لطف شیدایی

‏  [امیرحسین احمدی] وقتی به اتاقی می‌رسند که روزگاری کلاس درس‌شان بوده، بی‌اختیار می‌خندند. اتاقی که هرچند امروز خالی مانده است اما ‏بالشتک‌های ‏دورتادور آن و تخت چوبی بالای اتاق یادآور روزهایی است که به کلاس ساز محمدرضا لطفی می‌آمدند و نغمه‌های ‏ردیف موسیقی ایران ‏را نزد او تکلم می‌کردند.‏  مکتب‌خانه میرزاعبدالله؛ جایی که هنرجویان بسیاری را به خود دیده است. در اتاق درس لطفی تختی است که حالا عکس لطفی ‏روی ‏آن، جا خوش کرده و حکایت از روزهای نغمه‌انگیز او دارد. بهاره فیاضی و نسترن‌ هاشمی نوازنده تار و سنتوری که به مدت پنج‌سال در مکتب محمدرضا لطفی و در گروه دختران شیدا ساز ‏زدند ‏باور دارند که آن پنج‌سال ژرف‌ترین تغییرات را در زندگی آنان به‌عنوان دو نوازنده ایجاد کرده است.‏گروه بانوان شیدا در‌ سال 85 ایجاد شد و کنسرت‌هایی را به رهبری محمدرضا لطفی اجرا کرد. گروهی که آوای آن با مرگ ‏محمدرضا ‏لطفی به خاموشی گرایید.‏مشروح گفت‌وگوی «شهروند» با این دو نوازنده درباره تجربه همکاری‌شان با موسیقی‌دان معاصر ایران را در ادامه ‏می‌خوانید. ‏  چطور شد که به گروه دختران شیدا پیوستید؟
فیاضی: من نوازنده تار و سه‌تار هستم و از سن هشت‌سالگی شروع به یادگیری موسیقی و با ساز سه‌تار آغاز کردم. بعد از چند‌سال ‏به ‏ساز تار علاقه‌مند شدم و یکی از علت‌های این علاقه‌مندی من استاد لطفی بودند.‏
فکر کنم بچه‌های هم‌نسل من که تار یا سازهای دیگر می‎‏‌نواختند، با اینکه استاد ایران ‏نبودند، ‏در سنین نوجوانی تأثیر زیادی از ایشان گرفتند. هم از شیوه نوازندگی ایشان و هم از تفکری و نگاهی که به موسیقی داشتند.‏
یکی از دلایل اصلی که من از نوجوانی به تار علاقه‌مند شدم، شیوه نوازندگی استاد لطفی بود که مرا شیفته خود می‌کرد و سعی ‏می‌کردم ‏با اینکه ایشان ایران نبودند، کارهایی از ایشان را که در محافل خصوصی ضبط شده بود یا کارهایی که عمومی منتشر ‏شده بود را ‏بشنوم و از همین قطعه ها یاد بگیرم . انگار از همان موقع هم استاد لطفی غیرمستقیم استاد من بودند.‏سال 85 استاد دوباره به ایران آمدند و مکتب‌خانه میرزا عبدالله دوباره فعالیت خود را شروع کرد و من هم مثل خیلی از بچه‌های ‏دیگر ‏آمدم و ثبت‌نام کردم و با کلاس‌هایی که زیرنظر خود استاد اداره می‌شد، شروع کردیم. ‏


از تابستان 85 با کلاس‌های تحلیل ردیف شروع شد اما بعد از شش هفت‌ماه در همان زمستان 85 استاد مرا صدا کردند و گفتند ‏اگر ‏دوست داری در گروه بانوان شیدا ساز بزن که من دوباره می‌خواهم گروه‌ شیدا را احیا کنم و من هم با کمال خوشحالی و افتخار ‏قبول ‏کردم.‏
تمرین‌ها شروع شد و اولین کنسرت یک‌سال وسه‌ماه بعد یعنی در اردیبهشت 87 اجرا شد که قطعات آن در دستگاه ماهور ساخته ‏شده ‏بود. قطعات‌سازی جدیدی بود که فکر می‌کنم استاد آنها را تازه ساخته بودند و به مدت یک‌سال، هفته‌ای یک روز یا بیشتر ‏تمرین ‏می‌کردیم و اردیبهشت 87 هم که اولین کنسرت گروه‌های سه‌گانه شیدا بود، بعد از آن هم من در دو کنسرت دیگر حاضر ‏شدم  و ‏کنسرت آخر را در گروه نبودم.‏
هاشمی: من نوازنده سنتورم و برخلاف خانم فیاضی خیلی با شیوه‌های استاد آشنایی نداشتم؛ البته کارهای استاد جزو آثار ‏اصلی ‏موسیقی در ایران است و همه با آنها زندگی کردند اما من نوازنده سنتور بودم و شاید تفکرات دیگری را در موسیقی دنبال ‏می‌کردم ‏تا زمانی که استاد ایران آمدند. ‏
