیرنظر فردید نوشت که بینظیر بود. ازجمله شاگردان رسمی کلاسهای دوره فوقلیسانس و دکتری ایشان که من میدیدمشان میتوانم به چند نفر اشاره کنم: دکتر غلامرضا اعوانی، دکتر پورجوادی، دکتر حدادعادل، دکتر احمد احمدی، دکتر مهتاب مستعان، دکتر ضیاءشهابی و بعضی دیگر. از میان اینها دکتر ضیاءشهابی و دکتر مستعان بیشتر از بقیه به فردید انس گرفته بودند. در دوران بعد از انقلاب فردید حدود یک سال تعداد 46-45 جلسه در شبکه دوی تلویزیون اوایل انقلاب سال63 صحبت کرد که در آن زمان دکتر علی لاریجانی رئیس سازمان صداوسیما بود ولی برنامههای او هیچوقت پخش نشد.
من از این بابت این سوال را میپرسم که اختلاف نظری وجود دارد و آن این است که بعضی متفکران ایرانی-که ممکن است بعضیشان منتقد دکتر فردید باشند و البته بعضیهاشان هم نیستند- معتقدند دکتر فردید نظراتش بعد از انقلاب نسبت به پیش از آن تغییر کرد. به هر حال بعد از انقلاب ما یکسری متونی داریم که البته اینکه چقدر قابل اعتماد هستند، جای بحث دارد و شما هم اشاره کرده بودید که بعضیشان قابل اعتمادتر هستند و بعضی نه. ولی به هر حال یکسری مطالب وجود دارد؛ هم صحبتهای خود ایشان هست و هم شاگردان ایشان مقدار زیادی راجع به ایشان نوشتهاند و هم یکسری کتاب هم هست که آقای عباس معارف و... نوشتهاند که در توضیح تفکر ایشان است. یکسری مطالب هم از خیلی پیشترها هست که همانطور که گفتید در سخن چاپ شده ولی آنها خیلی زودتر و پیش از سفر ایشان به اروپا نوشته شده، یعنی قبل از اینکه به پختگی فکری برسند. میماند سالهای ۴۰ و ۵۰ که بر سر اینکه نظرات ایشان در این دوران چه بوده، اختلاف نظر وجود دارد. حقیقت این است که ما از خود ایشان متون قابل اعتمادی در دست نداریم. آنچه در دسترس ماست عمدتا از قول نزدیکان نقل شده است که این نزدیکان هم خیلی حرفهای مختلفی میزنند. مثلا آشوری و شایگان صحبتهایی کردهاند، احسان نراقی یکسری صحبتها کردهاند که شما خودتان معتقد بودید که بعضی از این مطالب قابل اعتماد نیستند. از یکطرف ما میدانیم دکتر فردید با شایگان رابطه داشته و آمدورفت داشته است، خیلیها معتقدند نوشتههای شایگان در آن دوره مثل آسیا در برابر غرب تحتتاثیر دکتر فردید نوشته شدهاند. همانطور که شما اشاره کردید، آرامش دوستدار حتی زمانی که اروپا بوده با دکتر فردید ارتباط داشته و بعد هم که به ایران برمیگردد با هم ارتباط داشتهاند. دکتر داوری هم بوده. ولی به هر حال این مساله برای کسی مثل من که میخواهد یک کار نسبتا بدون غرض و مرضی داشته باشد و بفهمد که این ادعاهایی که میشود چقدر ریشه در واقعیت دارد، مشکلزاست. اتفاقا دکتر نصر هم معتقد بودند که نظرات دکتر فردیدی که ایشان در سالهای بهخصوص اواخر ۳۰ و سالهای ۴۰ میشناختند، پس از انقلاب تغییر کرده بود. ولی ما نمیتوانیم اینها را مستند کنیم. به همین دلیل من از شما پرسیدم که آیا در این سالهای مورد بحث مطلبی توسط شاگردان دکتر فردید درمورد نظرات ایشان چاپ شده بود یا نه. فردید هرچه بود، یک مسلمان بود و قرآن برای او کتاب مقدسی بود که سخت به آن دلبسته بود. حدود نیمقرن مجاهدت فکری او برای از نو خواندن و فهم قرآن بود. این موضع ثابت او از جوانی تا روز مرگش بود. اجازه بدهید خاطرهای را برای شما نقل کنم؛ خانه فردید در خیابان صبای شمالی و نزدیک دانشگاه تهران بود و گاهیاوقات من او را از دانشگاه تا خانه مشایعت میکردم و در طول راه با هم گفتوگو میکردیم. در سال 1355 یکروز که در باب مفهوم نیستانگاری و ظلمت عالم (world darkening) از نظر هیدگر سخن میگفت، ایستاد و آستین کت مرا گرفت و درحالی که تکان میداد، گفت: «به شما بگویم آقای جوزی! سیداحمد فردید آدم ابلهی است؛ برای اینکه در تاریکترین دوران نیستانگاری (نیهیلیسم) و خودبنیادی (سوبژکتیویسم) از توحید و انتظار خدای متعالی سخن میگوید.» این سخن او مثل صاعقه بر من فرود آمد و مرا سخت تکان داد. اندیشه فلسفی فردید یک اساس ثابت دارد و یک مقدار فرع و حاشیه که در پرتو این اساس ثابت قابل تفسیرند. اساس ثابت -یا بهقول هیدگر (Fixed Idea)- فردید معنی «غربزدگی» است. هیچیک از ترجمههای رایج در زبان انگلیسی معادل درستی برای این معنی نیست. «غرب» برای او پوشیده شدن خورشید «حقیقت» است، نه غرب سیاسی یا جغرافیایی. غربزدگی برابر با «بیحقیقتی» [نیهیلیسم و نیستانگاشتن حق و حقیقت] است. سوال این است که «حقیقت چیست؟» این سوال را چگونه باید فهمید؟ آیا طرح این سوال جایز است یا نه؟ چه کسی میتواند یا باید این سوال را بپرسد؟ اینجاست که فردید با هیدگر دیالوگ عمیقی دارد. هیدگر عمرش را صرف این پرسش کرد. اظهاراتی مانند اینکه گفتهاند فردید غربستیز است یا دشمن تمدن غرب است، حرف بیربطی است. برای اینکه ستیز و دشمنی کار سیاستمداران است. انتقاد از غرب غیر از دشمنی با غرب است. از نیچه گرفته تا اشپنگلر، مارکس، لودویگ کلاگس، سوروکین، آرنولد توینبی، هوسرل، هیدگر و دهها متفکر دیگر، سخن از بحران و حتی انحطاط غرب گفتهاند و همه هم غربی بودهاند. در همین ایالات متحده آدمهایی مثل نوام چامسکی و گور ویدال بدترین و تندترین انتقادات را از سیاست و تمدن غرب کردهاند وکسی نمیگوید اینها دشمن غرب هستند. گور ویدال که سال 2010 مرد، به صراحت گفته بود «فرهنگ و تمدن آمریکا درحال پوسیدن» است و پیشبینی کرده بود بهزودی در آمریکا «رژیم دیکتاتوری امپریالیستی» برقرار خواهد شد که البته با آمدن جرج بوش و دونالد ترامپ، نشانههایش بیشتر آشکار شده. فردید میگفت غربزدگی و «فرعونیت» با هم ملازمه دارند و این حرف را اگر در اروپا و آمریکا گفته بود، کسی به او خرده نمیگرفت. آیا ترامپ و پوتین فراعنه روزگار ما نیستند؟ هیدگر در ابتدای کتاب «درآمدی به مابعدالطبیعه» گفته، جهان معاصر بین «گاز انبر» آمریکا و شوروی درحال له شدن است و این حرف او امروز هم صادق است و روسیه پوتین جای شوروی سابق را گرفته. اصلا همه آنچه هیدگر درباره نیستانگاری (نیهیلیسم) گفته، توضیح درست و دقیق غربزدگی است. این حرفها چه ربطی دارد به مطالب سست و سخیفی که امروزه در داخل و خارج ایران رواج دارد. وقتی انقلاب در ایران اتفاق افتاد برای فردید مانند بسیاری کسان دیگر این امید پیدا شد که شاید ورق تاریخ برگردد و عالم و آدم دیگری پدیدار شود. او امیدش را از دست نداد و صدها بار گفت که اگر انقلاب در ایران شکست بخورد، در جای دیگری و در زمان دیگری سر برخواهد کرد، برای اینکه وضع بشر روی کرهزمین حقیقتا بحرانی است و این وضع نمیتواند دوام پیدا کند. کدام عقل سلیمی میتواند ادعا کند که وضع انسان معاصر عادی است؟ جالب اینجاست که من بارها این عبارت طنزآمیز را از فردید شنیدم، و شاید دیگران هم شنیده باشند که میگفت: «اگر قرار است بشر معاصر برای اصلاح حالش غلطی بکند (البته او تعبیر دیگری بهکار میبرد)، باز هم این خود غربیها هستند که میتوانند غلطی بکنند نه ما.»(1) بهدنبال طرح مساله بحران غرب بود که مرحوم آلاحمد غربزدگی را و داریوش شایگان آسیا در برابر غرب را و احسان نراقی کتاب آنچه خود داشت را نوشت. ولی اینها ربطی به تفکر فلسفی فردید نداشت و محصول درک و تفسیر خود آنها بود. اینکه بعضی گفتهاند فردید قبل انقلاب با فردید بعد از انقلاب فرق دارد، اصلا معنیاش چیست؟ اگر میخواهند بگویند، فردید قبل از انقلاب اعتقادی به اسلام نداشت، اما بعد از انقلاب تظاهر به مسلمانی کرد، که در این صورت اولا باید در دیانت خود گوینده شک کرد و ثانیا در حافظه او. اگر فرض کنیم که فردید تظاهر به مسلمانی کرده باشد، منطقا از دو حال خارج نیست؛ یا سبب آن ترس بوده یا طمع. اگر فردید ترسیده بود، باید مثل رئیس دفتر فرح جلوتر از شاه از ایران فرار میکرد و میرفت، که نرفت و ماند. اما اگر بگویند مسلماننمایی فردید از روی طمعی بوده که برای مال و مقام داشته که در این صورت وضعیت او در دوران بعد از انقلاب نشان میدهد که بهقول حافظ «دولت فقر» را بر مال و مقام دنیوی ترجیح داد و با درویشی و قناعت زندگی کرد و شاید اگر حقوق معلمی همسرش نبود، در اداره معیشت خانوادهاش دچار مشکل میشد. آیا واقعا فکر میکنید او نمیتوانست مثل بعضی اشخاص بینام و نشان که یکشبه به شورای انقلاب فرهنگی راه باز کردند، راه خود را به مجامع فرهنگی و آموزشی باز کند؟ آیا او به اندازه عبدالکریم سروش هم بضاعت علمی نداشت؟ داشت و صدبار هم بیش داشت ولی نخواست. او حتی برای سخنرانیهایش حقالزحمه نگرفت و حتی اجازه نمیداد سخنانش را مثل خیلیها ضبط و تدوین کنند تا از چاپ و نشر آنها کسب درآمد کند و کاش اجازه داده بود. اگر کسانی فکر میکنند چون او خود را نامزد نمایندگی مجلس شورای اسلامی کرده، پس آدم جاهطلبی بوده، اولا باید بدانند که دیگران او را به اصرار به این کار واداشتند و ثانیا اینکه او قبل از شروع انتخابات کتبا و رسما از نامزدی انصراف داد و شرح این ماجرا را دکتر محمد رجبی که از معتمدان فردید بوده، در سخنرانی مورخ 29 مهرماه 1387 خود به تفصیل بیان کرده. بعضی گفتهاند که فردید بعد از انقلاب تبدیل به یک انقلابی دوآتشه شد. اتفاقا انقلابی دوآتشه کسانی هستند که قبل از انقلاب جزء حواریون دکتر نصر بودند و بعد از انقلاب با 180 درجه چرخش به مقامات بالا رسیدند. من خیلی صریح و قاطع میگویم که برای فردید «انقلاب» حقیقی در تفکر او چند دهه جلوتر از وقوع انقلاب اسلامی، یعنی آن وقتی که به قول خودش اندیشه «غربزدگی» در کنج خلوتش در اروپا سراغش آمد، شروع شده بود. او این انقلاب را در سخنرانی خود در تالار فرهنگ در زمان وزارت محمد درخشش اعلام کرد، اما بهدرستی فهمیده نشد. خوشبختانه اصول و مبانی این انقلاب الان در بعضی سخنرانیهای موثقی که از او منتشر شده، وجود دارد. انقلاب اسلامی در چشمانداز او به مثابه یک مقدمه بود. نکته دیگری که باید بر آن تاکید کنم، دلبستگی شدید فردید به سرزمین مادریاش یعنی ایران و زبان پارسی و تاریخ ایران قبل از اسلام و نیز بعد از اسلام است. اولا فردید سالهای جنگجهانی دوم را به یاد داشت و از مصائبی که بر کشورش و بر مردمش رفته بود، به تلخی یاد میکرد. او برخلاف کسانی که امروزه تاریخ ایران قبل از اسلام را حقیر و بیاهمیت میشمارند، برای این دوره از تاریخ ایران احترام فراوان قائل بود و در تفکر فلسفیاش به آن مراجعه میکرد و در نگارش فرهنگ اتیمولوژیک خود پیوسته از آن بهره میگرفت. البته فردید برای زبان عربی احترام فراوانی قائل بود، اما تحقیقات او درباره اتیمولوژی روی یافتن ریشه مشترک لغات برهان قاطع و معادلهای آن در زبان یونانی [هم] بود. اکثر اصطلاحات و تعبیراتی که او وضع کرد، پارسی است و شیوه نگارش او هم- به شهادت همان متون معدودی که در دست است- بسیار پارسی بود ولی هرگز پارسیمآبی یا عربیمآبی را در نوشتن و گفتن نمیپسندید. در شاهنامه فردوسی تتبع و تعمق کرده بود و از کلمات شاهنامه در انتخاب معادلهای پارسی استفاده میکرد. اگر فرهنگ اتیمولوژیک او روزی منتشر شود، این نکته ثابت خواهد شد. او به متون اوستایی و پهلوی توجه داشت و آنها را خوب خوانده بود و بسیاری از تعابیر و اصطلاحات آنها را مانند اصطلاح «زندآگاهی»، «گزارندگی»، «پتیاره»، «همیستار»، «نیست ایزد انگار»، «از خودبیگانگی» و صدها مورد دیگر را در برابر اصطلاحات غربی به کار برده بود.
این چیزی که میگویید جالب است. در مطالبی که من از ایشان خواندم خیلی کم دیدم که راجعبه ملت یا ایران بهعنوان یک کشور صحبت کرده باشد. شما چیز خاصی در این مورد میدانید؟ اولا فردید هیچوقت کشورش را تحقیر نکرد و هیچ کشور دیگری را هم بر ایران ترجیح نداد. او به من گفت وقتی در آلمان تحصیل میکرده همسری آلمانی گرفته بود که از او دختری به نام «گیتا» داشته، ولی چون همسرش حاضر نشد با او به ایران بیاید او را ترک کرد و به ایران بازگشت. او حتی مثل بعضی از اساتید دیگر علاقهای برای رفتن به خارج و شرکت در کنفرانسها و کنگرهها نشان نمیداد. فقط یکبار اوایل خدمتش در دانشگاه تهران به یکی از کنگرههای ایرانشناسی در آمریکا دعوت شد که در آنجا مقالهای درباره امام علی(ع) ارائه کرد و دیگر هیچ. اما از اینها گذشته باید بگویم فردید یک کاراکتر روستایی هم داشت و مردم روستایی خصوصا یزدیها خیلی به «خاک» وابسته هستند. در گفتوگوهای خصوصی که با او داشتم بارها دیدم وقتی میخواست از ته دلش نکتهای را بیان کند بیاختیار با لهجه غلیظ یزدی حرف میزند که تعجب میکردم. او ریشه داشتن در خاک را نشانه اصالت و سلامت ذات انسان میدانست و انقطاع از خاک را مرادف با «بیگانهگشتگی» (alienation) میدانست. او میگفت انسان باید دستش با خاک آشنا باشد تا «فقر ذاتی» (essential spiritual poverty) خود را فراموش نکند. بههمین جهت غالبا در باغچه حیاط خانهاش با دست عریان با خاک و گل و گیاه ورمیرفت. تفسیر او از «وطن» و «بیخانمانی» بشر امروز کاملا با نظرات هیدگر شباهت دارد. هردوی اینها علاوهبر دلبستگی به وطن -بهمعنی سرزمین مادری- به یک وطن متعالی که عبارت از «قرب به حق و حقیقت» است، اعتقاد دارند. روزی از او پرسیدم اگر شما را مخیر کنند در جایی از جهان زندگی کنید کجا را انتخاب میکنید. گفت یا شیراز یا مشهد. گفتم شیراز را میدانم چرا ولی مشهد برای چه؟ گفت بهخاطر فردوسی.
