روزنامه شهروند
1398/09/02
حس خوب دستگیری یک قاتل
سیما فراهانی| دیدن جنایتهای فجیع، صحنههای دردناک، اعترافات دلخراش و سکانسهای تلخ پرونده قتل، بخشی از زندگی کاری بازپرس جنایی است. سختیها و تلخیهایی که میتواند به مرور زمان روح و روان را دچار فرسودگی کند. این تاثیرات منفی اما نتوانست بازپرس ویژه قتل را از کارش دلزده کند. قاضی قتلی که چهارسالونیم، شب و روزش را برای جنایتهای پایتخت گذاشت و حتی در بستر بیماری هم صحنه را ترک نکرد. خاطرات تلخ و شیرین او از دوران کاری در دادسرای امور جنایی پایتخت خواندنی است. از بررسی جسد تکهتکهشده دختربچهای گرفته تا رهاکردن همسرش در بازار خرید، برای رفتن به سر صحنه قتل؛ همه اینها را قاضی محسن مدیرروستا به خبرنگار ما میگوید. بازپرسی که حالا در دادسرای ناحیه 2 تهران مشغول به کار است، ولی هنوز هم با وجود تمام سختیها، از روایت تلخ و شیرینهایی که پشت میز دادسرای امور جنایی تجربه کرده بود، لذت میبرد: چند سال در دادسرای جنایی تهران کار کردید؟من 18سال سابقه کار دارم. چند سالی در دادسرای ناحیه 5 کارکردم، بعد از آن هم وارد دادسرای امور جنایی تهران شدم و به مدت چهارسالونیم بازپرس ویژه
قتل بودم.
از مشکلات کار بازپرس ویژه قتل بگویید.
بازپرس قتل بودن، قطعا مشکلات و سختیهای زیادی دارد، یکی از آنها درگیری مداوم با حرفهات است. بازپرسهای ویژه قتل وقتی 24 ساعت شیفت هستند، کارشان خیلی سخت است. این مسأله برای من حتی کمی سختتر از بقیه بازپرسان بود، چون محل زندگیام کرج است. آن زمان وقتی شیفت بودم، برای هر جنایت یا پروندهای باید به تهران میآمدم و دوباره برمیگشتم. بارها از میهمانی و خانوادهام گذشتم تا بتوانم سر صحنه جنایت حضور پیدا کنم. یادم میآید یک بار شب عید بود، درست 28اسفند ماه؛ با همسرم به تهران آمدیم و کلی خریدکردیم، بعد از آن هم به کرج برگشتیم. به شیرینیفروشی رفتیم تا شیرینی و آجیل عید بخریم که تلفنم زنگ خورد. خبردادند در بازار تهران شخصی را با اسلحه کشتهاند. مجبورشدم همانجا همسرم را با خریدها سوار آژانس کنم. خودم با خودرو شخصیام در آن شلوغی شب عید به بازار رفتم تا مسأله را پیگیری کنم. یادم میآید چند روز بعد هم قاتل دستگیرشد. این مسائل بخشی از مشکلات و سختیهای بازپرس جنایی است که فقط عشق به کار میتواند تحملش را کمی آسانتر کند.
پروندههای جنایی تأثیر روحی و روانی هم بر شما داشتهاند؟
قطعا داشته است. این مسأله را تا زمانی که کار میکردم، زیاد متوجه نبودم، الان که دیگر در دادسرای جنایی نیستم، تازه میفهمم چقدر آرامش و آسایش دارم. ما چون با موضوعات مرگ در ارتباط هستیم، به مرور زمان دچار فرسودگی میشویم. صحنههای وحشتناک و خاطرات تلخ از پروندهها، ناخودآگاه در روح و روان ما تاثیرات زیادی میگذارد، هرچقدر هم بگوییم بیتأثیر است، باز هم در ناخودآگاه مغزمان حالات و خاطرات منفی جاخوش میکند.
با همه این سختیها، باز هم حاضرید بازپرس ویژه قتل باشید؟
من هنوز هم بازپرس و با مجرمان زیادی طرف هستم. کلاهبردار و دزد و زورگیر هر روز روبهروی من مینشینند و با آنها در ارتباطم، ولی بازپرس قتل بودن احساس دیگری دارد. شاید به علت سنگینی جرم قتل باشد که وقتی قاتل را دستگیرمیکنی، حس خوبی به آدم دست میدهد، باعث میشود از لحاظ وجدانی حس بهتری داشته باشیم و احساس کنیم، مفیدتر هستیم، با وجود سختیهای این شغل باز هم به نظرم ارزش کار کردن را دارد.
درباره خاطرات تلخ و شیرین پروندههایی که بررسی کردهاید، بگویید.