باید بگویم که استاد لطفی همیشه اسمی بزرگ و تأثیرگذار در موسیقی بودند و به محض آمدن‌شان به ایران و راه‌اندازی دوباره ‏مکتب‌خانه ‏میرزا عبدالله با خوشحالی تمام به مکتب‌خانه آمدم.‏
شنیده بودم که استاد در مکتب‌خانه هم کلاس نظری موسیقی دارند و هم کلاس عملی و سازنوازی. چون من سنتور می‌زدم، ‏فکر ‏نمی‌کردم که در کلاس‌های عملی جایی داشته باشم اما به هوای کلاس‌های نظری هم که شده، آمدم. وقتی که تست دادم، استاد ‏گفتند ‏که می‌توانی بیایی سر کلاس‌های ساز. همین شد که من جزو معدود نوازنده‌های‌ سازهای غیر از تار و سه‌تار بودم که ‏در ‏کلاس‌های سازنوازی هم حاضر می‌شدم.‏
می‌توانم بگویم تا آن دوره روحِ موسیقی را درک نکرده بودم اما وقتی نزد استاد رسیدم، تحولی در روحِ و دیدِ من نسبت ‏به ‏موسیقی ایجاد شد.‏
پیش از این، شاید موسیقی را تکنیکی‌تر نگاه می‌کردم اما بعد از دیدن ساززدن استاد از نزدیک و در واقع شیوه نوازندگی ایشان، ‏نگاه من  ‏به موسیقی گونه‌ای دیگر شد. دیگر آنچه را که می‌نواختم، لمس کردم و از آن موقع وارد معنای موسیقی ایرانی شدم و ‏تفکرم عوض شد.‏
از همان وقتی  که استاد به ایران آمدند، من هم در حلقه شاگردان ایشان درآمدم و فکر می‌کنم آبان یا آذر 85 بود که استاد مرا ‏صدا ‏کردند که می‌خواهم گروه بانوان تشکیل دهم و من هم با کمال خوشحالی و افتخار پذیرفتم و حدود چهار‌سال در خدمت گروه ‏بودم و ‏تجربیات ارزشمند و تغییر مسیر تفکر موسیقیایی در کنار استاد داشتم.‏
 ساز تخصصی شما سنتور است. شاید برکمتر کسی پوشیده باشد  که روح فرامرز پایور و تفکر موسیقیایی او در تمام مسیر ‏آموزش ‏سنتورنوازی و میان خیلی از سنتورنوازان وجود دارد. وقتی نزد لطفی آمدید آیا میان روحیه سنتورنوازی پایورگونه با ‏معنایی که لطفی به ‏شما داد، دوگانگی احساس کردید؟   ‏
هاشمی: شیوه و تفکرات استاد پایور پایه و زیربنای نظام  آموزشی سنتور در ایران است و اگر استاد پایور را نداشتیم، آموزشی نظام‌مند ‏و ‏آکادمیک برای سنتور وجود نداشت ولی بعد از آن استاد مشکاتیان بودند که تفکرشان رنگ و بوی خاصی به سنتورنوازی داد.‏
‏من سال‌ها شاگرد اردوان کامکار و استاد مجید کیانی بودم و با صندوقچه‌ای از آموزه‌های شیوه‌های مختلف خدمت استاد ‏لطفی ‏رسیدم. باید بگویم که شاید آن‌موقع خط فکری‌ام بیشتر بر مبنای موسیقی امروزی‌تر و تکنیکی‌تر بود. پس از پنج‌سال شاگردی ‏آقا ‏اردوان و قبل از رسیدن نزد استاد لطفی در تفکری بودم که تنها دوست داشتم فنی‌تر ساز بزنم. با همین علاقه به تکنیک در سازنوازی و البته با ‏تفکر ‏بعد از شنیدن و نواختن قطعات استاد مشکاتیان، وقتی نزد استاد لطفی آمدم، دیدم اینکه با سرعت بیشتر و فنی‌تر ساز بزنم  و ‏هیچ ‏صدایی را حس و لمس نکنم، چندان هم جذاب نیست و از آن به بعد این نوع محتوای موسیقایی برای من کارکرد نداشت. ‏
از آن‌موقع دیدم که می‌شود کارهای جذاب‌تری کرد؛ چراکه می‌دیدم استاد لطفی کوچک‌ترین صوت را می‌فهمیدند و واقعا یک ‏مضراب به ‏تار یا یک تکیه روی سیم در نواختن ایشان وِل و بی‌هدف نبود و هرکدام احساس منحصربه‌فرد خود را داشت. ‏
در کنار استاد لطفی بود که من فهمیدم این تکنیک ابزار است؛ برای آنکه در خدمت روح انسان و روح هنر باشد، در واقع ‏برای ‏زندگی باشد.‏