میدانستم ایشان به حافظ و مولانا علاقه داشتند ولی فردوسی را اولینبار است که میشنوم. اصلا شاهنامه از کتب مرجع او بود. اکثر شواهدی که ایشان در فرهنگ اتیمولوژی خودش آورده از فردوسی است. ایشان زبان فردوسی را زبان متفکرانهای میدانست که بهواسطه غربزدگی از یاد ما رفته است. خیال میکنید اصرار شدید او در طرح مساله غربزدگی بهخاطر چه بود؟ بهخاطر این بود که برای کشور و مردمش احترام و شخصیت قائل بود و نمیخواست که ایران مثلا مانند قطر و امارات شود. از طرف دیگر مخالفت مصرانه و ممتد او با «فراماسونری» و صراحت لهجهاش در اینباره نشانه این است که به استقلال سیاسی و فرهنگی کشورش اهمیت میداد وگرنه مثل بعضیها میگفت ما باید از فرق سر تا نوک پا غربی شویم. او شرقزده هم نبود و شرقزدگی را روی دیگر سکه غربزدگی میدانست. انس عمیق و حیرتانگیز او به حافظ و مثنوی نشانه این بود که رگ جانش به ایران بسته است. او نبوغ شگفتانگیزی در فهم لطایف و اشارات شعر حافظ داشت و گاهی با خواندن شعر حافظ صدایش میلرزید و اشک به چشمش میآمد. او با شاعران سرزمینش همنفس بود. ایشان مطلقا به این تعبیراتی که امروزه بعضیها درمورد فردوسی بهکار میبرند و او را شاعری افسانهپرداز و... میخوانند باور نداشت و او را بهحق حکیم میدانست. درمورد تاریخ دوره بعد از اسلام هم از سلسلههایی مثل مغول و امثال آنها که آمده بودند با تلخی و تندی یاد میکرد. اما از آنطرف با تمام علاقهای که به هیدگر داشت اگر میگفتی که هیدگر چنین گفته میگفت «آقا من که نوکر پدر هیدگر نیستم.» همیشه قبل از انقلاب و بعد از انقلاب میگفت من با هیدگر دیالوگ دارم، ولی من هیدگرین نیستم، من مقلد هیدگر نیستم، برای اینکه هیدگر ترادیسیون و فرادهشش چیز دیگری است و مال من چیزی دیگر. ولی البته این را هم میگفت که هیدگر از متفکرانی است که به او موهبت شده است.
این صحبتهای شما درمورد فردوسی و حساسیتی که فردید نسبت به کشور و ملت ایران داشته از این جهت برای من جالب است که در بیشتر ایدههای دکتر فردید از جمله بحث غربزدگی بهنظر میرسد که ما با ایدههایی جهانشمول و Universal مواجهیم که درمورد همه بشریت هستند. تا جایی که بهخاطر دارم در نوشتههای ایشان کمتر نامی از کشور یا ملت ایران برده شده است. ولی شما میگویید دلیل این امر این است که ما فقط به بخشی از نوشتههای ایشان دسترسی داریم که خیلی نظاممند نیست. بله، فردید بههرحال فیلسوف بود و فیلسوف نظرش یونیورسال است، یعنی عام و شامل است. اگر در سخنانی که از او باقی مانده، دقت کنید میبینید که او غربزدگی، یعنی نیست انگاشتن حق و حقیقت را حوالت (تقدیر) تاریخی بشر امروز میداند که سراسر کره ارض را فرا گرفته. او نمیگفت این فقط ما هستیم که غربزده شدهایم یا فقط کشورهای شرقی و اسلامی هستند که غربزده شدهاند، بلکه غرب هم از آن حیث که نیستانگار و متافیزیکزده است، غربزده است. این مطلب را هیدگر در بسیاری از آثارش خصوصا در کتاب «نیچه» بهطور مفصل توضیح داده. اما خروج از غربزدگی و گذشت از نیستانگاری معنایش این نیست که انسانها همه مثل هم خواهند شد. ملتها تاریخ دارند و این تاریخ آنها را از هم متمایز میکند و هر ملتی یا جامعهای بهطریق خاص خودش از نیستانگاری خارج خواهد شد. روزگار ما بهقول حافظ روزگار جنگ 72 ملت است، زیرا «حقیقت» (the Truth) را نمیبینند، اما در «پسفردای تاریخ» که روز ظهور و بروز حقیقت است، دیگر جنگ و ظلم و دشمنی در میانشان نخواهد بود. البته امروز هرکس حرفی میزند. یکی میگوید حقیقت ظهور کرده، یکی میگوید بعدا ظهور خواهد کرد و یکی هم میگوید اصلا حق و حقیقتی در کار نیست. اما این حرفها از روی «بیفکری» است، زیرا اگر فکر میکردیم باید اول میپرسیدیم «حقیقت چیست؟» ولی نمیپرسیم.
