نشاط روحي نياز جامعه

فارغ از بحث‌هاي سياسي و اقتصادي که امروز، مضامين بسياري از مقالات را به خود اختصاص داده، بايد بپذيريم که پيش و بيش از هر امري و موضوعي، جامعه غمگين و البته به تبع آن، عصباني ما نياز مبرمي به شادي و نشاط دارد. دليل آن غم و وجود عصبانيت هم، نوع برخوردها و حوادث منجر به ضرب و جرح و مرگي است که در جامعه ما و نظير ما اتفاق می‌افتد. جامعه‌اي که در زندگي روزانه‌اش، حتي لبخند از آن دريغ می‌شود آن چنان که  همه را در راه عرف و دين و سنت، تعبير و تفسير می‌کنيم و از آن جمله است که في‌المثل، دوچرخه‌ها نبايد راکب مونث بر خود ببينند و ورزشگاه‌هاي ما جاي زنان و دختران نيست و سعادت اخرويشان حکم می‌کند که در خانه بمانند و...
به دليل همين کمبود خنده و دريغ لبخند است که وقتي فيلمي از نوع «کلاه قرمزي» را نشان می‌دهند، مردم صف می‌کشند تا فارغ از هر کم و کاستي اي، ساعتي بخندند و غافليم از اين واقعيت که جامعه‌اي افسرده با تني خسته و با شکمي که به زور سير می‌شود، دل و دستش به کار نمی‌آيد و نمی‌تواند رفتارهاي مسالمت‌آميز و توان و تحمل قضايايي از قبيل ماجراي بنزين داشته باشد و در همين جامعه است که از آن صله رحمي که شارع مقدس آن همه بر آن تاکيد دارد و تامین کننده نشاط و سلامت روحي و رواني است به بهانه زندگي ماشيني در جامعه ما نشاني نيست و از آن لبخندي هم که رسول گرامي اسلام(ص) فرمودند: «مومن چهره‌اي بشاش و خندان دارد و اگر غمي است در دل اوست» و نبايد ظاهر کند و تعميم دهد
 چرا که: 
«در محفل خود راه مده همچو مني را     افسرده دل، افسرده کند انجمني را» نشاني نمی‌بينيم. 


اهل نظر می‌دانند در بيان و باور ملل جهان، ايران قديم به کشور جشن‌ها شهرت داشته است. چرا که ايرانيان، هر روز که از سر کار روزانه بازمی‌گشتند جشن کوچک خانوادگي برگزار می‌کردند تا خستگي تن به در کنند و بيفزاييد بر آن، جشن‌هاي هفتگي و محلي و خويشاوندي را و نيز هرگاه که نام ماه و روز، مصادف می‌شده، جشن بزرگي برپا می‌کردند که تيرگان و مهرگان، از آن جمله است و در هر کدام نيز حکمتي نهفته است و اگر جشن «شب چله» که امروزش شب «يلدا» می‌خوانيم آن همه برجسته شده به علت جاي خالي آن صله رحم و آن همه جشن‌هاي حکيمانه بايد تلقي گردد. 
و لابد آنان که از تاريخ سياسي- اجتماعي ايران آگاه دارند، می‌دانند که چرا بهرام گور، پادشاه خوش گذران ايران، چهار هزار خواننده و نوازنده را از ديار هند به ايران آورد تا در شهرها و روستاها بگردند و برنامه اجرا کنند تا اين شادي‌ها هم اضافه بر آن سرورهاي نام برده و نيز جشن‌هاي کاشت و برداشت محصول و به شکرانه ريزش باران و برف باشد. 
و چرا کريمخان زند که حاضر نشد نام و عنوان پادشاهي بر خود بگذارد پس از استقرار حکومتش و پس از تصرف بصره، ديگر روا ندانست تا به علت حفظ آرامش مردم و رونق کسب و کار، به جنگ و کشورگشايي، روي بياورد. 
ملل ديگر هم جشن‌هايي سالانه و فصلي مانند ما داشته‌اند و دارند و حکومت‌ها و رسانه‌ها، به دلايل منطقي و استدلالي برگزاري‌ها را از آنها دريغ نمی‌کنند و حق طبيعي و از حقوق مسلم آنها می‌شمارند. حتي کمکشان می‌کنند و حفظ امنيت آن جشن‌ها و حاضرانش را وظيفه خود می‌دانند. 
چيزي که نمونه‌اش در کشور ما کيمیاست! حتي تولد مبارک ائمه معصوم ما هم در همين نمايش رسانه ملي رنگ و بوي عزا دارد و اوزان شعرهايش از نوع عزاست  و در عزاي حضرت اباعبدالله الحسين(ع) هم فقط تبليغ گريه‌اش نمود دارد نه فلسفه و حکمت «ما رايت الا جميلا»يش! و عظمت‌هاي رفتاري‌اش و درس‌آموزي‌هايش و شناخت حسين (ع) و مشي او، تا مثل حضرتش زندگي کنيم و پيروي از بزرگ فلسفه آزادگي و ايستادنش و حقمداري‌اش که هر کس حقوقي دارد و برداشتن مسئوليت حتي از ذمه کسان و همراهانش که آزادند و می‌توانند از تاريکي شب استفاده کنند و بروند! حال ما چرا نبايد اينها را برجسته کنيم و زيبايي‌هاي برجسته و بي‌مانند نهضتش را با سربلندي
 بگوييم؟ 
و از آن سو، چه اشکالي دارد که دوستداران تيمي به ورزشگاه بروند و شادي کنند و هورا بکشند و ده‌ها هزار نفر لبخند بر لب داشته باشند؟ مگر شادي‌هاي معقول و بي‌آزار آنها ما را رنج می‌دهد که اسباب آزار و محدوديتشان را فراهم کنيم؟ چرا بايد در جامعه با فرهنگ و با تمدن درخشان، هنوز ورود و عدم ورود بانوان در ورزشگاها براي ما به صورت معضلي فرهنگي و اجتماعي بروز کند؟ کافي است که برنامه تمامي شبکه‌هاي رسانه ملي رصد شود تا مشخص گردد که اشاعه غم، غمي که هيچ لزومي ندارد، بيشتر است يا برنامه‌هاي مفرح که نشاط مشروع بينندگان را تامين و تضمين کند و نيز چه غم بار است در آن جامعه‌اي که به استناد قانون، نتواند برنامه‌هاي هنري و فرهنگي خود را به اجرا درآورد و مدام با سليقه فرد و افرادي از اين کار باز داشته شود، جامعه افسرده و سرخورده‌اي است که به ناچار تامين نيازهاي خود را زيرزميني خواهد کرد و بدون اينکه لزومي داشته باشد به عصيان روي می‌آورد. 
در اين صورت، همه گناهان بر ذمه کساني و نهادهايي است که خواسته خود را فراتر از قانون بر فطرتش تحميل کرده‌اند و از نشاط روحي بازداشته‌اند.