هرچند آموزه‌های استادان دیگر خیلی ارزشمند بود و من همیشه خود را مدیون آنها می‌دانم اما بعد از اینکه خدمت استاد ‏لطفی ‏رسیدم، تلاشم این بود که موسیقی کاربردی‌تر باشد و توانستم چیزهای دیگری را بفهمم که تا آن روز نفهمیده بودم.‏
 گفتید بعد از اینکه آثار مشکاتیان را شنیدید، رنگ و بوی خاصی را حس کردید؛ وجه تمایز این آثار از بقیه چه بود؟ شاید برای ‏مخاطب ‏عام تفاوتی هست میان آثار فرامرز پایور و پرویز مشکاتیان.  ‏
‏هاشمی: این حرف مستلزم یک پژوهش است و من نمی‌توانم گزاره قطعی بدهم اما یک جمله از استاد لطفی نقل کنم که می‌گفتند ‏پرویز ‏مشکاتیان شوریدگی را به موسیقی ایران آورد.‏
اگر استاد پایور را نه از تاریخ سنتورنوازی که از تاریخ موسیقی ایران حذف کنیم، بخش بزرگی خلأ می‌بینیم و موسیقی در ادامه ‏لنگ ‏می‌خورد؛ یعنی حضور ایشان آداب خاصی به موسیقی ایران داد ولی بعد از آن تفکر استاد مشکاتیان ساخت قطعاتی را ممکن ‏کرد که ‏خیلی «شورانگیز» بود و در این میان چارچوب‌های آهنگ‌سازی از میان رفت؛ البته آقای پایور هم قطعات این‌جوری زیاد ‏داشتند ولی ‏استاد مشکاتیان دیگر صرفا به زیبایی نغمه‌ها فکر می‌کردند و در بند کارهای آموزشی و  چارچوب‌های کلاسیک و مرسوم آهنگسازی نبودند.‏
 این چارچوب نغمه‌انگیز را در ساز و آثار لطفی چگونه یافتید؟
بحث در این‌باره کمی مفصل است. برای مثال آثار آقای پایور از نظر ساختار موسیقیایی در بازه بسیار وسیعی قرار دارد. قطعاتی ‏دارند که ‏حتی می‌شود برای تحلیل آهنگ‌سازی از آن استفاده کرد که مثلا اگر کسی بخواهد چهارمضرابی بنویسد، با شنیدن تحلیلی آثار آقای پایور تقریبا می‌داند چه کار کند ‏و کاملا ‏می‌شود به هنرجو گفت برداشت خود را از ده چهار مضراب آقای پایور بشنود و براساس آنها خودش چیزی بسازد.‏
‏آقای پایور قطعات نغمه‌انگیز هم دارند مثل  قطعه‌های فریبا، پوپک یا گفت‌وگو ولی آنچه در کارهای پایور دیده می‌شود، بیشتر کارهای ‏نظام‌مند ‏است اما در مورد استاد لطفی باید بگویم که لحظه‌ای بود که از دل ایشان برمی‌آمد.‏
 بیشتر این روحیه را در استاد لطفی بررسی کنیم. گفتید چارچوب کلاسیکی وجود داشته است و قطعا می‌دانیم گروهی به نام چاووش ‏و ‏شخص لطفی به مثابه یک تغییر بزرگ در موسیقی بودند. شما وقتی از‌سال 85 وارد مکتب لطفی شدید این روحیه را چطور ‏دیدید؟ یعنی ‏با توجه به آن آموزه‌های قبلی یک رهایی از آموزه‌های قید و بند دار پیدا کردید و حالا معنایی برای خود  داشتید؟ ‏باید پرسید فهم ‏موسیقی را چطور در مکتب لطفی فهمیدید؟
ویژگی‌ای که داشتم این بود که نوازنده تار نبودم و سازی دیگر یعنی سنتور می‌نواختم. آدم وقتی پیش هم‌ساز خود ‏می‌نشیند ‏تکنیک فرد مقابل را نگاه می‌کند و بر آن متمرکز می‌شود. ‏
چون نوازنده سنتور بودم باید قطعات استاد لطفی را به بیان ساز خودم بر می‌گرداندم و در تمرین‌های گروه شیدا هم همین ‏اتفاق ‏می‌افتاد یعنی هر چه می‌زدند من آن‌قدر تکرار می‌کردم تا ببینم با چه ترتیب مضرابی بنوازم که قطعه به زبان سنتور هم ‏زیبایی ‏خود را بیابد. یا در آوازها تحریرها را می‌نواختم و استاد می‌گفتند این ترتیب برای سنتور دلکش‌تر است.‏