خب غربزدگی را آن زمان تمام روشنفکران ایران مطرح میکردند دیگر. نه؟ مثل آقای شادمان. خب درست میفرمایید، ولی این تعبیر را ایشان وضع کرده و تفسیر ایشان هم بهکلی متفاوت از دیگران است.
نه من منظورم کلمه غربزدگی نیست. ولی اگر شما به نشریات پرطرفدار ایران در همان سالهای بعد از جنگجهانی دوم که دکتر فردید هم شروع بهکار کردهاند، نگاه کنید عدهای هستند که مشابه همین بحث را منتها بهشکل کمی سطحیتر با الفاظی مثل فکل کراواتی و فرنگیبودن و ادای غرب را درآوردن مطرح میکردند. کسانی هم مثل آقای شادمان بهشکلی عمیقتر و روشنفکرانهتر همین بحثها را مطرح میکنند. برخی منتقدان از زاویه مذهبیتر به غرب و غربزدگی نقد داشتند و بعدتر هم کسانی مثل آل احمد آمدند. بهنظر میرسد که غربزدگی در آن دو، سه دهه تم اصلی روشنفکران ایرانی بوده است. بله، ولی آن بحثها بیشتر جنبه سیاسی داشت تا فلسفی. آنچه فردید درباره این موضوع میگفت متکی به یکنوع «فلسفه تاریخ» بود که مبانی دقیق و درعینحال مشکلی دارد. او دراینباره مساله مورفولوژی تاریخی و این اواخر «اتیمولوژی تاریخی» را پیش کشیده بود. غربزدگی یا نیهیلیسم -که بهقول هیدگر ملازم با غفلت تام و تمام از «وجود» (forgetfulness of Being) است- از قبیل فعل و عمل انسان نیست که مثلا سیاستمداران یا حتی فلاسفه مرتکب آن شده باشند، بلکه یک «حوالت تاریخی» است که از خود «وجود» نشأت میگیرد. اما این ابدا بهمعنی جبر تاریخی نیست و نمیشود گفت چون حوالت تاریخی است پس باید به آن رضایت داد و زیر بار آن رفت. آنهایی که شما اشاره کردید هیچوقت وارد این قبیل مباحث نمیشدند.
خب جنبه فرهنگیاش هم مطرح بوده. مثلا اگر نگاهی به تاریخ فرهنگ ایران بیندازید محمد مسعود همیشه در مجلهاش مطلبی درباره غربزدگی ایرانی مینوشت. بسیار خوب، درست میگویید. غربزدگی آثار و عوارض فرهنگی هم دارد، ولی آیا این عوارض را میشود با اتخاذ تدابیر سیاسی و برنامهریزی فرهنگی برطرف کرد؟ اگر اینطور بود چرا جمهوری اسلامی ایران بهرغم تمام کوشش خود موفق نشد آثار و عوارض غربزدگی را بزداید؟ کدام کشور موفق شده؟ من نمیگویم نباید کوشید، ولی این کوشش باید متکی به یک «تفکر اصیل» باشد. نیچه گفته بود «برهوت بیفکری درحال گسترش است» و هیدگر این کلام نیچه را در کتاب what is Called Thinking با قوت و فصاحت شرح داده که متاسفانه کمتر آن را میخوانند. فردید میگفت رابطه میان تاریخ، فرهنگ و تمدن یک رابطه طولی است. تاریخ اساس و باطن فرهنگ است و فرهنگ باطن تمدن. بدون «خودآگاهی تاریخی» تدابیر فرهنگی راه بهجایی نمیبرد و تا بهحال هم نبرده. محمد مسعود، آدم خوب و شریفی بود، ولی فراموش نکنیم او ژورنالیست بود، نه متفکر.
