به مناسبت صد و دومین سالروز انقلاب کمونیستی روسیه

شوروی فروپاشید و باید فرو می‌پاشید چون یک حکومت ایدئولوژیکی مسموم بود که ایدئولوژی واپسگرای خویش را بر همه چیز ترجیح داد
شوروی فروپاشید و باید فرو می‌پاشید چون به‌جای اندیشه در تسهیل معیشت مردم و پیشرفت کشور، تمام هم و غمش بسط کمونیست جهانی بود.
شوروی فروپاشید و باید فرو می‌پاشید چون به‌جای رهایی مردمش از زندانی که خود به وسعت بزرگترین کشور جهان برایشان ساخته بود، به فکر رهایی مردم از مشکلات نبود.
شوروی فروپاشید و باید فرو می‌پاشید چون درهای خود را به سوی جهان بسته و درهای جهان را به سوی مردم خویش قفل نموده بود.


شوروی فروپاشید و باید فرو می‌پاشید چون حکومتی بود که نه انسانها برایش ارزش داشت و انسانیتشان.
شوروی فروپاشید و باید فرو می‌پاشید چون سرمای جنگ سردی که به راه انداخته بود، زندگی تیره و تار مردمش را منجمد، مسخ و فلج کرده، تمام بودجه کشور به‌جای اینکه صرف معیشت و رفا مردمش شود مصروف اعمال بی نتیجه مردش درصفهای کیلومتری پشت درب فروشگاه‌ها برای تامین مایحتاج اولیه زندگی بودند درحالیکه کشورشان بر اقیانوسی از نفت و گاز شناور بود و این ثروت عظیم تنها موجب افسردگی و حسرت بیشتر مردمش شده بود وقتی زندگی اسفناک خود را با زندگی مردم سایر کشورها به ویژه آمریکا در مقام قیاس قرار می‌دادند.
شوروی فروپاشید و باید فرو می‌پاشید چون مثل اختاپوسی سرخ، بیش از نصف جهان را بلعیده بود.لذا هم برای جامعه خویش خطرناک شده بود و هم برای جامعه جهانی.
در نهایت شوروی فروپاشید و باید فرو می‌پاشید چون برای مردمش و حیات مردمش احترام قائل نبود
مهران اکبری قاضی چاکی‪-‬ >روسیه قبل از شوروی
روسیه امروزی از شرق با ژاپن و از شمالغرب با آمریکا و در غرب با اروپا و از جنوب با چین و مغولستان و دریای خزر و دریای سیاه هم مرز است. در فدراسیون روسیه فعلی 21 جمهوری خودمختار، 29 استان، 6منطقه و 10 ناحیه ملی است با 17550400 متر مکعب همچنان وسیع ترین کشور و نخستین و بزرگترین کشور دارای فناوری فضایی است.
"سکاها" اولین قوم چادرنشین بودند که پیش از میلاد در کرانه رود "دانوب" اقامت گزیدند و بعد آنها یک نژاد هند و اروپایی در روسیه مقیم و بعد آنها هم "اسلاو"ها آمدند. در قرن پنجم میلادی روسیه مورد هجوم وحشیانه "هون"ها، به رهبری "آتیلا" قرار گرفت.
در 912 میلادی "اولگا" پرنسس"اسلاو"، نخستین دولت مقتدر "اسلاو" را تشکیل داد. ملکه "اولگا" قلمرو روسیه را بسیار گسترد و اولین پایتخت رسمی روسیه را در"کیِف" (پایتخت اکراین تا امروزی) تشکیل و این پایتخت تا 1237 برقرار بود.
در 1206 میلادی "چنگیز" به روسیه حمله و در 1237 کیِف زیبا را ویران تا لهستان و مجارستان امروزی پیشروی کرد. در 1240 کل روسیه زیر سیطره مغولها بود.
شاهزادگان روس از سوی مغولها مامور جمع آوری مالیات شدند و این همان فرصت طلایی استقلال مجدد روسها بود.
"ایوان اول" شاهزاده‌ای روسی بود که مامور جمع آوری مالیات از "مسکو" امروزی (که در آن روزگار شهری بی‌اهمیت،کوچک، مملو از درخت و باتلاقی بود) شد. او کم کم با کسب اعتماد مغولها، توانست رئیس مالیات بیشتر شهرهای روسیه شود.
با گسترش قدرت "ایوان" تدریجا مسکو هم به شهری بزرگ و آباد بدل و به سمت پایتخت شدن پیش می‌رفت. در 1378 میلادی "دیمتری"، نوه "ایوان" که از ضعف مغول در کنترل سرزمینهای تسخیر شده مطلع بود سنگ بنای ندادن مالیات را گذارد. او با لشگری 150 هزار نفری موفق به جنگ و شکست مغولها شد. "دیمتری" بعد از پیروزی به قتل عام لیتوانی‌ها که متحد مغولها بودند، پرداخت.(کینه لیتوانی‌ها 6 قرن بعد در اتحاد با آلمان هیتلری و نقش ستون پنجم بازی کردن فروکش نکرد بلکه با نخستین اعلام خودمختاری و جدایی‌طلبی از دولت شوروی که سنگ بنای فروپاشی امپراطوری شوروی شد، زهر خود را به طور کامل به روسها ریختند.)
"واسیلی دوم" بعد از "دیمتری" بطور کل مغولها را کنار زد اما استقلال کامل روسها در 1480 میلادی در زمان "ایوان سوم" (ایوان کبیر) رخ داد و موجب فرار همه مغولها و سکنی گزیدن تنها عده‌ای از آنها در جمهوری خودمختار "تاتارستان" شد. به خاطر قطع دست مغولها توسط "ایوان سوم" به او لقب "ایوان کبیر" دادند.
بعد از "ایوان کبیر"، فرزند سه ساله‌اش یعنی "ایوان چهارم" جانشینش شد ولی به علت طفولیتش، مادر نائب السلطنه شد اما همچنان روسیه عرصه کشت و کشتار برای جانشینی "ایوان کبیر" بود که حتی ملکه نیز از این مهلکه جان در نبُرد.
ولی شاه وقتی به 13 سالگی رسید، ابتدا انتقام مادرش را گرفت و سپس در 17 سالگی با پرنسسی از خاندان "رومانوف" ازدواج کرد. "ایوان چهارم" دست به اصلاحات گسترده اجتماعی و سیاسی زد و به تعلیم و تربیت همگانی تاکید ویژه داشت.
در 1560 همسر محبوب "ایوان" مُرد و این شروع افسردگی و دگرگونی اخلاق فاحش "ایوان چهارم" و نقطه عطف تبدیل او به "ایوان مخوف" شد. او به همه بدبین شده بود لذا گروه ضدخیانت و جاسوسی به نام "اپری چینینا" تاسیس کرد که این گروه خودسر جز به شخص پادشاه، به هیچ کسی جوابگو نبود حتی به کلیسا.
آنها به هر کس ظنین می‌شدند به بهانه امنیتی او را می‌کشتند حتی ولیعهد را. کم کم "اپری چینینا" یک سازمان مخوف عریض و طویل جاسوسی و آدمکشی شد که اسمش لرزه بر اندام هر کسی می‌انداخت و سرکوب هم به شرح وظایفش افزوده شد و با تکیه به این سازمان، "ایوان چهارم" به "ایوان مخوف" تغییر دگردیسی هویتی داد که هیچ ارتباطی با شخصیت قبل از مرگ همسرش نداشت. ولی او این رفتارهای جدید را خواست خدا می‌دانست! در این میان کلیسا به این توهم دامن می‌زد. "ایوان" خود را نماینده خدا معرفی و حتی برای کلیسا هم 1551 دستورالعمل صادر کرد که تمام شئون زندگی را در بر می‌گرفت و تکلیف همه چیز را معین نموده بود!
البته در نهایت او کارهای مثبت زیادی هم کرد. مثل اصلاحات گسترده سیاسی، اجتماعی و فرهنگی، قلع و قمع مغولها، ایجاد ارتش منظم.
او در 1584 میلادی مُرد و مرگش شروع هرج و مرج در روسیه بود و در 1610 لهستان و سوئد به روسیه حمله کردند. اما کم کم روسیه باز انسجام خود را به دست آورد.
>رومانوفها، آخرین سلسله تزاری روسیه
در 1613 شاهزاده "میخائیل رومانوف"، از خاندان "رومانوف" تاج‌گذاری و سلسله سیصدساله رومانوفها را تاسیس کرد که با انقلاب سوسیالیستی 1917 سرنگون شد. در دوران او،پسر و نوه‌اش مرزهای روسیه باز گسترش یافت و در 1689 به کل سیبری و تا اقیانوس آرام رسید. بعد از آنها، فردی به جانشینی رسید که شاید بزرگترین تزار(کلمه تزار شکل اسلاو واژه کایزر (قیصر) است البته به بالاترین رتبه اسقفی هم گفته می‌شد) یا امپراطور روسیه باشد او "پیتر" یا همان "پتر" نام داشت که بعدها به "پتر کبیر" شهرت یافت که روسیه را در زمره پیشرفته ترین کشورهای جهان قرار داد و نوعا پدر روسیه نوین است.
"پتر کبیر" در 1697 سفری به اروپا نمود و بعد از برگشت به اصلاحات گسترده‌ای دست زد. او پول ملی و سیستم مالیاتی درست و تساوی حقوق مرد و زن را پایه گذاری و دستور داد الفبای ساده تری جایگزین "سیرلیگ" شود. سپس دستور اصلاح تقویم، ایجاد نخستین بیمارستانها به سبک اروپایی را صادر نمود. بنا به منشورش، شهر زیبایی در کرانه رود "نوا" بر یک بستر مردابی ایجاد که به "سنت پترز بورگ" (شهر مقدس پتر) معروف گشت به کمک مهندسان ایتالیایی به سبک"ونیز" ساخته شد. (که البته در دوران بلشویکی به پتروگراد و لنینگراد تغییر نام و با فروپاشی شوروی باز به نام قبلی بازگشت).نخستین مدرسه افسری در این شهر ایجاد و این شهر تا 1918 پایتخت روسیه بود.
او به ایجاد مدرسه،جاده و راه آهن در تمام روسیه و باراندازهای بزرگ در شهرهای بندری همت گمارد. آکادمی علمی سنت پترزبورگ یادگار اوست. "پتر کبیر" برای نخستین بار دانشجویان روسیه را به اروپا اعزام و دستور داد درباریان زبان خارجی یاد بگیرند.