این تفکر باعث شد از دید تکنیکی بیرون بیایم و به عمق داستان بروم. نمی‌توانم ساختار کارهای استاد لطفی را از نظر ‏نغمه و ‏آهنگ‌ها تحلیل کنم، یعنی به‌عنوان یک نوازنده سنتور می‌توانم از درکی که از ساز زدن آقای مشکاتیان دارم، حرف بزنم اما ‏درباره ‏همان درک در ساز استاد لطفی نمی‌توانم چیزی بگویم، ولی با این همه می‌توانم درباره درک آنی و بداهه‌نوازی استاد ‏لطفی صحبت ‏کنم.‏
قبل از بحث درباره این درک آنی و بداهه‌نوازی استاد باید بگویم آهنگ‌سازی در ابتدا یک بداهه‌نوازی و درواقع بداهه‌نوازی ‏فکر شده ‏است. بتهوون می‌گوید فرق آهنگ‌ساز با آدم عادی این است که آدم عادی همین‌طور سوت می‌زند اما آهنگ ساز آن چیزی ‏که سوت ‏می‌زند را می‌نویسد و ویرایش می‌کند.‏
چیزی که من از استاد لطفی درک کردم حضور در لحظه ایشان و به قول خودشان «آن» ایشان بود که در آن لحظه که می‌نشینند ‏و ‏ساز می‌زنند با چه رویکردی نگاه می‌کنند و در همان لحظه چه نغمه‌ای را می‌پردازند.‏
فکر می‌کنم نباید سیاق آهنگ‌سازی استاد لطفی را با شیوه آهنگ‌سازی مشکاتیان مقایسه کنیم. نمی‌توانم استاد لطفی را ‏به ‏عنوان بداهه‌نوازی که در لحظه می‌نشیند و از ایشان نغمه می‌چکد، با فلان قطعه استاد مشکاتیان مقایسه و بین آنها نسبتی ‏ایجاد ‏کنم.‏
من از استاد لطفی، بودن در لحظه و بیان احساس در لحظه را به خوبی آموختم و فهمیدم که چطور باید با ساز حرف بزنم و چگونه ‏مثل ‏نویسنده‌ای که کلمه می‌نویسد اصوات احساس درونی خود را بیان کنم،  چرا که تا قبل از آن هرچه نوازندگی کرده بودم فقط ‏تکنیک ‏بود. از آن به بعد بود که استاد لطفی به من کمک کردند تا درونیات خودم را با ساز بیان کنم.‏
 چطور این «آن» یا بداهه‌پردازی را به شما که شاگردانش بودید، انتقال می‌داد؟
فیاضی: روزهایی که تمرین داشتیم فقط تمرین قطعاتی که استاد برای کنسرت می‌آوردند، نبود و بخشی از تمرین به همین ‏چیزی ‏که خانم‌هاشمی می‌گویند صرف می‌شد، یعنی استاد با ما کار می‌کردند که چطور بداهه‌پردازی کنیم. مثلا یک ضرب ‏می‌گرفتند و به ‏بچه‌ها می‌گفتند براساس آن روی ساز جمله بسازید.‏
می‌خواهم بگویم تمرین‌های ما یک کلاس درس بسیار مهم بود و فقط کلاس‌های ما کلاس ردیفی که خدمت استاد می‌رسیدیم، ‏نبود. چیزهای ‏بسیار دیگری هم در روزهای تمرین یاد می‌گرفتیم که فکر نمی‌کنم کسی بتواند در جایی یاد بگیرد و تراوش‌های در ‏لحظه ‏استاد این طور بود که می‌دیدم استاد در لحظه جمله می‌نوازند و ما را تهییج می‌کند که خودمان هم چیزی به آن اضافه کنیم.‏
در گروه بانوان شیدا بچه‌ها در سطوح مختلف یا خیلی بالا یا در سطوح پایین‌تر بودند. مثلا بعضی‌ها سه چهار‌سال سابقه ‏نوازندگی ‏داشتند و بعضی‌ها بیست‌سال و استاد کاری می‌کردند که همه ما را برسانند به سطح بالا  تا گروه صدایی باکیفیتی ‏همسان داشته باشد ‏و این خیلی مهم بود.‏
 لطفی کارهای زیادی کرده بود، اما یکی از گروه‌های بانوان موفق که همه نوازنده‌های آن خانم بودند، گروه بانوان شیدا بود که ‏در ‏فاصله پنج‌‌سال کارهایی را اجرا کرد. روند شکل‌گیری گروه بانوان چگونه بود؟
فیاضی: همان زمستان 85 شکل گرفت، اما اول حدود پنج شش نفر بودیم و از همه سازها نوازنده نداشتیم و این اتفاق هم علت داشت. مثلا ‏در ‏ساز نی نوازنده خانم خیلی کم است و شاید به اندازه انگشت‌های یک دست هم نوازنده خانم و چیره‌دست نی نباشد، اما با پنج ‏ساز ‏شروع کردیم. سه نفر تار می‌زدیم یک نفر سنتور و یک نفر تنبک که چند ماه بعد از تشکیل گروه به ما اضافه شد و یک نفر ‏هم قیچک ‏می‌زد.‏