خب بله، بههرحال دکتر فردید هم به یکسری متفکران غربی و یکسری ایدههایی که از غرب آمده بود، علاقهمند و از آنها متاثر بود و نمیشود گفت ایشان ضدغرب به آن معنا باشد. شما گفتید ایشان فیلسوف است و صددرصد فیلسوف است. فکر کنم گفتید بحث ایشان سیاسی نبود. این حرف درست است، یعنی بحثهای فلسفی ایشان خب بحث فلسفی است. اما همانطور که میدانید بحثهای فلسفی پیامدهای سیاسی هم دارد. حالا من نمیخواهم وارد این قضیه شوم. ولی ایشان فارغ از اینکه فیلسوف بود، نظرات سیاسی هم داشت و خیلی هم بهطور جدی این نظرات را مطرح میکرد. اینطور نیست؟ یعنی خیلی خجالتی نداشت که نظرات سیاسیاش را بگوید و در این نظرات تا جایی که ما مطلع هستیم ایشان رویهمرفته عناد و ستیز خیلی جدیای با لیبرالیسم داشت. چندین جا از دکتر فردید نقل شده که اگر قرار باشد آدم از نظر سیاسی بین لیبرالیسم و مارکسیسم انتخاب کند، من همیشه مارکس را به پوپر ترجیح میدهم. نقدی که ایشان به دکتر سروش و جریان لیبرال میکند هم از همین جنس است. بهنظر میآید از جمله ناامیدی که بعضی از نزدیکان فردید گفتهاند در این اواخر نسبت به جمهوری اسلامی و اوضاع ایران پیدا کرده بوده، نشانه این است که ایشان رویهمرفته به همان شدتی که شما میگویید منتقد غرب هستند منتقد لیبرالیسم هم هستند. اینطور نیست؟ بله، فردید هم قبل از انقلاب و هم بعد از انقلاب موضع سیاسی داشت، اما مواضع سیاسی او همیشه جنبه سلبی داشت. او براساس اصول فلسفی که داشت نمیتوانست هیچیک از ایدئولوژهای سیاسی را قبول کند. البته نفی یک ایدئولوژی سیاسی معین هرگز بهمعنی تایید نظریهای که ضد آن است، نیست؛ حالا آن نظریه هرچه میخواهد باشد. فردید دموکراسی و لیبرالیسم را نفی میکرد اما درعوض آن از دیکتاتوری و جباریت و خودکامگی که حمایت نمیکرد. آنهایی که خیال میکنند مخالفت فردید با دموکراسی و لیبرالیسم متعلق به بعد از انقلاب است، بهتر است مطالبی که سال 1352 از او در روزنامه اطلاعات تحت عنوان «سقوط هدایت در چاله هرز ادبیات فرانسه» چاپ شده را بخوانند. کجای حرفهای او در آن مقاله با مفهوم «تمدن بزرگ» و دموکراسی که شاه مطرح کرده بود، سازگاری دارد؟ او از انقلاب اسلامی بهواسطه امیدهایی که به آن بسته بود دفاع کرد، اما دفاع او بیقید و شرط نبود. او از کشورش که در آتش جنگ میسوخت و جوانان پاک و معصومی که جانشان را در راه دفاع از سرزمین مادریشان فدا میکردند بهشدت حمایت میکرد و حق داشت. پیرمرد به نشان همدلی با جوانان کشورش گاهی در خانه لباس سربازی به تن میکرد که متذکر فتوت و جوانمردی آنان باشد. دکتر محمد رجبی نقل میکند که همین فردید فیلسوف در یکی از سخنرانیهایش با اصرار از جوانان حاضر خواسته بود فریاد بکشند و بگویند «مرگ بر فردید». در یک چنین اوضاع [و] احوالی کسانی «جامعه باز» کارل پوپر را تبلیغ میکردند، پوپری که به شهادت کتاب «جامعه باز و دشمنان آن» خودش احترامی برای آزادی فکر و بیان قائل نیست. ببینید وقتی او میگوید:
“The Hegelian farce has done enough harm. We must stop it”. مقصودش چیست؟ باید از او پرسید چگونه باید این کار را کرد؟ با ممنوعکردن کتابهای هگل؟ با اخراج اساتیدی که هگل درس میدهند؟ او رسما میگوید دین از علائم جامعه بسته است و لذا همه مفاسد و جنایات را به بنیانگذاران ادیان الهی و پیروان آنها نسبت میدهد. آیا برای تاسیس جامعه باز باید کتابهای مقدس را ممنوع کرد و در کلیساها و مساجد را بست؟ اصلا این چهجور جامعه بازی است که دار و دسته جرج بوش و تونی بلر و نتانیاهو کارگزاران آن هستند؟ پوپر فیلسوف نبود و فلسفه را مهمل و بیمعنی می دانست، اما بهنام critical rationalism بیفکری را اشاعه میداد. او با بهکار بردن تعبیر «دشمن» برای فیلسوفان بزرگی مانند افلاطون و هگل رسما همه را دعوت به نفرت و کینتوزی (hate and resentment) میکرد. حتی مارکسیستها هم تا این حد نسبت به فلسفه عناد نمیورزند و حداکثر میگویند دوره فلسفه در تاریخ به پایان رسیده است. سروش تحتتاثیر پوپر مدتهای مدید هرهفته هم در رادیو و هم در تلویزیون سخنرانی میکرد و به تقلید از پوپر میکوشید نظریات مارکس و هگل را خصوصا درباره تاریخ رد کند ،چون او هم مانند شاه خیال میکرد خطر مارکسیستها جدیتر از سایر گروههاست؛ اما او هم مثل شاه اشتباه میکرد و ناچار شد به آمریکا مهاجرت کند و الان دیگر سالهاست که پوپر را کنار گذاشته. او در این سالها سراغ مولانا رفته و اینطرف و آنطرف راجعبه مولانا سخنرانی میکند. همان مولانایی که از نظر پوپر دشمن تمامعیار جامعه باز است. من یکبار سال 1362 برای شنیدن سخنرانی او به تالار دانشکده پزشکی رفتم و با کمال تعجب دیدم که او محییالدین ابنعربی را که یکی از بزرگترین عرفای اسلام است، با همان خشونتی که به مارکس و هگل حمله میکرد به او هم حمله میکند و او را بهواسطه طرح مبحث «اسمای الهی» و تاثیر آنها در عالم، مروج ظلم و جور و توجیهکننده حکومت سلاطین مستبد میشمارد. اما فراموش کرده بود همین مولانایی که سروش خود را همنشین او معرفی میکند معاصر ابنعربی بوده و با صدرالدین قونوی که داماد و شاگرد و جانشین ابنعربی بوده ،انس و الفت بسیار داشته. سروش نمیداند که مثنوی مولانا جلالالدین و «فصوصالحکم» ابنعربی نقیض یکدیگر نیستند. سروش ادعا میکند دین خود را از عرفا گرفته