هر پروندهای داستانی دارد. هر کدام پیچیدگیهایی دارد. زمانی که بازپرس ویژه قتل بودم با هر پروندهای بهصورت جداگانه ارتباط برقرار و درواقع با آن زندگی میکردم. فجیعترین پروندهای که در ذهنم نقش بسته مربوط به فرزانه است؛ زنی که صبح جمعهای از خواب بیدار شد و شوهرش را کشت. بعد هم صبحانهاش را خورد، در کمال خونسردی دو فرزندش را به قتل رساند و یکی دیگر را هم زخمی کرد. وقتی به صحنه جنایت رفتم حالم خیلی بد شد. از آن بدتر وقتی بود که این زن روبهروی من نشست و جزییات جنایتش را برایم تعریف کرد. این جملهاش هرگز یادم نمیرود که میگفت با چاقو به دنبال دخترش میدوید و دخترش هم از ترس فقط جیغ میکشید. خیلی وحشتناک بود. از دیگر خاطرات بدی که به یادم مانده، مربوط به دختربچهای است که در آبنما تکهتکه شد. تصور اینکه آبنما در لحظهای آدم را ببلعد خیلی دردناک است. صحنه جمعکردن تکههای پیکر این دختربچه تا مدتها جلوی چشمم بود.
پروندهای هم بود که خیلی بابت آن اذیت شده باشید؟
زمستان بود. یادم میآید بهشدت بیمار بودم. سرما خورده بودم و تب داشتم. اتفاقا کشیک هم بودم. آن شب خدا خدا میکردم قتلی رخ ندهد یا اگر هم حادثهای اتفاق میافتد وسط خیابان نباشد. اما درست رأس ساعت 10 شب از کلانتری 150 تهرانسر زنگ زدند و گفتند جسدی وسط خیابان افتاده است؛ فردی چاقو خورده بود. سر صحنه رفتم. دیدم جسد مردی داخل کوچه کنار جوی آب افتاده است. تا سه چهار متری جسد رفتم و آن را بررسی کردم. ولی دیدم با این سرماخوردگی امکان ندارد بتوانم بیرون بمانم. هوا خیلی سرد بود و تب داشتم. برای همین برگشتم داخل ماشین. از داخل ماشین جسد را نگاه کردم و با پزشک پزشکی قانونی هم صحبت کردم. حالم خیلی بدتر شد. ساعت 2 شب به خانه برگشتم. آن شب واقعا اذیت شدم.
پروندهای که به شما حس خوبی بدهد هم داشتید؟
سال 93 بود. پروندهای مربوط به یک پدر و پسر بود که ناپدید شده بودند. بعد از تحقیقات دستور بازداشت دوست پدر را صادر کردم. مطمئن بودم که او در ناپدید شدن این پدر و پسر دست دارد. با اینحال او منکر بود. کاملا برایم روشن بود که او عامل این ناپدید شدن است. ولی دلیلی نداشتم. او هم مرتب میگفت مرا ناحق نگه داشتهاید. خودزنی و اعتصاب غذا میکرد. سر آن پرونده خیلی تحت فشار بودم. با اینحال وقتی متوجه شدم تا دومیلیارد هم میتواند وثیقه بگذارد، برایش وثیقه سهمیلیاردی صادر کردم. اعتراض کرد و پرونده به دادگاه رفت. دادگاه هم گفت وثیقه زیادی است. من هم چون دوست نداشتم او را آزاد کنم، وثیقه را به 2میلیارد و 900میلیون تومان کاهش دادم. باز هم اعتراض کرد و به این ترتیب پرونده مرتب به دادگاه میرفت. هفت ماه طول کشید و او همچنان بازداشت بود و به قرار وثیقهاش اعتراض میکرد. شبی در خانهام بودم. میهمان داشتیم. رفته بودم از رستوران غذا بگیرم که ساعت 9 شب مأمور اداره آگاهی با من تماس گرفت و گفت آن مرد به قتل پدر و پسر چهاردهسالهاش اعتراف کرده و گفته جسد را آتش زده است؛ در حال حاضر هم سر صحنه جنایت میروند. از اینکه اجازه ندادم قاتلی آزاد شود، حس خوبی داشتم.
تا به حال تهدید هم شدهاید؟
در آن سالها همه سختیهای بازپرس قتل بودن را تجربه کردم، اما هیچوقت تهدید نشدم.
پربازدیدترینهای روزنامه ها
سایر اخبار این روزنامه
بخشی از درآمد اصلاح قیمت بنزین به حملونقل عمومی برسد
نیمکتِ خالی 141هزار کودک
عقبنشینی بازار طلا و ارز
جذابیت از دسترفته مزارع بیتکوین
نتانیاهو به رشوهخواری و فساد متهم شد
18 تیمملی در حسرت یک ریال پاداش
کتابخوانی یک عادت مضمحل شده
حس خوب دستگیری یک قاتل
صفحه شهرونگ
موانع آموزش فراگير
حال قهرمان خوب نیست
کاهش مصرف انرژی باید به کاهش فاصله طبقاتی بینجامد