قطعات ماهوری را نخستین بار با گروه تمرین کردیم. هیچ‌جا آن را نشنیده بودیم و فکر می‌کنم استاد تازه آنها را ساخته بود. یک پیش ‏در‏آمد، یک چهارمضراب، یک قطعه خیلی تند و یک تصنیف و درنهایت هم یک رِنگ بود و استاد هم اجازه ضبط هیچ یک از ‏قطعات را در ‏تمرین به ما نمی‌دادند و هیچ چیز صوتی منتشر شده هم از آنها وجود نداشت. بنابراین باید همانجا مطلب را حفظ ‏می‌کردیم.‏
‎ ‎یادم است که چهار مضرابی داشتیم که حفظ کردن آن به‌قدری سخت بود که وقتی از کلاس بیرون می‌آمدیم یادمان می‌رفت. بعد ‏از ‏اینکه دو جلسه گذشت و در هر جلسه می‌گفتیم استاد قطعه یادمان رفته، ایشان روی نخستین جمله چهارمضراب شعر ‏گذاشتند. عادت‌شان این بود که روی جملات موسیقی بیتی شعر یا کلمه می‌گذاشتند تا ما راحت‌تر آن را حفظ کنیم و زمان‌بندی و ریتم ‏را متوجه شویم.‏
در حین همین تمرین‌ها برای کنسرت اول نوازنده‌های دیگر هم اضافه شدند. کنسرت اول ما ترکیبی از حدود 12نفر هم‌نواز ‏بود، اما ‏بعد از کنسرت اول در اردیبهشت 87 هم در گروه پسران و هم در گروه ما تغییراتی به وجود آمد و افراد جدیدی به گروه ‏اضافه شدند و ‏یک کمانچه نواز هم به گروه ما اضافه شد.‏
کنسرت دوم جشنواره فجر 88 بود، اما برای آن یک ماه بیشتر وقت نداشتیم. تمرین‌های ما امتداد داشت و فقط برای کنسرت ‏تمرین ‏نمی‌کردیم، هر هفته تمرین می‌کردیم ولی موقعی‌که کنسرت داشتیم تمرین‌ها بیشتر می‌شد.‏
یک روز استاد به سر تمرین آمدند و گفتند قرار است در جشنواره فجر کنسرت داشته باشیم و چاووش هشت را که «بانگ نی» ‏است ‏اجرا کنیم و  یک ماه هم بیشتر وقت نداشتیم و آن کار، اثری بسیار سنگین و فنی است.‏
تمرین‌هارا زیاد کردیم و آن کار را یک ماهه به نتیجه رساندیم و زمانی هم که استاد نبودند خودمان تمرین را جلو می‌بردیم. ‏یک ‏شب قبل از ما گروه پسران سپیده «ایران ‌ای سرای امید» را  اجرا کردند که آقای معتمدی خواننده بود و بازخورد خوبی هم ‏گرفتند.‏
آن کار هم آخرین کنسرتی بود که من و خانم ‌هاشمی با گروه همکاری کردیم، کنسرت‌ «ای عاشقان» بود که قبل از ‏برگزاری ‏کنسرت، آن را  ضبط و منتشر کردیم ولی بعد، کنسرتش را اجرا کردیم با این تفاوت که در اثر منتشرشده استاد جواب آوازها ‏را ‏می‌دادند و در کنسرت بچه‌های گروه. ‏
 وقتی که کنسرت اول را اجرا کردید، برداشت خودتان چه بود؟ از اینکه گروهی از بانوان به همراه یکی از استادهای نامدار موسیقی ‏اجرایی ‏داشته چه بازخوردهایی گرفتید و چه اتفاق‌هایی افتاد که ممکن است پنهان مانده باشد؟
حرفی که می‌زنم توهین به هیچ خانمی نیست و هر گروهی از بانوان هم که دارند کار می‌کنند به اندازه خود زحمت می‌کشند، اما ‏گروه ‏بانوان شیدا به دلیل اینکه کسی مثل استاد لطفی را بالای سر خود داشت و ایشان با نظارت تمام استادی می‌کردند به‌طوری ‏که از یک ‏جمله بدون تأیید ایشان نمی‌توانستیم بگذریم. ایشان دانه‌دانه سازها را با جدیت تمام می‌شنیدند و سطح توقع را از گروهی که ‏همه خانم ‏باشند، بسیار بالا برد. گروه در اجراها  خیلی خوب صدا داد و دو سه تا از بچه‌ها که تک‌نوازی  و جواب آواز ‏داشتند بسیار خوب از ‏عهده کار برآمدند و این نشان می‌دهد تمرینات و توجه استاد لطفی توانسته سطح گروه را بالا ببرد و ‏بازتاب‌ها هم خیلی خوب بود.