دوران او علاوه بر دوران پیشرفت، دوران سراسر جنگ هم بود و همین وضعیت این همه پیشرفت را برجسته‌تر می‌نماید. دشمن اصلی آن زمان سوئد بود ولی او نه تنها سوئد را شکست داد که حتی در 1721 میلادی فنلاند، لتونی، لیتوانی و استونی را هم ضمیمه خاک روسیه و قلمرو روسیه را گسترش داد. سپس دستور تشکیل ارتش منظم و پُر شمار و مجهز به تفنگ و توپخانه را صادر نمود. ارتش او آنقدر قوی بود که دیگر کسی از اروپا جرات نگاه چپ به روسیه را نداشت. از کارهای جالبش ممنوع‌کردن ریش برای مردان جز کشیش‌ها و تعویض لباسهای بلند با چیزی شبیه کت و شلوار برای مردان بود.
همین کارهای او موجب شورش مخالفان که همیشه مخالف پیشرفت و موافق ترویج خرافات بودند علیه او شد تا جائیکه"پتر کبیر" را زناکار و زنازاده معرفی نمودند! ولی او کوتاه نیامد و می‌خواست به هر قیمتی شده نگذارد جامعه در جهل باقی بماند. لذا شروع به مبارزه با مخالفان کرد.
این همه اصلاحات به مذاق مرتجعین هم خوش نیامد و شروع به مبارزه علیه او نمودند. حتی خواهر او "سوفیا" که در تاریخ به "سوفی بی‌حیا" مشهور است را به سمت خود کشیدند ولی "پتر" به شدت آنها را سرکوب و کسانی که می‌خواستند "سوفی" جانشین "پتر" شود را وسط میدان شهر گردن زد. آنها ملاکین و مردم را علیه او می‌شوراندند.
"پتر" به تاسی از دموکراسی اروپایی می‌خواست از قدرت برخی نهادها کم و به قدرت مردم بیفزاید. البته کارهایش همگی مثبت نبود. مثل احیای سازمان جاسوسی که یادگار "ایوان مخوف" بود و کشتن پسر ارشدش به جرم خیانت بنا به گزارش همین سازمان. ضمن اینکه شدت عمل او در پیشرفته نمودن روسیه موجب شد دموکراسی در جامعه کم رنگ شود.
"پتر کبیر"سه کار مهم در امور وراثت سلطنت انجام داد که بعد او آثارش به جا ماند.
اول اینکه ولیعهد خود را کشت. دوم اینکه ترجیح می‌داد فرد لایقی جانشین او شود تا اینکه حتما فرزندانش باشند. سوم اینکه همسرش "کاترین" که دختر یک کارگر ساده بود در 1724، تاجگذاری کرد. "کاترین" نوه 20 ساله "پتر کبیر" به نام "پتر دوم" از زن اولش را جانشین "پتر" کرد و خود شد نائب السلطنه.
"پتر کبیر" در 1724 مُرد. بعدها "کاترین دوم" (کاترین کبیر) جانشین شوهرش "پتر سوم" شد. در زمان او روسیه در بالاترین حد قدرت قرار داشت. "کاترین کبیر" که از انقلاب کبیر فرانسه وحشت داشت با فرانسه قطع ارتباط و فرانسویان را اخراج کرد.
او سانسور، خفقان و سرکوب را به اوج رسانید. رسم بد تبعید مخالفان به نقاط بد آب و هوا را در روسیه بنیان نهاد. کاری که بعدها "استالین" سرآمد آن شد.
روسها در ابتدای زمامداری قاجار، مناطق وسیع گرجستان، ارمنستان، آذربایجان و قفقاز که جزو ایران بودند را تصرف کردند.
در 1796 "کاترین کبیر" بعد از 32 سال حکومت درگذشت. تزار "الکساندر اول" بعد از کاترین کبیر جانشین او شد. تزار جدید پلیس مخفی را منحل و سانسور در کتابها را هم برداشت و بسیار در جهت اقتدار روسیه کوشید. بعد از او دوران افول قدرت جهانی روسیه آغاز شد که به انقلاب اکتبر 1917 ختم و کلا تزاریسم سرنگون شد. "الکساندر اول" در 1825 مُرد و بعد او به ترتیب "نیکلای اول" و "الکساندر دوم" آمدند. "الکساندر دوم" که در 1855 به حکومت رسید مخالف برده داری و مدافع اصلاحات به ویژه اصلاحات ارضی بود.
روسها سر "کریمه" اکراین علیرغم برتری در تعداد نفرات، جنگ را باختند و نه تنها"کریمه"که بخش‌های دیگری را به عثمانی داده و ناوگان دریایی آنها از دریای سیاه بیرون رفت.
اینها همه موجب ایجاد حس نارضایتی در میان مردم و هرج و مرج شد. در میان اغتشاشات رخ داده شده تزار "الکساندر دوم" توسط یک گروه زیر زمینی سوسیالیستی به نام "اراده مردم" ترور و کشته شد. جوانی تحصیلکرده به نام "الکساندر اولیانوف" که عضو این گروه تروریستی بود وقتی دید ترور تزار نتیجه داده،خود مجری ترور ولیعهد یعنی " الکساندر سوم" شد. ولی به جرم سوءقصد نافرجام " الکساندر سوم"، تزار جدید روسیه تیرباران شد.
بعدها برادر کوچک همین رهبر جوان مخالفان که کشته شد، به نام "ولادمیر" (لنین) نظام تزاریسم را با انقلاب سوسیالیستی و کشتن نوه "الکساندر دوم"، یعنی "نیکلای دوم"، برای همیشه برچید. "تزار الکساندر دوم" کشته و اصلاحات ارضی نیمه کاره ماند. چیزی که بعدها برادر کوچک "اولیانوف" یعنی "لنین" به خاطر همین انقلاب نمود! پس از او پسرش "الکساندر سوم" روی کار آمد و چون پدرش کشته اصلاحات بود و خود نیز مورد سوءقصد قرار گرفته بود، راه اصلاحات را بست و به خشونت روی آورد.
>مقدمات انقلاب اکتبر 1917
پس از "الکساندر سوم"، در 1896 فرزندش "نیکلای دوم" بر تخت نشست. او آخرین تزار خاندان "رومانوف" و روسیه بود. با انقلاب کارگری 1917 روسیه و مرگ او، حکومت 300 ساله رومانوفها و هزاران ساله تزارها به پایان رسید.
در 1904 روسیه وارد جنگی تاریخی شد. روسیه در این حمله ژاپنی‌ها، در نزدیک منچوری شکست سختی متحمل شد؛ شکستی که موجب بالا رفتن سطح نارضایتی در روسیه شد. نارضایتی که بعد از"الکساندر اول"و اُفول قدرت روسیه، در عرصه بین‌المللی شکل گرفته بود.
در 22 ژانویه 1905 عده‌ای به سرکردگی کشیش"گیورک گاپول"،(که بنا به روایتی خود با پلیس مخفی روسیه همکاری می‌کرد و بعدها گریخت) به سمت کاخ زمستانی تزار در سنت پترزبورگ تظاهرات کردند.تزار به خاطر تعطیلی یکشنبه به بیرون شهر رفته بود و گارد سلطنتی به جای مماشات در غیابش درگیر و 94 نفر را کشت و چندصد نفر را زخمی کرد.(جالب آنکه تظاهرات آنقدر مسالمت آمیز بود که معترضان سرود خدا حفظ کند تزار را می‌خواندند!) این آتشی بود که در خرمن نارضایتی جامعه افتاد و آتش انقلاب را شعله ور کرد. در واقع این یک انقلاب مشروطه بود که پیش زمینه انقلاب 1917 شد. نتیجه این انقلاب کوچک، رضایت تزار به تشکیل یک مجلس مشورتی"دوما"،تنظیم و اجرای قانون اساسی بود که در واقع موجب کاهش قدرت تزار در تصمیم‌گیری‌ها می‌شد که به صورت نیمبند اجرا هم شد ولی دیگر دیر بود و مردم که احساساتشان به خاطر تبدیل تزار از پدری مهربان به شاهی خونریز جریحه دار شده بود، بدان راضی نمی‌شدند و در واقع دیگر آتش انقلاب شعله ور گشته بود. شوراهای کارگری(سوئیت soviet) به عنوان کمیته‌های اعتصاب به سرعت در شهرهای مختلف تشکیل و با شیوع اعتصاب همه خود را برای انقلابی بزرگ آماده کردند.
تمام جامعه حتی نیروی دریایی (که به علت شکست منچوری سرخورده شده بودند)، با حادثه یکشنبه خونین همدردی و اعتصاب جامعه را فرا گرفت. در واقع یکشنبه خونین که اصلا با کمی خویشتنداری گارد سلطنتی می‌توانست بدین وضع درنیاید، یک انقلاب کوچک شد که به قول "تروتسکی" (بزرگترین خطیب کمونیست و از بزرگترین رهبران انقلاب کمونیستی و بخت نخست جانشینی لنین که توسط استالین کنار زده شد و در نهایت کشته شد) نرمشی برای انقلاب بزرگ 1917 شد.
در این میان نوشته‌ها و عقاید "کارل مارکس"، (فیلسوف بزرگ آلمانی) هم آمادگی فکری جامعه را برای انقلاب ایجاد می‌کرد. طبق مانفیست(مرامنامه، مقررات) او کارگران شهری باید در حمایت از کشاورزان انقلاب کنند. او پیش‌بینی کرده بود نخستین انقلاب کارگری توسط خورده سرمایه داری (بورژوازی) صورت گرفته، اشراف سرنگون می‌شوند. انقلاب گارگران(پرولتاریا) تنها پس از آنکه سرمایه داری استثمارگر سِیر نزولی تاریخی خود را طی کرد ممکن خواهد شد که با به پاخواستن کارگران، انقلاب کارگری آغاز و نظام سرمایه داری(کاپیتالیسم) سرنگون خواهد شد.
"حزب سوسیال دموکرات کارگران روسیه"، به عنوان اولین حزب کارگری جهان در 1898 تاسیس شد و ریاستش با "پلخانف" بود.