نه از فقها، اما برخلاف بزرگانی مثل مرحوم سیدجلالالدین آشتیانی، هرگز در سخنانش اشارهای به آرای ابنعربی و شارحان مکتب او ندارد. شاید علتش این باشد که فرصت نداشته فلسفه و عرفان را بهطور سیستماتیک نزد اساتید بزرگ تعلیم بگیرد. من تقریبا ویدئوی همه سخنرانیهای او را در آمریکا از یوتیوب دیدهام و از حرفهای جدیدی که او در این سالهای اخیر گفته است یکی هم این است که گفته «شرم و تقوی» در قاموس مردم غرب معنی ندارد و اصلا در زبان آنها لغتی برای این معانی پیدا نمیشود یا وقتی دانشجویان، او را بر سر مباحث خطرناکی مثل آزادی و رابطه همجنسها گیر میاندازند، خیلی مودبانه از تایید یا محکومکردن آنها طفره میرود و مساله را به تحولات اجتماعی و مقتضیات زمان و دانش پزشکی و روانشناسی احاله میکند. او هنوز به اندازه فردید شهامت نداردکه بگوید حاصل لیبرالیسم و جامعه باز پوپر چیزی جز اباحیت (libertinism) و آزادی نفس اماره بشر نخواهد بود. مولانا این مطلب را بهطرز دراماتیکی در داستان خاتون و کنیزش بیان کرده. در آن سالها فردید با شدت هرچه تمامتر به انتقاد از پوپر پرداخت و سروش را نه بهجهت شخص خودش، بلکه بهجهت ترویج آرای پوپر، مورد ملامت قرار داد و سروش هم که آن روزها هم خود از ارباب قدرت و سیاست بود و هم با اغلب ارباب سیاست و قدرت مراوده داشت، نزد آنها از او شکایت برد. آنهایی که فردید را فیلسوف حکومتی و تئوریسین خشونت مینامند، بهتر است بدانند که در دوران جمهوری اسلامی بود که فردید به سعایت عبدالکریم سروش که در آن سالها «عزیزالدوله» بود و از رادیو، تلویزیون و مطبوعات گرفته تا شورای انقلاب فرهنگی عرصه نفوذ او بود، فردید را از سخنرانی در دانشگاه و انجمن فلسفه محروم کردند و بعد از آن فردید تا روز مرگش در کنج خانه نشست.
از نظر فکری متوجه هستم، ولی نکته مهم این است که نه در قبل و نه در بعد از انقلاب هیچوقت وجه سیاسی جامعه ایران لیبرالیسم و دموکراسی نبوده. روی هم رفته انواعی از استبداد بوده و اینکه ایشان در یک جامعه استبدادزده چنین با لیبرالیسم مخالفت میکند. حالا من نمیدانم نظر سیاسی شما چیست، ولی لااقل بهنظر میآید که ما توافق داریم که ایران تا قبل از انقلاب که استبدادی بوده و در چنین شرایطی ایشان به این شکل قوی منتقد لیبرالیسم میشود، حالا شما خیلی ملایمتر و بهزبان فلسفی میگویید، ولی من از قول دکتر فردید میگویم ایشان خیلی مشخص از نظر سیاسی عناد عجیبی با دموکراسی و لیبرالیسم و اینجور چیزها دارند. همانطوری که خدمتتان گفتم حتی میگویند که اگر من بخواهم بین دموکراسی و مارکسیسم انتخاب کنم، مارکسیسم را انتخاب میکنم. یعنی ایشان چنین موضع سیاسیای در جامعهای میگیرد که هیچوقت دموکراسی در آن حاکم نبوده، بوده؟ اشپنگلر در اواخر کتاب «انحطاط غرب» بحث مفصلی دارد درباره «دیکتاتوری پول» (dictature of money) و سرمایه. او دموکراسی و لیبرالیسم را ابزارهای این دیکتاتوری میداند و معتقد است در نظامهای بهاصطلاح دموکراتیک پول بر قانون غلبه دارد و صاحبان پول و سرمایه قانون دلخواه خودشان را دیکته میکنند. یکی از مفاسد بزرگ دیکتاتوری پول این است که برای بقا و دوام خود جنگ و کشتار بهراه میاندازد. در همین آمریکای دموکراتیکی که من و شما زندگی میکنیم کیست که نداند یا نگوید که سرنوشت انتخابات ریاستجمهوری و کنگره را صاحبان کمپانیهای بزرگ نفتی و صنایع نظامی تعیین میکنند. امروزه پول و لابی کسانی مانند جرج سوروس، رابرت مرداک و خانواده راکفلر نقش تعیینکنندهای دارد. کار بهجایی رسیده که حتی قمارخانهدارهای لاسوگاس مثل «شلدون آدلسون» در کاخسفید و کنگره نفوذ دارند. در همین کشوری که پوپر آن را نمونه کامل جامعه باز میشمارد، هنرمند بزرگی مثل چارلی چاپلین بهخاطر انتقادش از سرمایهداری متهم به کمونیستبودن شده و مجبور شد خاک آمریکا را ترک کند. در تمام جنگها و کشتارهایی که در قرن اخیر روی داده، رد پای صاحبان پول و سرمایه پیداست. سال 1348 من در درس علومسیاسی شاگرد مرحوم دکتر حمید عنایت بودم و کنفرانسی دادم درباره جان استوارتمیل و نظریه لیبرالیسم که او از موضع انتقادی من خوشش آمد و مرا تشویق کرد و بعدها با هم مانوس شدیم. او در آن سال مقاله درخشانی درباره نقش صنایع نظامی آمریکا در تحقیقات فنی و صنعتی در دانشگاهها نوشته بود و اینکه بودجه این تحقیقات را پنتاگون و صنایع نظامی تامین میکنند. او مقاله را به من داد تا بخوانم. این یک واقعیت آشکار است که جریان علم و تکنولوژی معاصر و حتی بخشهایی از علومانسانی را میلیتاریسم آمریکا و اروپا هدایت میکند. به همین جهت هیدگر تکنولوژی جدید را «تکنولوژی مرگ» مینامد و البته درست میگوید. مارکسیسم با همه ایراداتی که دارد لااقل از لحاظ تئوری زیر بار جباریت پول و خودکامگی سرمایهداران نمیرود. لذا حرفی که فردید زده اولا یک قضیه شرطی و فرضی است و میخواسته بگوید بنا به فرض محال اگر هیچ آلترناتیوی جز این دو وجود نداشته باشد، در آن صورت زیان و مفاسد مارکسیسم کمتر از لیبرال دموکراسی است. اما مسلما این سخن او بهمعنی تایید مارکسیسم نیست، ولی میگفت در مارکسیسم چون تاریخ گذشته نسخ میشود و میخواهد طرحی نو در اندازد از این لحاظ یک قدم از سایر مکاتب که حافظ وضع موجود هستند، جلوتر است و این بهتر از عقبگرد و بازگشت به گذشته است.