استاد لطفی همیشه در تمرین‌ها می‌گفتند شما باید تک‌نوازهایی باشید که در گروه ساز می‌زنید و باید بتوانید آن‌قدر خوب ساز بزنید ‏و ‏سطح‌تان بالا باشد که هر کدام به تنهایی در یک سالن اجرا داشته باشید و همچنین از لحاظ علمی و تکنیک نوازندگی و ‏تفکر ‏موسیقی بالا باشید که وقتی در گروه نشستید صدایی که از گروه بیرون می‌آید محصول ساز تک‌تک شما باشد و هر کدام نقش ‏خود ‏را ایفا کنید.‏
البته شاید در عمل اتفاق نمی‌افتاد که همه بچه‌ها در گروه تک‌نوازی داشته باشند، اما استاد به ما ‏می‌گفتند ‏با دید تک‌نوازی به گروه نگاه کنیم.‏
امروز گروه‌هایی تشکیل می‌شود و بچه‌های نوازنده آنها هم  نوازندگان بسیار خوبی هستند، اما تفکرشان این‌گونه است که ما باید در ‏گروه ‏ساز بزنیم و پشت گروه قایم می‌شوند و یک چیزی هم می‌نوازند و تک‌نوازی یا اتفاق نمی‌افتد یا خیلی دیر اتفاق می‌افتد. ‏
 یعنی این فرصت را لطفی در اختیار شما گذاشت که  بتوانید ‏توانایی‌های خود را هم نشان دهید؟ ‏
بعضی از ما‌ها این تجربه را پیش از همکاری با استاد داشتیم. ‏می‌خواهم بگویم که نباید نقش استادان قبلی خود را نادیده ‏بگیریم ‏ولی به‌ هر حال آنچه که در ذهن استاد لطفی بود، بر ما ‏هم تأثیر می‌گذاشت؛ حتی دیدشان به ردیف در کلاس‌ها  ‏آن‌قدر باز بود که ‏دید ما را هم نسبت به ردیف تغییر اساسی ‏داد.‏
خود من قبل از کلاس‌های استاد با پنج معلم دیگر ردیف ‏میرزا عبدالله را نواخته بودم اما امروز به شاگردانم می‌گویم که ‏وقتی ‏روایت میرزا عبدالله از ردیف را با استاد لطفی زدم، تازه ‏فهمیدم ردیف یعنی چه و تازه دیدم باز شد که گوشه‌ها به ما ‏چه می‌گویند.‏
 شما تار می‌زنید کمی سخت نبود که سازی را که استادتان ‏می‌زده شما هم بزنید؟
تارزدن کنار ایشان سخت بود. در ضمن اینکه سخت بود، ‏شیرین هم بود. موقع تمرین‌ها که من بر زمین می‌نشستم و ‏استاد بر ‏تخت چوبی بالای کلاس دائم چشمم به دستان استاد ‏بود و به خاطر همین هم می‌گویم خیلی یاد گرفتم. من ‏همیشه آرزو داشتم که ‏بتوانم مضراب‌زدن استاد را از نزدیک ‏ببینم؛ چون هیچ‌‎وقت در تصوراتم نبود که استاد به ایران ‏بازگردد و اتفاقی بیفتد که از نزدیک ‏با استاد باشیم و همه ‏اینها همراهی با استاد را در ضمن سخت‌بودن خیلی دلکش و ‏فریبنده می‌کرد.‏
 در کنسرت‌ها چطور؛ یعنی وقتی که اجرا داشتید و شما هم ‏باید تار می‌زدید، فکر نمی‌کردید ممکن است صدای تار شما در ‏میان ‏صدای ساز لطفی گم شود؟ ‏
در کنسرت اول استاد با ما کمانچه ‌زدند و از قبل هم به ما ‏گفته بودند که یک جاهایی باید تک‌نوازی داشته باشیم. بخش ‏اول کنسرت ‏دوم که بانگ نی بود مقدمه‌ای طولانی داشت که ‏همه بچه‌ها در یک سطح ساز می‌زدند. استاد یک دونوازی از ‏قبل آماده کرده ‏بودند و آن را تمرین می‌کردیم  اما من ‏نمی‌دانستم که باید با استاد همراهی کنم و همان روز ‏استاد گفت خودت دونوازی را با من ‏همراهی کن  و این اتفاق  ‏برای من تجربه بی‌نظیری بود؛ چرا که اصلا نمی‌دانستم که ‏استاد می‌خواهند با من هم‌نوازی کنند و ‏یادگاری خیلی خوبی ‏برایم شد؛ ولی این فکر را نمی‌کردم که صدای ساز من در کنار ‏صدای ساز استاد محو شود چرا که لحظاتی ‏هم که روی صحنه ‏نشسته بودیم برای ما کلاس درس بود؛ یعنی همانجا هم خیلی ‏چیزها یاد می‌گرفتیم.‏