ولی حزب در 1903 به علت اختلاف نظر سرانش، به دو گروه مِنشویک(اقلیت) و بلشویک(اکثریت) تقسیم شد. رئیس منشویکها، "ماراتف" (که موجب شده بود نبرد عملی به جای گفت‌‌و‌گو و بحث در حزب تدبین شود) و رئیس بلشویکها، "ولادمیر ایلیچ اولیانوف"، (برادر کوچک همان "الکساندر الیانوف" که به جرم ترور تزار کشته شد) که بعدتر برای خود اسم مستعار"لنین"را برگزید.
"لنین" فردی بود بسیار باهوش، متفکر، نیمه‌فیلسوف، بی‌رحم، سیاس و یک رهبر و مدیر واقعی که از بزرگترین نظریه‌پردازان مارکسیست و قائد لنینیست بود. او همچنین بعد از "تروتسکی"، مدیر روزنامه حزب، یعنی "پراودا" (حقیقت) شد.
"لنین" که بعدها با کنار زدن "پلخانف" و "ماراتف"، رهبر بلامنازعه حزب و قائد انقلاب سوسیالیستی و موسس شوروی شد، او طبق آموزه‌های "مارکس"، جامعه بدون طبقه، مساوات، مذمت جنگ (از سخنان اوست که اگر صدها سال راجع به صلح سخن بگوییم بهتر از این است که لحظه‌ای به جنگ بیندیشیم) همگانی بودن زمین، اعتراض به کم بودن دستمزد کارگران به ویژه زنان و پایین بودن سن کار و عدم عدالت اجتماعی را تبلیغ و حمایت توده مردم را تحصیل می‌کرد. ظلم فئودالیسم و کاپیتالیسم و استثمار "پرولتاریا" (کارگر، دهقان بی‌چیز) در جامعه موجب سوق رفتن جامعه به دامان "لنین" شد. جنگ جهانی اول و شکست ضمنی روسیه در آن، ضربه آخر را بر پیکره تزاریسم زد و جامعه را آماده وقوع انقلاب کارگری و دهقانی نمود.
در زمان "نیکلای دوم"، آخرین تزار از 1915 روال جنگ جهانی اول رفته رفته به ضرر روسیه و متحدیدنش پیش رفت. "تزار" عموی خود "گراندوک نیکلای" را از فرماندهی جنگ عزل و خود به عنوان فرمانده کل به جبهه‌ها رفت. او زمانی که از جبهه با حال نگران بعد از مدتها بازگشت، دید علاوه به جبهه‌ها، خود دربار و کلا کشور در وضع اسفناکی است. در نبودش ملکه "الکساندارا" که خود خواهر "ویلهلم دوم"، قصیر آلمان (دشمن شماره یک روسیه در جنگ) بود، به علت تمایلات آلمانی‌اش و تحت تاثیر قرار گرفتن کشیشی مرموز به نام "راسپوتین" که ظاهرا با هیپنوتیزم و غیب‌گویی برای درمان مرض هموفیلی ولیعهد خردسال پایش به دربار باز شده بود، موجب گشته قوام دربار از دست برود. البته خود تزار هم کم تحت نفوذ این کشیش مرموز، فاسد و فاسق نبود و حتی خیلی از فرامین نظامی‌اش در جنگ از سوی "راسپوتین" دیکته شده بود؛ فرامینی که اکثرا نتیجه مطلوب نداشتند.
موفقیت نسبی "راسپوتین" در درمان بیماری ولیعهد، سبب محبوبیتش در دربار و بسط نفوذ او به ویژه در ملکه و حتی خود تزار شد. او به مدد هیپنوتیزم به معالجه زنان و دختران درباریان پرداخت ولی در اندک زمانی خبرهایی از فساد اخلاقی او در دربار و تجاوزش به زنان و دختران درباریان منتشر شد و تا جائیکه اسم خود ملکه که "راسپوتین" روابط گرمی با او در غیاب تزار بهم زده بود هم در لیست قربانیان به چشم می‌خورد! و این خبر حتی به روزنامه‌ها هم کشید و تزار از لحاظ حیثیت خانوادگی هم دچار شکست و رسوایی شد.
در واقع وقتی تزار بازگشت دید هم جنگ را باخته و هم کشورش را. قحطی و شکستهای مکرر در جنگ نارضایتی مردم را به اوج رسانید، تمام اعضاء کابینه توسط مجلس "دوما" بازداشت و خود "تزار" در 15مارس 1917 مجبور به کناره گیری شد.
>مفاهیم بنیادین کمونیست و سوسیالیست
لغت "کمونیسم"، واژه‌ای است لاتین از ریشه "کمونیس" (COMMUNIS) به معنی "مشترک" که دلالت بر سیستم و نظامهای اجتماعی و سیاسی مبتنی بر مالکیت اشتراکی یا تساوی در توزیع درآمد و ثروت دارد که ایدئولوژی آنها بر مبنای حقانیت و توجه تام به"پرولتاریا" است. این واژه نقطه مخالف و مقابل کاپیتالیسم و سرمایه داری است.
کمونیست آئینی است متاثر از سوسیالیزم و اصول فلسفی "مارکس"،"انگلس"و پیروانشان. در مفهوم سیاسی خود به مرامهای انجمنهای مخفی انقلابی فعال پاریس از 1840 گفته شد.
سوسیالیسم لغتی است لاتین از ریشه "سوسیوز" (SOCIUS) به معنی "همدست و همکار". در قرون اخیر سوسیالیزم مفهومی تازه تر یافته و به "نئوسوسیالیزم" مشهور شده. بعضی آن را حاصل انقلاب صنعتی قرن 18 اروپا و برخی آن را رهاورد انقلاب کبیر فرانسه دانسته‌اند. سوسیالیست ریشه بس کهن در جهان دارد ولی به مفهوم جدیدش در دهه 1830 در اروپای شرقی متداول شد که در آن مصالح اجتماعی به مصالح فردی ترجیح داده می‌شد.
بین کمونیست و سوسیالیست علیرغم تمام شباهتهای زیادش، تفاوتهای عمده‌ای وجود دارد.
پیروان اولیه سوسیالیست، عقایدشان را بر محور اخلاق، عدالت و انسان‌گرایی تنظیم می‌کردند که به سوسیالیست‌های خیال پرداز و رویایی از سوی "مارکس"، نامیده شدند و با ظهور "سوسیالیست علمی" که"مارکس" مروج آن بود، تمام عقاید رنگ باخت و این همان نقطه انحراف سوسیالیزم بود."مارکس" با پرهیز از آراء ایده آلیستی، به سمت ماده گرایی پیش رفت و نظریه فلسفی معروفش در زمینه سوسیالیست را بر مبنای ماده تبین و کمونیست را پایان بخش و ناجی همه کشمکش‌ها معرفی نمود.
سوسیالیست در اروپا 2 جنبه اصلی داشت: یکی انقلاب صنعتی و دیگری اندیشه‌های اصلاح طلبانه. آنچه از سوسیالیست امروزه گفته می‌شود در واقع همان "نئو سوسیالیست" است.
نخستین تجربه‌ای عملی سوسیالیزم که به شکست هم منجرب شد 1848 فرانسه و 1871 "کمون"پاریس بود.
روسیه نیز همزمان با اروپا به این اصول روی آورد و "چرنیشفسکی"آغازگر آن در روسیه و کلاً سوسیالیست جدید در 1850 در روسیه ظهور و "کمون" (نهاد روستایی خودگردان) از 1861 با لغو برده داری، در روسیه تشکل و به یک نهاد اولیه سوسیالیستی بدل شد و موجب گشت روسیه بدون گذر از مرحله سرمایه داری، یکراست از فئودالیسم به سوسیالیزم برسد.(همین در آینده موجب انشعاب در حزب کمونیست و تقسیم آن به منشویک و بلشویک شد). نظریه‌های"کمون" را "پاپولیسم" (مردمگرایی) نامیدند که تا 1917 با قدرت در میدان بود.
نخستین سازمان سوسیالیستی در روسیه به نام "زمین و آزادی" در 1877 تاسیس شد که بعدا دو شاخه شد و یک شاخه ارتجاعی آن به نام "اراده مردم" که قائل به خشونت، ایجاد رعب و انقلاب مشروطه به هر قیمتی بود، تزار "الکساندر دوم" را ترور به جان ولیعهد هم سوءقصد کرد. با تنگ شدن عرصه بر این سازمانها در روسیه، سران آن مجبور به ادامه فعالیت در خارج روسیه شدند که برجسته ترین این سازمانها در خارج، توسط "پلخانف" در سوئیس تاسیس شد.
>انقلاب اکتبر1917 و ولادمیر ایلیچ اولیانوف ملقب به لنین (دوران رهبری و حکومت از 1917 تا 1924)
آلمان که خود علیرغم ظاهر امر، در آستانه شکستهای فراگیر در جنگ جهانی اول بود خواست با له کردن روسیه، جانی تازه بگیرد.
لذا رهبر مخالفین تزار یعنی"لنین" که به تبعید در سوئیس بود را تحت الحفظ با یک قطار از خاک خود مخفیانه عبور و زمانی که تزار سرنگون و انقلاب آغاز شده بود وارد روسیه نمود. "لنین"بعد از کنار زدن "کرنسکی"، رئیس دولت موقت که تمایل به تداوم جنگ داشت به کمک سران انقلاب(در اکتبر ۱۹۱۷ کمیته انقلابی شورای پتروگراد به رهبری تروتسکی، شبانه پل‌ها، راه‌آهن، خطوط تلفن و ساختمان‌های دولتی را تصرف کردند و با یک یورش نظامی، کاخ زمستانی تزار را در شب هفتم نوامبر ۱۹۱۷ به اشغال خود درآوردند. کرنسکی گریخت ولی اکثر اعضای حکومت موقت دستگیر شدند.بدین ترتیب بعد از نه ماه حکومت موقت سوسیال دموکرات ناشی از انقلاب سرنگون شد) توانست زمام امور را بدست گرفته، ابتدا با وعده زمین مجانی موجب بازگشت سربازان از جبهه و اتمام جنگ با بخشیدن سرزمینهایی به آلمان، با "ویلهلم" صلح کرد. او با وجود اینکه از همه رهبران انقلاب اکتبر دیرتر به روسیه بازگشته بود ولی با هوش سرشارش و قدرت تئوریسین بودنش رهبر بلامنازعه انقلاب دهقانی و کارگری روسیه شد.
