تهران درون گور!

امید مافی ‪-‬ با چشم‌های خودم دیدم. آن سوی میدان. مردی با بنفشه ای در دست ناگهان شکست و در دریایی از دود غرق شد. مردی که در ازدحام خیابانِ بی روزن به ضرب گلوله‌های سربیِ آسمان از پای درآمد.
دقایقی بعد ملحفه‌ای سفید رویش کشیدند و اطلسی‌های پژمرده آن سوی میدان لالایی مرگ را زیر گوشش نجوا کردند و آمبولانس حامل جسد در هیاهوی کر کننده فروشندگان پایان نامه و مقاله ناپدید شد.
عصر روز خزانی نه از رستاخیز صنوبرهای فراسوی دانشگاه خبری بود و نه حتی خورشید در کهکشانِ تلخش به شهر بی قُمری و
بی گنجشک پوزخند زد.هر چه بود مرگ بود و به شماره افتادن نفس‌ها و تغزل خاموش پایتخت!


یک نفر که راه رضای خدا روی جنازه را کشید آرزو کرد باران ببارد و غمهای شهر را با خودش بشوید و ببرد. آرزوی قشنگی بود اما آن
عاقله مرد لابد نمی‌دانست باران اسیدی مفهوم پلشتی آسمان خواهد بود و تب بالای این خیابان‌های مسموم را هرگز پاشویه نخواهد کرد.
رادیو را که باز کردم یک مقام مسئول در آن سوی خط از هزینه سنگین برای رفع آلودگی شهرِ درندشت خبر داد و بعد لابد در اتاق
مبله اش چرتی زد.این سوی خط اما هیچ‌کس نپرسید خروجی آن همه اتاق فکر و جلسات اضطراری پشت درهای بسته و کاهلی مدیرانی که از سِحر سخنانشان خرزهره و مرثیه می‌بارد چه بوده ....
که ما باید سوگوار جنازه ای روی آسفالت دنبال کمی‌آفتاب بگردیم و هوای تازه را در چاووشی قلندران خاموش این دیار جستجو کنیم؟
اینجا هوای تازه، بی تصویر و بی خاطره همراه چکامه‌های خونبار آمیزه تنفسمان می‌شود و بی طاقت تر از همیشه سراغ کلاغ‌های ولنگاری را می‌گیریم که با ارتفاع پست این آبیِ مکدر، قهر کرده اند و با تماشای هزار قالب پنیر هم به شاخه‌های یخ آجین برنمی‌گردند.
کاش می‌شد برای مدیران سست عنصر که نسخه باران اسیدی را برای سرفه‌های ممتد شهر می‌پیچند نامه‌ای فرستاد و با خطی از مویه و دلتنگی نوشت: اینجا دگر نشانه ای از زندگی نیست. اینجا دلهره بر گیسوان شهر چنگ می‌زند و ما درفش پاره پاره قلب خویش را بر دوش می‌بریم، با لخته‌های پریشانی... چه بگوییم دیگر جز آنکه در حسرت آبیِ زلال، ماه نیز می‌گرید!