 حسین تهرانی (نوازنده تمبک) سال‌ها پیش در جایی گفته بود ‏که به شاگردانم می‌گویم که مطربی نکنید و دست و چشم ‏ودل‌تان پاک ‏باشد. شاید امروز در کلاس‌های موسیقی و ‏آموزشگاه‌ها استاد مثل قبل نیست که ارتباطی بیش از آموزش ‏با هنرجوی خود ‏داشته باشد؛ یعنی حالتی اداری‌گونه که ‏شاگرد برود، درسی بگیرد و هیچ نکته‌ای فراتر از آن نباشد. ‏کیفیت ارتباطی که با محمدرضا ‏لطفی تجربه کردید، چه بود که ‏شاید هنرجویان امروز آن را تجربه‌ نکنند؟
این ارتباط عجیب بود؛ به‌ویژه برای من که سازم هم تار بود. ‏انگار که از قبل این ارتباط را دورادور با استادم داشتم اما باید ‏بگویم ‏که ایشان یک استاد، پدر و همه چیز بود. شنونده درد ‏دل‌های ما استاد بود و مثل یک بزرگ‌تر هوایمان را داشت؛ چه ‏گروه پسران و چه ‏گروه دختران. ‏
ما در مکتب‌خانه میرزاعبدالله درس می‌دادیم و استاد را ‏روزهای دیگر به غیر از روزهای تمرین هم می‌دیدیم. حتی وقتی ‏که از در داخل می‌آمدیم و نگاه‌مان به نگاه استاد می‌افتاد، ‏می‌فهمیدند که ما ناراحتیم یا خوشحالیم یا اتفاقی افتاده. ‏صحبت‌کردن در این‌باره ‏سخت است؛ چون ارتباطی خیلی ‏نزدیک بود یعنی فراتر از استادی صرف و درست مثل یک ‏دوست یا پدر یا بزرگ‌تر. همه حرف ‏ها را با ایشان می‌زدیم و ‏هر مشکلی بود، تنها کسی بودند که صحبت‌کردن با ایشان ‏آسان بود.‏
‏ اگر سر تمرین‌ها یا جایی یکی از بچه‌ها را دعوا می‌کردند، ‏دقیقه‌ای نمی‌گذشت که آن‌قدر با او خنده و شوخی می‌کردند تا ‏ناراحتی ‏دعوای استاد از یادش برود. معلم حق دارد گاهی ‏شاگرد خود را هم ملامت کند اما روحیه استاد لطفی آن‌قدر ‏لطیف بود که ناراحتی ‏هیچ یک از شاگردان را برنمی‌تابیدند و با ‏همه بچه‌ها هم این‌گونه رفتار می‌کردند.‏
هاشمی: من کنار استاد لطفی تازه فهمیدم  معلم یعنی چه؟ ‏وقتی که ایشان از درمی‌آمدند، ابهت و شکوه یک معلم کامل ‏را داشتند و ‏به وقت مهربانی، محبت‌هایشان وصف‌ناپذیر بود و ‏من آدمی را ندیدم که آن‌قدر مهربان باشد. اگر چیزی به بچه‌ها ‏می‌گفتند انگار که ‏دخترشان بوده و مثل یک پدر غم تک تک ‏ما را می‌خوردند.‏در بحبوحه کنسرت اول که در ‌سال 87 داشتیم، تولد من دو ‏سه روز قبل از اجرا بود و همیشه هم دو هفته قبل از کنسرت ‏هر روز ‏در  مکتب‌خانه تمرین داشتیم و هر سه گروه تمرین ‏می‌کردند. روز تولد من در میان سروصدای تمرین‌ها ناگاه استاد ‏با لبخندی ‏آمدند، هدیه‌ای در دست داشتند که به مناسبت ‏تولد من بود و  فقط یادم است که حرفی نمی‌زدم تا مبادا ‏اشکم دربیاید.‏
استاد لطفی شاگردان خود را می‌دیدند و واقعا خاطراتی داریم و ‏چیزهایی یاد گرفتیم که هیچ‌جا دیده نشد. من اساتید زیادی ‏دارم که ‏به آنها بسیار مدیونم؛ اما ارتباط با استاد لطفی را با ‏هیچ یک نداشتم.‏