ضمنا او توانست طرفداران خود درحزب یعنی بلشویکها را برنده انقلاب و آنها را بر زمام امور مسلط نماید. حزب کمونیست و سوسیالیست به رهبری "گروئگی پلخانف"(که با شیوه لنین و بلشویکها مخالف و معتقد بود برای تحقق سوسیالیزم، ابتدا باید سرمایه‌داری به حد کفایت رشد کند و روسیه را هنوز برای انقلاب و حکومت سوسیالیتسی نابالغ می‌دانست و در مدت کمی بعد از انقلاب در 1918 در فنلاند مُرد و میدان کاملا دست لنین افتاد) قبلا به دو شاخه بدل شده بود. منشویک و بلشویک. منشویکها گروه معتدل و معقولی بودند که ابتدا به رهبری "یولیوس ماراتف" و بعدها "پلخانف"(که در این انشعاب طرف آنها را گرفت)، معتقد بودند قبل از رسیدن به سوسیالیزم باید مثل اروپا دوره دموکراسی و بُرژوازی را طی کرد سپس انقلاب نمود. آنها بعد از انقلاب توانستند"کرنسکی"را به ریاست دولت موقت برسانند و در واقع دولت موقت، منشویکی و پیروز اولیه انقلاب آنها بودند نه بلشویکها.
ولی بلشویکها که افراطی،تندرو و رادیکالی بودند به سرکردگی"لنین"،"تروتسکی"(که قبلا منشویک بود و حال بلشویک) و"استالین" و.... می‌گفتند انقلاب باید فورا صورت بگیرد و دیکتاتوری پرولتاریا برای رسیدن به عدالت و مساوات حاکم شود! (تفکری که هشتاد سال خونریزی به همراه داشت).در نهایت بلشویکها توانستند منشویکها را منکوب و با تشکیل ارتش سرخ به فرماندهی"تروتسکی"، با روسهای سفید که طرفداران تزاریسم و تزار بودند به مبارزه پرداختند تا اینکه سرانجام آنها یعنی روسهای سرخ توانستند روسهای سفید را شکست داده و در 1922 رسما روسیه به کشور شوراها و به نام "اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی" تغییر یافت و لنین نخستین "رئیس شورای کمیساریا جمهوری سوسیالیستی فدراتیو روسیه یا همان شوروی" شد (او لقب تزار، رهبر یا نخست وزیر را حذف کرد و به پیشنهاد تروتسکی از کمسیر استفاده نمود. کلمه وزیر هم به کمیسر تغییر کرد)
ضمنا در 16 ژوئیه 1918 تزار و خانواده‌اش که زندانی بودند (با این تز که تا تزار زنده است نمی‌توان ارتش و طرفداران تزار را منقاد کرد) توسط بلشویکها به طرز وحشیانه‌ای کشته شدند. جالب آنکه "راسپوتین" در نامه‌ای نحوه مرگ خود و تزار را قبلا پیش بینی نموده بود. خود "راسپوتین" هم قبل از تزار توسط گروهی از اشراف به سرپرستی شاهزاده "یوسوپوف" که از فساد اخلاقی او با زنان و دخترانشان به تنگ آمده بودند به طرز فجیعی کشته شد.
"لنین" بعد از سرنگونی تزاریسم با رویه اتحاد و تمرکز شوراهای کل کشور، در ژانویه 1918 نخستین کنگره شوراها را در روسیه تشکیل داد. بعدها در 1922 بعد از سرکوب همه مخالفان،کشور جدیدی به نام "اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی" تشکیل و جایگزین روسیه کرد.
سپس توسط "تروتسکی"، در شهر "لیتوفسک" لهستان، با آلمانها صلح کرد و فنلاند، لهستان، استونی، لیتوانی، لتونی و قسمتهایی از اکراین و قفقاز را از دست داد. آنگاه تمام قراردادهای استعماری روسیه با سایر کشورها از جمله ایران را ملغی و تمام نیروهای روسیه را از سایر کشورها فراخواند. زمینها اشتراکی اعلام و اتحادیه‌های کارگری و "کلوخوز"ها تشکیل شد. "لنین" با تاکید بر دیکتاتوری "پرولتاریا" به سرکوب مخالفان پرداخت و موجب رشد سوسیالیزم در جامعه بدون طبقه خود شد. از نظر او هیچ تمایزی بین یک مهندس و یک کارگر یا کشاورز نبود.
البته کار انقلاب به این راحتی‌ها هم پیش نرفت و طرفداران تزار همچنان خواستار بازگشت تزار و تزاریسم بودند و مبارزات خونینی بین آنها و انقلابیون شکل گرفت. "لنین" هم با شعار دیکتاتوری پرولتاریا انقلابی سرخ به راه انداخت.
او همچنین یک سازمان مخوف پلیسی و امنیتی تشکیل داد به نام "چکا" که بعدها در زمان"استالین"به بزرگترین جنایات دست زد و کمی بعدتر هم اسمش به KGBتغییر نمود.
>یُسِب (یوسف) بِساریُنیس دزِ جوغاشویلی ملقب به ژزف استالین (استالین مخوف) (دوران حکومت از 1924 تا 1953)
"لنین" در 1924 بعلت بیماری (تصلب شرایین تا حدی مشکوک و سکته‌های مکرر مغزی که او را اواخر زمینگیر کرده بود)، در 54 سالگی مُرد و در وصیتنامه عجیبش کسی را بعنوان جانشین خود معرفی نکرد. ولی علیرغم اینکه "استالین" دبیر کل حزب بود ولی همه می‌دانستند که بخت نخست با "لئون تروتسکی"، (فرمانده ارتش سرخ و بزرگترین خطیب انقلاب اکتبر و نفر دوم شوروی) است. ولی به علت تند و تیزی "استالین" (که در زمان بیماری لنین که اواخر بعلت سکته مغزی تقریبا از سخن گفتن هم افتاده بود با نزدیک شدن به او کم کم هم او را کنترل کرد و هم نفوذ خود را گسترد) مرد پولادین شوروی با همدستی"زینوویف"و "کامانیف" (دو تن از سران انقلاب که بعد خود به دست استالین کشته شدند) توانست با جعل وصیتنامه "لنین" خود را جانشین او جا بزند (لنین در وصیتنامه‌اش از 5 نفر بعنوان کاندیدای جانشینی سخن گفته بود هرچند سرآخر نام هیچ‌کدام را به عنوان جانشین اعلام نکرد ولی اصلا راجع به استالین با جمله‌ای به این مفهوم که اگر او قدرت بگیرد غیرقابل پیش بینی و کنترل خواهد بود، حتی نظر منفی داده بود برای انتخابش و ضمنا اواخر کوشیده بود استالین را از مقام دبیر کلی‌اش در حزب خلع کند) و "استالین" گرجستانی متولد 1878، با تزویر و خشنونت شد نخستین رهبر حزب کمونیست شوروی.
در زمان "استالین"وقایع مهمی در شوروی و جهان رخ داد. مثل جنگ جهانی دوم، رفتن اولین فضانورد جهان،"یوری گاگارین" از شوروی به فضا، اختراع بمب اتم و هسته‌ای شدن شوروی، تاسیس مترو در شوروی، جنگ سرد، تشکیل بلوک شرق و.....
"استالین" مخوف ترین و مقتدرترین دولت شوروی را به‌وجود آورد. در دورانش شخصیت پرستی به اوج رسید و دخالت رهبر در تمام امور نهادینه و مارکسیسم – لنینیسم که پس از مرگ"لنین" ایجاد شده بود به مارکسیسم – لنینیسم – استالینیسم تسری و بعد از مدتی تنها استالینیسم حاکم شد.
او طبق روش"لنین"، طبقه "کولاکها" (خورده مالکها) را با کشتاری بی‌رحمانه کلا از بین بُرد و کشاورزی را صنعتی و شوروی را نیمه صنعتی کرد، با طرحهای ریاضت اقتصادی و راه‌اندازی قحطی‌های تصنعی که آنهم باز میلیونها کشته داشت، قحطی را برای سالها ریشه کن نمود. (در واقع با مصادره محصولات کشاورزی مناطق پرمحصول، مایحتاج مناطق فاقد کشاورزی مطلوب در شوروی را تامین می‌کرد و مخالفان را هم با زدن برچسب کولاک، نابود می‌کرد) با تشکیل دادگاه‌های نمایشی و تسویه‌های خونین دهه سی، تمام مخالفان را کشت و اکثر سران انقلاب را تیرباران نمود و شوروی را به یک کشور کاملا بسته تبدیل کرد که تمام مردمش از نظر او در مظن اتهام جاسوسی و خرابکاری بودند. او کلمه خطرناک "دشمن حزب و مردم" را اختراع و بدین وسیله میلیونها نفر از هموطنان خود را به مسلخ مرگ فرستاد. همچنین با اتحاد با متفقین و به زانو درآوردن آلمان یکی از برندگان جنگ جهانی دوم هم شد. تمام اینها در سایه ترسناک‌ترین حکومت دوران واقع گردید.
او بعد از پایان جنگ جهانی با سودای بمب اتم و دستور ساخت آن،بعد از چهارسال شوروی را اتمی نمود و با تسخیر 14 جمهوری و تشکیل و ضمیمه کردن بلوک شرق بعد از جنگ،(لهستان، چکسلواکی، مجارستان، رومانی، بلغارستان، یوگسلاوی، آلبانی،فنلاند، اکراین، لیتوانی، استونی و لتونی) موجب خلق یکی از اصلی‌ترین دلایل شروع جنگ سرد و مسابقه تسلیحاتی با غرب و آمریکا شد. آلمان هم بعد جنگ به دو قسمت تقسیم شد. قسمت شرقی‌اش که تجمع کمونیست‌هایش بیشتر بود به شوروی رسید. این تقسیم بندی از خود شهر برلین شروع و خود برلین نصف شد.
در زمان"استالین" جهان توسط شوروی و آمریکا دو قطبی شد. کما اینکه در زمان اتحاد با "هیتلر" هم باج‌های زیادش از مناطق تازه تصرف شده آلمان، کار را به جایی رساند که سرانجام پیشوا "هیتلر" به اتحاد با او پشت و به شوری حمله ور شد. اما با شروع شکست‌های آلمان، "استالین" نیروهایش را به سمت آلمان گسیل نمود و افتخار تسخیر برلین به نام نیروهای او به ثبت رسید. او پیمان "ورشو" که نوعی اتحاد نظامی کشورهای بلوک شرق بود را موجب شد که در مقابلش پیمان نظامی آتلانتیک شمالی، "ناتو" توسط آمریکا در غرب پدید آمد.