ببخشید منظور سنتگرایی است یا؟ نه، منظورم بازگشت به قهقرا و اصرار ورزیدن بر ارزشهای قرن هجدهم است. ایشان با دوره منورالفکری غرب و قرن هجدهم اروپا یعنی Enlightenment سخت مخالف بود و میگفت کسانی که امروز بر دموکراسی و لیبرالیسم اصرار دارند، غالبا میخواهند بازگردند به عقل زبون اندیش و ارتجاعی دوره منورالفکری و بین منورالفکر و روشنفکر هم فرق میگذاشت و معتقد بود روشنفکرها بیشتر گرایش به مارکسیسم دارند و منورالفکرها به قرن هجدهم اروپا. البته بعد از انقلاب منورالفکری دوباره در ایران تجدید شد.
متوجه هستم شما چه میگویید. بحث من چیز دیگری است. بحث من راجعبه ایران است. ما یک دوره کوتاه مشروطیت داشتیم که با آمدن رضاشاه تبدیل به استبداد شد. میخواستم ببینم که تحلیل فردید چگونه است که بهجای اینکه استبداد را شر بداند و از نظر سیاسی منتقدش باشد، اینقدر به لیبرالیسم حمله میکند. در جامعهای که ما فقط در چند سال بعد از جنگ بینالملل دوم و دوره کوتاهی هم اوایل مشروطیت یک جریان سیاسی داشتیم که بهشکلی شاید بتوان نام لیبرالیسم بر آن گذاشت، چرا ایشان اینقدر از نظر سیاسی کینه از لیبرالیسم داشت؟ انتقاد به روشنگری در اروپا خب در این زمینه مطرح میشود که در آن قاره بسته به اینکه از چه کشوری صحبت میکنیم، لیبرالیسم لااقل 200، 300 سال تفکر و نظام حاکم بوده. چهطور ایشان در پسزمینه ایران این بحثها را مطرح میکرد؟ شما تعبیر عناد و کینه را بهکار میبرید و این به دیو انگاشتن demonizing او منتهی میشود درحالیکه انتقاد او اساسی و ریشهای بود نه از روی عناد و کینه. فردید نه قاضی بود که حکم قتل کسی را صادر کند و نه عضو سرویسهای امنیتی بود و نه ملیشیا داشت. اتفاقا هیچ مقام دولتی و هیچ آخوندی هم از او حمایت نکرد و حتی اسم او را هم نمیبرند. یک پیرمرد تنهای یکلاقبا بود که کارش فکرکردن و حرفزدن بود. همین و بس. او میگفت و شاید شنیده باشید که وقتی مشروطه آمد دفع فاسد به افسد شد.
بله، قیصری یک مصاحبه با ایشان کرده بود. من از شما سوال میکنم: نفوذ مجامع سری و فراماسونها در مشروطیت چقدر بود؟ مشروطیت از همان اول شکست خورد برای اینکه امثال عینالدوله، سردار اسعد، سپهدار تنکابنی و مشتی فئودال زمامش را بهدست گرفتند و بعد هم پهلوی پیدا شد. آیا مفهوم عدالت و عدالتخانه تحقق پیدا کرد؟ نکرد. قاجارها فاسد بودند، ولی آنهایی که بعد از مشروطه آمدند -البته بهجز عده کمی - باز یا قاجاری بودند یا فاسدتر از قاجارها. در میان تمامشان یک مرد مثل میرزا تقیخان امیرکبیر پیدا نشد. ایدهآل مشروطیت «عدالت» بود که بسیاری در راه آن جان خود را نثار کردند، ولی این ایدهآل تا امروز در ایران تحقق پیدا نکرده است.
پینوشت:
۱- [ازآن جهت که متوجه بحرانها هستند و از آنها تغافل نمیکنند و نه از آن جهت که خود را توانمند و عالِم میپندارند.]
پربازدیدترینهای روزنامه ها