سپس تمام کارخانجات،تاسیسات و ماشین آلات صنعتی آلمان را به عنوان غرامت جنگی به شوروی انتقال داد. "استالین" رهبری به غایت سنگدل و بی‌رحم بود. به دستور او در بحبوحه جنگ خطرناک‌ترین رغیبش یعنی "تروتسکی" که در مکزیک تبعید بود به طرز فجیعی به قتل رسید. او زندانها و اردوگاه‌های کار را چندین برابر کرد و تمام مخالفین داخلی و خارجی را نابود کرد و اگر نبود سایه جنایت "هیتلر" و جنگ جهانی دوم، بی شک او یکی از جانی‌ترین رهبران جهان لقب می‌گرفت.
"استالین" سرانجام در 5 مارس 1953 پس از 30 سال حکومت بر اثر خفگی ناشی از سکته مغزی مُرد و جهانی را آسوده ساخت!
>نیکیتا سرگیویچ خروشچُف
(دوران حکومت از 1953 تا 1964)
بعد از "استالین" گرجی، "نیکیتا خروشچف" متولد 1894 اکراین به علت نزدیکی به او و بالا بودن مقامش در حزب، جانشین او شد ولی در کنگره بیستم حزب که نخستین گنگره بعد از"استالین" بود، او را جنایتکار نامید و به اعاده حیثیت از تمام سران انقلاب که همگی توسط "استالین" کشته یا زندانی شده بودند پرداخت و با رویه "استالین زدایی" دستور داد تمام مجسمه‌های "استالین" را نابود و جسد مومیایی‌اش را از مقبره"لنین" خارج و در کنار دیوار کرملین به خاک بسپارند. حتی اسم استالینگراد را هم به ولگاگراد تغییر داد. ضمنا خیلی از اردوگاه‌های کار اجباری که یادگار "استالین" بود را تعطیل و بسیاری از زندانیان را آزاد کرد.
"خروشچف" ضمن شدت بخشیدن به تولید بمب و موشک، دو کار یعنی آزادی اجتماعی و اقتصادی را شروع نمود. در واقع "پروستویکا" (فضای باز اقتصادی) و "گلاسنوست" (فضای باز سیاسی و اجتماعی).کاری که بعدها "گورباچف" به اوج رسانید و همان هم موجب سرنگونی او نیز شد. در زمان "خروشچف"، دیوار برلین به دستور او به خاطر جلوگیری از فرار آلمانیها گیر افتاده در دست کمونیست از آلمان شرقی به آلمان غربی، ساخته شد. دیواری سه متری که شد نماد سد نفوذپذیری کمونیست. این دیوار 28 سال دوام یافت و در دوران "گورباچف" فرو ریخت.
ضمنا "خروشچف" حرکت‌هایی که از زمان "لنین" آغاز و توسط"استالین" هم ادامه یافته بود را به نحو گسترده تری ادامه داد و روابطی مبسوط با حزب کمونیست کشورهای جهان به راه انداخت و هزینه زیادی برای نفوذ کمونیست در جهان صرف نمود. یکی از کشورهایی که به شدت تابع او بود کوبا با رهبر انقلابیش "فیدل کاسترو" بود که به کمک "چه گوارا" آرژانتینی انقلابی کمونیستی نظیر اکتبر 1917 روسیه در کوبا پدید آورده بود.
"خروشچف" با نزدیکی به "جمال عبد الناصر"، روابط خوبی با مصر ایجاد کرد. همدوره او در آمریکا "آزینهاور" و"کندی" بودند.او بخاطر اینکه می‌خواست آزادی سیاسی و اقتصادی ایجاد کند و همچنین بخاطر شکست در جریان موشکی کوبا(با همدستی فیدل کاسترو، کلی موشک در کوبا مخفی کرده بود برای حمله به مواضع آمریکا در صورت لزوم، ولی نیروهای آمریکایی فهمیدند و به کوبا و شوروی اولتیماتوم هسته‌ای دادند و خروشچف مجبور شد بخاطر جلوگیری از جنگ هسته‌ای، موشکها را برگرداند) و آنچه که از آن بعنوان ناتوانی در رهبری می‌گفتند، از سوی سران حزب زمانی که در تعطیلات تابستانی‌اش در سوچی بود بعلت عدم کفایت برکنار و بعد از آن هم مدام زیر نظر بود تا اینکه در 1971 مُرد و حتی خانواده‌اش هم اجازه حضور در تشییع‌اش را نیافتند.
>لئونید برژنف (دوران حکومت 1961 تا 1982)
بعد از "خروشچف" اکراینی، دیگر هموطن او یعنی "برژنف"،متولد 1906 که کلا با حمایت او در حزب رشد کرده و به معاونت او رسیده بود، در کودتا علیه او شرکت و با برکناری"خروشچف"، خود در 58 سالگی در 1964 دبیر اول حزب و رهبر شوروی شد که علیرغم شروع تنش‌زدایی با غرب، بار دیگر صلابت دوران استالینسیتی را تجدید نمود.
ضمنا بعد از "استالین" بیشترین سالهای حکومت در شوروی از آن اوست. چرا که به جز او و "استالین"، سایر رهبران شوروی بطور میانگین از 5 تا 7 سال بیشتر حکومت نکردند.
"برژنف" شاید نخستین رهبر شوروی بود که سعی کرد به این مسابقه تسلیحاتی با آمریکا پایان دهد یا لااقل سرعتش را کمتر کند هرچند در عین حال باز به تولید تسلیحات می‌پرداخت. به همین دلیل مذاکرات "سالت" 1 و 2 را با آمریکا و اروپا شروع انداخت ولی بعلت عدم پایبندی طرفین مرخم ماند. او در زمینه نظامی سایه به سایه دیگر ابرقدرت یعنی آمریکا حرکت می‌کرد. تناژ بمب‌های اتمی، هیدروژنی و نیتروژنی‌اش، جمعیت نیروهای ارتش‌اش و حتی کلاهک‌های هسته‌ای و موشکها و ادوات نظامیش یا با آمریکا برابر بود یا بیشتر. "برژنف"نیز این تداوم روند را در دستور کار داشت. از جمله رئیس جمهورهای همدوره او در آمریکا "نیکسون" و "کارتر" بودند.
"برژنف" صاحب دکترینی ارتجاعی معروف به دکترین بِرِژنف بود که بر اساس آن تمام کشورهای سوسیالیستی جهان به مثابه یک اردوگاه به ‌شمار می‌روند و با خلل آمدن به هر یک، بقیه باید در رفع آن مداخله کنند. او معتقد بود که پیوند نظامی، ضامن بقای اردوگاه کمونیسم خواهد بود. در زمان او دستور حمله به چکسلواکی(فاجعه تلخ بهار پراک) صادر شد.
اما او نیز خیلی سرسخت به صدور انقلاب پرداخت و در دوران او بود که نیروهای شوروی در تله آمریکا در افغانستان افتادند و او برای به‌وجود آوردن دولت کمونیستی در افغانستان به آن کشور لشگرکشی و در باتلاق افغانستان فرو رفت که از تبعاتش به‌وجود آمدن نیروهای طالبان در افغانستان توسط آمریکا بود در طرحی به نام "هلال سبز" که آمریکا شروع به کمک تشکیل حکومتهای مذهبی اطراف شوروی (حتی در ایالتهای خودمختار شوروی مثل اینگوش و چچن ) نمود و کلی هزینه و نیرو صرف این کار کرد. از تبعات دیگر حمله شوروی به افغانستان، باز شدن پای آمریکا به خاورمیانه و تاسیس پایگاه‌ها در کشورهای مذهبی و عربی به بهانه حفاظتشان از کمونیست شد.
کارهای بی نتیجه شوروی برای صدور کمونیسم البته بسیار پُر خرج بود و شوروی به نوعی پدرخوانده کل کشورهایی تبدیل شده بود که در آنها به کمک خودش، کمونیست راه یافته و دارای حزب و قدرت شده بود.
هم باید برای گسترش و قدرت حزب در آن کشورها سرمایه تلف می‌کرد و هم برای مبارزه با دولتهایشان. در کشورهایی هم کمونیست موفق به تسخیر دولت و مجلس و حکومت شده بود، رسما تمام خرج و بودجه‌اش از شوروی می‌آمد. اینها در کنار هزینه اداره بلوک شرق و جمهوریهای خودش و همان هزینه‌های برای تداوم کمونیست و همچنین هزینه‌های تسلیحاتی و اولویت بودجه با تولیدات نظامی، موجب شد کم کم مردم شوروی روز به روز فقیرتر و سفره‌هایشان کوچکتر شود.
یعنی کشوری که در دوران "خورشچف" به گفته خودش برای انهدام هر کشور اروپایی یک بمب اتمی کنار گذاشته و صدها پادگان مملو از تسلیحات هسته‌ای و نظامی داشت و بیشترین بمب اتم را دارا بود، مردم خودش داشتند از گرسنگی تلف می‌شدند ضمن اینکه طرح زندگی اشتراکی نه تنها مشکلی را حل نکرد که بر مشکلات افزود.
اینها همه و همه موجب شد با شروع دهه 1980 مشکلات اقتصادی بطور جدی نمایان شوند. آمریکا که دشمن شماره یک آنها بود حالا که می‌دید سالهای محاصره اقتصادی شوروی (که بعد از جنگ جهانی دوم بطور رسمی شروع شده بود)، جواب داده و این کشور پُرخرج با یک اقتصاد بسته به شدت آسیب پذیر شده، با اغتنام فرصت از طرق سیاسی فشارها را شدیدتر و شروع به تحریک کشورهای بلوک شرق به ویژه لهستان برای خروج از پیمان ورشو نمود. (کم‌کم زمزمه استقلال در جماهیر شوروی و بلوک شرق شنیده شد.) علت شروع از لهستان،احساسات عمیق مذهبی مردمش بود که حتی پاپ وقت که رهبر مسیحیان جهان بود لهستانی و حال کشورش زیر سیطره کمونیست رفته و مردمش به زور کمونیست شده بودند.
تمام این معضلات که حاصل چندین سال حکومت غلط ایدئولوژیکی رهبران کمونیست بود موجب شد از سال 1981 بطور جدی شوروی از همه لحاظ در بحران قرار بگیرد و اعتبارش خدشه دار شود. کما اینکه دیگر توان تامین خواسته‌های اقمارش، کشورهای کمونیست و احزاب کمونیست جهان را نداشت و در واقع کفگیرش به ته دیگ خورده بود. همه اینها که در دوران "برژنف" با شدت زیادی نمایان‌تر شد و با بحران افغانستان موجب شد کم کم ورق به نفع آمریکا برگردد. اما مشکلات یکی دوتا نبود. با سرکارآمدن "مارگارت تاجر" در انگلیس و در آلمان غربی، "هلموت کهل" طرح اتحاد مجدد دو آلمان کلید خورد.(تا آن زمان آلمان به غربی و شرقی تقسیم و هر کدام حکومت و رئیس جمهوری جدا داشتند. غربی دمکرات و شرقی کمونیست شده بود). این کار با برداشتن دیوار برلین در 9 نوامبر 1989 در دوران "گورباچف" آغاز شد.
"برژنف" که اواخر بعلت مریضی و کهولت به نوعی فراموشی ادواری دچار شده بود، در 1982 مُرد. در دوران او بود که بعلت مرگ کمیسر کشاورزی وقت، فردی به نام "گورباچف" توسط "آندرو پوف" (رئیس چکا،KGB) به "برژنف" بعنوان کمیسر جدید کشاورزی معرفی و در نهایت انتخاب شد و این شروع نفوذ "گورباچف" در رده‌های بالای حزب کمونیست بود.
ضمنا جریانی که بعدها عجیب به نظر آمد در دوران "برژنف" رخ داد و آنهم این بود که او به همراه "آندرو پوف" و "چرنینکو" که نزدیکترین فرد به رهبر بود برای سرکشی به حزب کمونیست شهرهای شوروی راهی سفری چند روزه شد.آنها در طی سفر وارد شهری که "گورباچف" رئیس حزب آنجا بود شدند و در یک توقف کوتاه "گورباچف" به دیدار و پیشوازشان آمد.
عکسی تاریخی از آنها وجود دارد که از سمت راست ابتدا "برژنف"، سپس "آندرو پوف"، بعد "چرنینکو" و در آخر "گورباچف" در حال راه رفتن هستند. شاید در آن زمان هیچ‌کس نمی‌دانست که به جز "برژنف" که رهبر فعلی بود این سه تن رهبران بعدی شوروی خواهند بود و جالب اینکه ترتیب ایستادنشان در عکس هم با ترتیب سرکار آمدنشان کاملا منطبق است!
>یوری آندرو پوف
(دوران حکومت از 1982 تا 1984)
7 ماه بعد از مرگ "برژنف"، فردی به نام "آندرو پوف"، متولد 1914 قفقاز که رئیس سازمان جاسوسی و پلیس امنیت شوروی (چکا،KGB))بود به دبیرکلی حزب کمونیست و رهبری شوروی رسید که در آن زمان فردی بود به شدت بیمار.
او علیرغم پایبندی به اصول حکومت کمونیستی چون بحران را کاملا مشاهده می‌کرد، باز به سیاست تنش زدایی با آمریکا و غرب روی آورد و در 1982 کاهش تسلیحات دو طرف را پیشنهاد داد ولی در عمل با نوعی انفعال، مذاکرات"سالت" را به نقطه بن بست رساند. در دوران او "ریگان" سرکار آمد.(یک هنرپیشه لنگ که هیچ‌کس فکر نمی‌کرد عامل فروپاشی شوروی گردد. او از عوامل اف بی‌ای در‌هالیوود بود. دکترین صلح در جهان از آن اوست و او برای نخستین بار به شوروی لقب امپراطوری شیطان داد.) عمر کوتاه حکومت "آندرو پوف" اجازه ابتکار عمل در هیچ کاری به او نداد و سرانجام در1984 فوریه بعلت بیماری کلیوی بعد از 16 ماه حکومت و ماه‌ها حاضر نشدن در انظار در 69 سالگی درگذشت. در دوران او و حتی قبل از آن فساد مالی در شوروی آغاز شده بود ولی او به علت وخامت حال مزاجیش نتوانست کاری بکند.
>کنستانتین چرنینکو
(دوران حکومت از اواخر 1984 تا اوایل 1985 )
"چرنینکو" زاده 1911 سیبری بعد از "آندرو پوف" در 72 سالگی به دبیرکلی حزب و رهبری شوروی رسید. حکومت او کمترین مدت را در رهبران شوروی با 13 ماه عمر داراست. او نیز پیر و بیمار بود.(جالب اینکه دکتر شخصی "مارگارت تاچر" که با او در تشییع "آندروپوف" آمده بود بعد از معاینه "چرنینکو" پیر و مریض، زمان تقریب مرگی او را تنها با یکی دو هفته اختلاف پیش بینی کرد.)
"چرنینکو" که سخت به دکترین برژنف پایبند بود، در زمان او نزدیکترین فرد به"برژنف" و در تمام سفرها و سخنرانیهایش با او بود. تا جائی که در غرب معتقد بود رهبر واقعی اوست و او را شبح"برژنف"و مرد پشت پرده و در سایه شوروی می‌خواندند. اینها همه و همه به او شخصیتی مرموز و اسرارآمیز داده بود. ضمنا "گورباچف" در سایه توجهات او بود که از کمیسر کشاورزی به نفر دوم حزب ارتقا یافت و در ظل همین ترفیع مقام بود که رهبر شوروی شد. "چرنینکو"، در 10مارس 1985 درگذشت.
>سرگئی میخائیل گورباچف (دوران حکومت
1985 تا 1991) و پایان رویای کمونیست
پس از آنکه"استالین" مخوف مُرد و با مرگش مردم شوروی حیاتی مجدد یافتند، انشعابی اساسی در حزب کمونیست به طور ضمنی پدید آمد و حزب به دو دسته تقسیم شد.
دسته اول کمونیستهای متعصبی بودند که اعتقاد داشتند روند کمونیست تا حال در همه چیز درست بوده و این راه همچنان باید بر مبنای همان اصول ادامه یابد که قدرت غالب هم از آن همین عده بود.
دسته دوم که به رِفُرمیستها یا اصلاح طلبها شهرت یافتند به درک این مفهوم رسیدند که تمام اصول ایدئولوژیکی مارکسیست و کمونیست درست نبوده و باید برای ایجاد ارتباط با دنیا و شکستن دیوار قهر بودن با جهان، در بسیاری از اصول تجدید نظر نمود.
"گورباچف" از این دسته و در واقع اصلاح طلب بود. او انسانی ساختارشکن و مشتاق تغییرات بود که این رویه را از همان دوران جوانی نیز در خود داشت و حتی وقتی وارد حزب شد و تا بالاترین مقامش پیش رفت همین خصایص را حفظ نمود. به همین دلیل او با حفظ عشق به "لنین"، انحصار سیاسی حزب را از بین برد،تمرکزگرایی دولت را کم نمود. جلوی قانون شکنی اعضای حزب را گرفت. مردم را در انتخاب مذهب،آرا و عقایدشان آزاد گذارد. دست دوستی به سوی جهان دراز نمود و خواست رونق را به شوروی برگرداند. اما دریغ که هم قدرتهای خارجی و در راسش آمریکا او را در میانه راه تنها گذاردند و هم حزب کمونیست آنقدر کارشکنی کردند که خود مردم خواستار استعفای او شدند. مردمی که روزی عاشقانه او را دوست می‌داشتند.
او حتی رهبران کشورهای اروپایی را هم با رفتارهای سطح بالا و روشنفکرانه خویش که از رهبران شوروی در این سالهای دراز کسی ندیده بود، تحت تاثیر قرار داد. او در تمام دیدارها بر خلاف سایر رهبران، همسرش را با خود می‌برد و حتی بین مردم می‌رفت.او رهبری روشنفکر و شجاع بود که آمده بود تا مردم شوروی را از این حصار مرگبار نجات دهد. او آمده بود تا با حفظ اصول اولیه کمونیست و لنینیست دست به اصلاحات گسترده بزند ولی نمی‌دانست آنقدر در این 8 دهه ساختار حکومت شوروی در هم تنیده شده که با برداشتن هر قسمتی و یا تعویض هر قطعه، سقف حکومت بر سر معمار مصلحش آوار می‌شود. کاری که سرانجام هم شد.
"گورباچف" آخرین دبیرکل و رهبر شوروی بود. به علت اینکه در میان همه بحرانهای موجود در شوروی، بحران پیری رهبران و مرگ آنها مشکلی بود جدید که رخ نموده بود(به ویژه دو رهبر آخر که تنها 16‌ماه و 13 ماه در این مسند بودند)، لذا مجمع مرکزی حزب تصمیم گرفت یک فرد نسبتا جوانتر را به روی کار بیاورد. دراین میان بخت با "گورباچف" همراه شد و علیرغم مخالفت تعدادی از اعضا با انتخاب او، بلاخره دبیرکل حزب کمونیست و رهبر شوروی شد.
البته بر سر انتخاب او هنوز هم حرفهای زیادی وجود دارد. از جمله اینکه او وقتی کمیسر کشاورزی بود، در1984 در سفر اروپایی‌اش، حرفهای تازه‌ای زد که تا قبل آن از مقامات شوروی مسبوق به سابقه نبود. مثل این سخن: "اروپا خانه دوم ماست". یا "ما دوست داریم با تمام دنیا تعامل همجانبه داشته باشیم". این سخنان او و سخن معروف"مارگارت تاچر"، نخست وزیر انگلیس بعد از اولین دیدار که رو به خبرنگارها گفته بود: "من این مرد را دوست دارم با او می‌شود کار کرد."
اینها همه و همه موجب شد که از آن روز تا امروز انتخاب او محلی برای مناقشات سیاسی باشد بین عده‌ای که عقیده دارند او در سفر اروپایی‌اش از سوی اروپا مورد پسند قرار گرفت و با نفوذی که اروپا و آمریکا به ویژه انگلیس در حزب کمونیست پیدا کرده بود، به عنوان رهبر انتخاب شد تا بتوان از طریق او شوروی را از پا درآورد و عده‌ای که خلاف این عقیده را دارند و می‌گویند انتخاب او تنها بعلت مرگ زودهنگام رهبران پیر شوروی و جوان بودن او بوده و شوروی در شرایطی بود که خواه ناخواه فرو می‌پاشید و فقط کمی زمانش جلو افتاد.
در نهایت "میخائیل گورباچف" 54 ساله با اصالتی قفقازی (دقیقا همشهری آندروپوف بود)و اصلیت اجدادی یهودی(مثل "لنین"، نخستین رهبر شوروی که جد مادریش یهودی بود) انتخاب شد. او آخرین رهبر شوروی و ضمنا اولین رهبر شوروی بود که خود بعد از انقلاب اکتبر متولد شده بود.ابتدا مشروب خوردن را در شوروی محدود و سپس "پروستویکا" و "گلاسنوستی" که "خروشچف" بطور ضمنی آغازیده و همچنین کاهش تسلیحات هسته‌ای و نظامی که "برژنف" شروع نموده و مرخم مانده بود را از سر گرفت. اصولی که موجب برکناری او و فروپاشی شوروی شد. او نیروها را از افغانستان بیرون کشید. سپس اعلام کرد بلوک شرق آزادند برای خود تصمیم‌گیری کنند و این بزرگترین اصلاحات تا آن زمان بود و شد شروع استقلال کشورهای بلوک شرق به جز رومانی که همچنان به دکترین "برژنف" اصرار داشت.
در نهایت آمریکا و در راسش "ریگان" (رئیس جمهور وقت آمریکا)، با آمدن او فرصت را مغتنم شمرد و دانست که اگر قرار است شوروی روزی سقوط کند، الان وقتش است. لذا از 12 مارس 1985 مذاکرات هسته‌ای در ژنو آغاز شد. در پیشبرد این مذاکرات وزرای خارجه دو کشور به ویژه وزیر خارجه شوروی، "ادوارد شوارد نادزه" بسیار تاثیرگذار بود. البته او در تمام جوانب تاثیرگذار بود و نفوذ زیادی بر "گورباچف" داشت.(مثلا طبق گزارش سازمان اطلاعات،در همان سال در تعطیلات سوچی به گورباچف گفته بود که وقت آن رسیده تغییراتی در نظام کهنه شوروی بدهد.یا در سال 1988 به او گفته بود شوروی قطاریست با 14 واگن که سرعت حرکتش را گرفته. باید این 14 واگن را جدا کرد.)
پیشبرد مذاکرات مقدمه دیدار رهبران دو کشور بود که سالها (تقریبا از زمان برژنف) هیچ رهبری از این دو کشور با هم ملاقات نکرده بودند. در 11 اکتبر 1986 دیدار تاریخی "ریگان" و "گورباچف" در ایسلند بعد از سالها تنش میان دو کشور انجام شد.این شروع امتیاز دهی یکطرفه شوروی بود.
ضمن این مذاکرات آمریکا شروع به حمایت از استقلال کشورهای حوزه بالتیک نمود. این تحریکات موجب استقلال لهستان و تعداد زیادی از کشورهای بلوک شرق و جمهورهای شوروی در آینده نزدیک شد. تا جایی که در 9 نوامبر 1989 آلمان غربی مرزهایش را باز و مردم به دیوار برلین حمله ور و دیوار فرو ریخت و در 3 اکتبر 1990 آلمان شرقی از دست شوروی خارج و توسط "هلمت کهل" به آلمانی غربی پیوست و بار دیگر آلمان یکپارچه شد.البته خود "گورباچف "هم تاثیر زیادی در این اتحاد داشت. او با "کهل" دیدار و اجازه پیوستن آلمان به ناتو را صادر کرد.(نگرانی پیوستن آلمان شرقی مثل آلمان غربی از سوی سران شوروی، سالها مانع اتحاد دو آلمان شده بود).
در 1989 "بوریس یلتسین" که نقش مهمی را در آینده شوروی و فروپاشی آن ایفا کرد و رئیس جهموری روسیه بود، رسما درخواست استعفاء "گورباچف" و انحلال شوروی را ارائه نمود.در ژوئیه 1991 "گورباچف" از حزب کمونیست درخواست کرد که ایدئولوژی مارکسیست را کنار بگذارند.
در تابستان 1989 کارگران معدن ذغالسنگ سیبری اعتصاب کردند و این شروع اعتصابات فلج کننده شوروی بود و شد یکی از عوامل تسریع فروپاشی. به تاسی آنها کارکنان ماشین سازی لنینگراد و کارگران دیگر مراکز صنعتی در سایر شهرها شروع به اعتصاب نمودند. اما جدا از این اعتصابات آنچه که کلید فروپاشی شوروی را به سرعت چرخاند، انفجار در نیروگاه هسته‌ای "چرنوبیل"اکراین در 26 آوریل 1986 بود که بدترین فاجعه زیست محیطی بعد از بمب اتم در ژاپن قلمداد شد که تششعاتش تا قلب اروپا نیز نفوذ کرد.
این جریان موجب شد تمام جهان از شوروی بطور جدی بخواهد به این بازی تسلیحاتی‌اش پایان دهد و همین موجب اغتنام فرصت آمریکا برای پیشبرد بیشتر مذاکرات هسته‌ای و خلع سلاح شوروی شد. عمدی بودن انفجار و وجود خرابکاری در این حادثه کاملا مشهود بود. این حادثه همچنین زیربنای استقلال اکراین شد. در نهایت چرنوبیل امپراطوری شوروی را به شدت تکان داد.
استقلال اقمار شوروی از لتونی، لیتوانی و استونی شروع شد. با استقلال این سه کشور کوچک بالتیک، استارت استقلال و فروپاشی جغرافیایی - سیاسی شوروی زده شد و 14 جمهوری هم شروع به ندادن مالیات به دولت مرکزی و نیرو جهت سربازی نمودند.
بیرون آمدن نیروهای شوروی به دستور "گورباچف" از افغانستان که چیزی جز یک شکست واضح نبود موجب دلسردی متحدین شوروی، اقمار و جمهوری‌های شوروی و در نهایت موجب سرخوردگی ارتش و اضمحلال KGB شد و طوری شد که همه امور کشور به حال خود رها گشت. این از هم گسیختگی زمانی به اوج رسید که یک جوان آلمانی به نام "ماتئوس روست"بدون هیچ مانعی از آلمان با هواپیمای کوچکش پرواز کرد و بدون هیچ مشکلی وارد حریم هوایی شوروی که می‌گفتند نفوذناپذیر است! شد و در میدان سرخ مسکو فرود آمد!
این حادثه استهزاء جهانی را برای شوروی به ارمغان آورد و حتی برکناری وزیر دفاع توسط "گورباچف" هم نتوانست از بار شکست بکاهد.
این جریان نمایانگر این حقیقت بود که کار شوروی دیگر تمام شده و ارتش و نیروهای امنیتی مرده و این آخرین میخ بر تابوت شوروی محتضر بود. مشکلات اقتصادی در 1991 به اوج خود رسید و "یلتسین" به رهبری اپوزیسیون مخالف حکومت بدل شد و در 28 مارس 1991 یک تظاهرات در مسکو شکل داد که شعارشان انحلال شوروی و استعفا "گورباچف" بود.
در 23 آوریل"گورباچف" مجبور شد موافقت‌نامه 1+9 را امضا کند.در 1991 "یلتسین" بار دیگر رئیس جمهور فدراسیون روسیه شد ولی مراسم تحلیفش را برخلاف سابق این بار در کاخ کرملین برگزار و دستور داد تمام پرچم‌های داس و چکش شوروی جمع و به جای آن پرچم سه رنگ روسیه قرار گیرد. حتی عکسها و مجسمه‌های "لنین" و رهبران و سران شوروی را هم بردند بیرون. این خود نوعی اعلام استقلال کامل بود.
در ژوئن 1991 توسط "اف بی آی"خطر کودتا به وزیر امور خارجه شوروی اخطار داده شد. خطری که به زودی معلوم شد کاملا واقعیت دارد. مثلت کودتا رئیس KGB، فرمانده ارتش و نخست وزیر بود.
سپس نوبت دیدارهای مقامات با "گورباچف" و اخطار به فروپاشی و کودتا شد که "گورباچف" هم در پاسخ می‌گفت:
"چیزی از شوروی نمانده و شوروی فقط روی نقشه وجود دارد."
سرانجام زمانی که در تعطیلات سوچی بود مقامات خواستند مثل "خروشچف" او را در تعطیلات برکنار کنند لذا کمیتهه‌ای تشکیل و نزد او رفتند و گفتند یا استعفا بدهد یا همکاری کند تا آنها کشور را از فروپاشی برهانند. او حاضر به امضاء استعفانامه نشد، لذا بازداشت شد. حالت وضعیت اضطراری از تلویزیون اعلام و "یلتسین" که نمی‌خواست از غافله عقب بماند ناگهان در چرخشی 360 درجه‌ای اعلام کرد این حرکت کودتا علیه "گورباچف" است و سوار بر تانک با گروه بزرگی وارد میدان سرخ مسکو شد و به سمت پارلمان رفت و بعد از اندکی کنترل ساختمان پارلمان را به دست گرفت و آنجا را اتاق جنگ نمود و کمیته مزبور را کودتاچی و مردم را به مقاومت در مقابل آنها و اعتصاب فراخواند.
او توسط یک فرستنده آمریکایی اعلام کرد تمام نقاط حساس شهر در دست اوست. در 20 اوت 1991 او توانست نظر مثبت دادستانهای کل را جلب کند و آنها اعلام کردند شلیک و درگیری با مردم از سوی ارتش که در اختیار کودتاچیان است، جرم محسوب می‌شود. ضمنا "یلتسین" از یک مقلد صدا خواست که به جای"گورباچف"در رادیو دستور بازگشت ارتش به پادگانها را صادر کند. کلک او گرفت و فرماندهان به خیال اینکه او رهبر شوروی است به پادگانها بازگشتند و تمام سران کمیته دستگیر و بدین وسیله همه چیز به نفع"یلتسین" تمام شد.
او سپس یک فروند هواپیمای شخصی خود را فرستاد تا "گورباچف" را به مسکو بیاورد و بعد از آمدن او را مجبور به استعفا نمود. بدین ترتیب "میخائیل گورباچف" در 24 دسامبر 1991 کمیته مرکزی حزب کمونیست را منحل، حکومت شوروی را منحل و خود نیز استعفا داد و بعنوان آخرین اقدام، کیف حامل اسناد فوق‌امنیتی و کد رمز سلاحها و تاسیسات هسته‌ای را توسط وزیر جنگ به "یلتسین" تحویل داد و دژ امپراطوری عظیم شوروی در یک روز
فرو ریخت.
این خبر بزرگترین خبر در آن زمان بود که مثل توپ صدا کرد و کل دنیا را به واکنش واداشت. بلوک شرق، جمهوریهای 14 گانه شوروی، غرب و آمریکا را به شادی و طرفداران حزب کمونیست در جهان را به اندوه نشاند.
خیلی از طرفداران حزب کمونیست در اثر یاس ناشی از فروپاشی اردوگاه کمونیست،دست به انتحار زدند که از معروف ترین آنها همسر "مائو تسه تونگ"، رهبر چین کمونیست بود که بعد از او دستگیر و در زندان بود و به محض شنیدن خبر، خودکشی کرد.
یکی از سردمداران کمیته مرکزی وقتی خبر را از تلویزیون شنید جا به جا سکته کرد و مُرد. ژنرال "آخرومیت" (سرپرست هیئت مذاکره هسته‌ای شوروی با آمریکا)، نیز خودکشی نمود به دور از این واقعیت که مرگ طرفداران یک ایدئولوژی، موجب حیات مجدد آن نخواهد شد.
نخستین تبریکها به "یلتسین" که حال رهبر بلامنازعه روسیه شده بود از سوی آمریکا، انگلیس، فرانسه و آلمان بود. بلوک شرق از هم پاشید و تمام کشورهای آن و همچنین جماهیر 14 گانه شوروی و اقمارش همه و همه مستقل شدند.
"گورباچف" هم که قبلا برنده جایزه صلح نوبل به خاطر برچیدن تاسیسات هسته‌ای شوروی شده بود، مدتی به دعوت "ریگان" به آمریکا رفت و با چاپ خاطراتش و مصاحبه‌های رادیو تلویزیونی از سراسر دنیا، به فردی بسیار پولدار بدل شد.
در نهایت شوروی که شروعش در انقلاب 26 اکتبر 1917 شروع در 30 دسامبر 1922 بعد از ظفر بر مخالفان، رسما توسط "لنین" تاسیس و در 24دسامبر 1991 خاتمه یافت در 25 دسامبر مجلس رسما فروپاشی را تائید نمود.
روسیه دولت مرکزی شوروی و جمهوری‌های 14گانه شوروی عبارت بودند از:
اوکراین، مولداوی، بلاروس(حوزه اروپای مرکزی)،گرجستان، ارمنستان، آذربایجان(حوزه قفقاز جنوبی) قزاقستان، ترکمستان، ازبکستان، قرقیزستان، تاجیکستان(آسیای مرکزی)، استونی، لتونی و لیتوانی (حوزه بالتیک).
کشورهای بلوک شرق: در زمان جنگ سرد به کشورهای عضو پیمان ورشو که به تائسی از اتحاد جماهیر شوروی، کمونیست شده بودند و تحت نفوذ مستقیم شوروی اداره می‌شدند بلوک شرق گفته می‌شد. این کشور شامل: بلغارستان، رومانی، مجارستان، آلمان شرقی، لهستان، چکسواکی،
آلبانی(تا اواخر دهه ۶۰) بود.
>علل فروپاشی
اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی
"ریچارد نیکسون" (رئیس‌جمهور امریکا) در اواخر دهه‌ ۸۰ میلادی و در زمان جنگ سرد، کتابی با عنوان «پیروزی بدون جنگ» به رشته تحریر درآورد و دکترین آمریکا در مقابله با کشورهای رقیبش از جمله اتحاد جماهیر شوروی را ترسیم نمود. او صراحتاً از کشاندن نبرد به داخل محیط شوروی سخن گفت و راهبرد فرهنگی را برای به‌زانو درآوردن ساکنان آن روزهای کرملین مناسب قلمداد کرد.
اینکه چه می‌شود کشوری وسیع مثل شوروی که با تکیه بر حزب کمونیستش با آنهمه شعارهای دلفریب، اقمار، جمهوریهایش و کشورهای کمونیست تقریبا نصف گیتی(48 درصد از خاک جهان) و بیش از نصف جمعیت جهان(تقریبا 57 درصد) را در تسخیر خود داشت و در تمام قاره‌ها و اکثر کشورها نفوذی گسترده داشت و با دشمن شماره یک خود یعنی آمریکا بعد از شروع جنگ سرد تا فروپاشی بطور غیرمستقیم 123بار جنگیده بود و ارتش سرخش لرزه بر اندام جهان می‌انداخت و برای بسط کمونیست در پشت اکثر کودتاها و شورشها و انقلابهای کشورهای جهان بود، ناگهان مثل یک دیگ بخار منفجر می‌شود، بی‌شک نیاز به کنکاش گسترده دارد.
اما مهمترین دلایل فروپاشی شوروی که اکثرا داخلی هم می‌باشند به شرح ذیل است:
ناقص بودن مراحل شکل گیری انقلاب آن بعلت طی نکردن مرحله بُرژوازی، تک بُعدی بودن آن در ایدئولوژی بنیادین و پرتناقض بودن ایدئولوژی کمونیست، مارکسیست، لنینست، استالینیست و در نهایت سوسیالیست، بسته نگه‌داشتن جامعه بعلت ترس از نفوذ غرب و کاپیتالیزم، افتادن در مسابقه تسلیحاتی و بی توجهی به سایر امور کشور، روحیه ملیتاریسمی(نظامیگری) و اولویت آن به رفاء و معشیت مردم، بی توجهی به اقتصاد و بازار جهانی که با آنکه نصف جهان در دستش بود تقریبا سهمی در چرخه اقتصاد، بورس و تولید جهانی نداشت، بی دست و پایی و تقریبا عدم ورود به بازار جهانی، سرجنگ داشتن با تمام کشورهای جهان، عدم قبول، شناخت و بررسی و رفع مشکلات اساسی کمونیست و نظریه سوسیالیستی که شوروی بر مبنای آن تشکیل شده بود، تبدیل جامعه آزاد به یک جامعه پلیسی امنیتی و مظنون بودن به همه کس و نادیده گرفتن حق دموکراسی و حقوق اجتماعی مردم و گسترش فضای دگماتیکی در جامعه، سقوط از دیکتاتوری به توتالیتریسم، سرکوب همه مخالفان داخلی و رواج کیش شخصیت پرستی رهبران شوروی، پیرگرایی به‌جای جوانگرایی به ویژه در هسته مرکزی حزب کمونیست، قلع و قمع همه احزاب و تک حزبی کردن کشور، تجمیع جبری اقمار و کشورها وجمهوری‌های مختلف با مردمانی متفاوت در زیر چتر سیاه کمونیزم و سلب آزادی عمل و اختیار از آنها (که سرآخر همین اختلاف نژادی سبب تخاصم بین مردمان جمهوریهای مختلف شد)، دخالت و نفوذ عقاید حزب در همه ارکان جامعه از نظر سیاسی، هنری، فرهنگی و اجتماعی، رواج فساد و مشکلات اقتصادی بزرگ در کشور و صدها مشکل دیگر که موجب شد رویای کمونیست برای همیشه پایان پذیرد.
در نهایت باید گفت مردم شوروی اعم از مردم عادی، ارتش، هنرمندان، نویسندگان، ورزشکاران، دانشنمدان و..... همه و همه سربازان سرخ حکومت گشته که در تمام عرصه‌ها مجبور به نبرد با آمریکا بودند. مثلا المپیک 1980 مسکو توسط 62 کشور به سرکردگی آمریکا تحریم شد و چهارسال بعد المپیک آمریکا توسط شوروی و کشورهای کمونیست تحریم شد!(یعنی جنگ بین حکومتها حتی به میدان ورزش هم کشیده شده بود). این دو کشورها از دوران"استالین "و جنگ سرد تا پایان در در زمین و آسمان با هم در حال نبردی فرسایشی بودند.
>سخن آخر
شوروی فروپاشید و باید فرو می‌پاشید چون یک حکومت ایدئولوژیکی مسموم بود که ایدئولوژی واپسگرای خویش را بر همه چیز ترجیح داد.
شوروی فروپاشید و باید فرو می‌پاشید چون به‌جای اندیشه در تسهیل معیشت مردم و پیشرفت کشور، تمام هم و غمش بسط کمونیست جهانی بود.
شوروی فروپاشید و باید فرو می‌پاشید چون به‌جای رهایی مردمش از زندانی که خود به وسعت بزرگترین کشور جهان برایشان ساخته بود، به فکر رهایی مردم از مشکلات نبود.
شوروی فروپاشید و باید فرو می‌پاشید چون درهای خود را به سوی جهان بسته و درهای جهان را به سوی مردم خویش قفل نموده بود.
شوروی فروپاشید و باید فرو می‌پاشید چون حکومتی بود که نه انسانها برایش ارزش داشت و انسانیتشان.
شوروی فروپاشید و باید فرو می‌پاشید چون سرمای جنگ سردی که به راه انداخته بود، زندگی تیره و تار مردمش را منجمد، مسخ و فلج کرده، تمام بودجه کشور به‌جای اینکه صرف معیشت و رفا مردمش شود مصروف اعمال بی نتیجه مردش درصفهای کیلومتری پشت درب فروشگاه‌ها برای تامین مایحتاج اولیه زندگی بودند درحالیکه کشورشان بر اقیانوسی از نفت و گاز شناور بود و این ثروت عظیم تنها موجب افسردگی و حسرت بیشتر مردمش شده بود وقتی زندگی اسفناک خود را با زندگی مردم سایر کشورها به ویژه آمریکا در مقام قیاس قرار می‌دادند.
شوروی فروپاشید و باید فرو می‌پاشید چون مثل اختاپوسی سرخ، بیش از نصف جهان را بلعیده بود.لذا هم برای جامعه خویش خطرناک شده بود و هم برای جامعه جهانی.
در نهایت شوروی فروپاشید و باید فرو می‌پاشید چون برای مردمش و حیات مردمش احترام قائل نبود.