روز اول که استاد به من گفتند می‌خواهم گروه بانوان شیدا را ‏  راه   بیندازم، من  خیلی موافق نبودم و در کمال معذرت‌خواهی ‏گفتم ‏استاد جسارتا چرا گروه بانوان؟ چرا گروهی مرکب از ‏آقایان و خانم‌ها نباشد و مگر جنسیت مهم است؟ در جواب ‏من گفتند که من از ‏زمانی که به ایران بازگشتم، در نوازندگی ‏خانم‌های ایرانی ظرفیت بالایی می‌بینم البته این حرف برای ‏سیزده ‌سال قبل است و با ‏نوازندگی‌های امروز فرق می‌کند. به ‏هر حال استاد گفتند که خانم‌ها خود به تنهایی می‌توانند ‏معادل یک گروهی که همه مرد باشند، ‏صدای خوبی از گروه ‏بلند کنند و من می‌خواهم این ظرفیت را به مردم نشان دهم و ‏اگر بخواهم گروهی مرکب از آقایان و خانم‌ها ‏بسازم  این ظرفیت ‏دیده نمی‌شود. ‏
ما عده ‌ای‌دختر بودیم که بین 25 تا 30‌ سال داشتیم و ‏استاد لطفی با آن همه عظمت‌شان با ما همکاری کردند و به ما ‏تک‌نوازی ‏دادند  و من این روحیه را هیچ‌جا  ندیدم. ما پنج‌ سال ‏ به عشق مکتب‌خانه و استاد ‏لطفی هیچ جای دیگری نرفتیم.‏
 ارتباط اعضای گروه با هم چگونه بود؟ ‏
‏‌هاشمی: خود ما تعجب می‌کنیم چرا که معمولا وقتی دو ‏خانم با هم یک جا کار می‌کنند بیش از دو ماه دوام نمی‌آورند اما ‏من و بهاره ‏تقریبا چهارسال‌ونیم در گروه بودیم و به نظر من این ‏اتفاق به علت مدیریت استاد بود که در چند سالی که با هم ‏بودیم فقط دوستی بود ‏البته دعوا هم می‌کردیم اما دعوای ‏دوستانه و هیچ‌وقت این اتفاق را نداشتیم که یکی به دیگری ‏زنگ بزند و بگوید دیدی فلانی چه ‏گفت؟ در اینجا بچه‌هایی ‏از شهرهای مختلف بودیم و خیلی جالب است که هیچ بحثی پیش ‏نمی‌آمد و اگر هر کدام غری هم می‌زدیم ‏استاد خودشان با ‏درایت قضیه را ختم به خیر می‌کردند. ‏
 یک وجه تدریس نوازندگی استادتان بود و یک وجه هم تدریس ‏موسیقی‌دان‌شدن. شاید بین این دو فرقی باشد. ‏تدریس ‏موسیقی‌دان‌شدن لطفی چه کیفیتی داشت؟
‏‌هاشمی: چیزی که من از استاد فراگرفتم همین تفاوت بین ‏ساززدن و موسیقی‌دان‌شدن بود. کلاس استاد لطفی موسیقی ‏بود و پخته‌‏شدنش و من وقتی گفتم معنای موسیقی را ‏فهمیدم یعنی من معنای اینکه موسیقی باید کجا باشد و در ‏وجود آدمی چه کند را نزد استاد ‏فهمیدم؛ از شیوه رفتار تا ‏شیوه برخورد با شاگردها تا سبک زندگیشان و واقعا این امر نقش ‏خیلی بزرگی را در زندگی ما ایفا کرد.‏
خود من پنج‌ سال شاگرد اردوان کامکار بودم که ساززدنم را ‏مدیون ایشانم ولی این مسأله ربطی به تفکر موسیقیایی ندارد.‏
کلاس استاد لطفی موسیقی بود و تفکر، موسیقی بود و ‏موسیقی‌دان‌شدن و مجموعه‌ای از اینها بود و من فکر می‌کنم ‏اگر این پنج ‏سال را از دوره کاری زندگی‌ام، حذف کنم  خط آن ‏باریک شود و این پهنا و عمقی را که امروز برای خودم دارم ‏مدیون تفکری هستم ‏که از استاد لطفی آموختم؛ تفکری که نه ‏جنسیتی بود و نه تبعیضی قایل می‌شد.‏
فیاضی: من شاگرد تمام استادان بزرگ معاصر تار بودم اما انگار ‏که تفکر و نوع نگرش استاد لطفی به زندگی به همه ‏آموخته‌های ‏قبلی‌ام اضافه شد و خیلی دلم برای نسل بعد ‏می‌سوزد که نمی‌توانند آن روزها را ببینند اما من خوشحالم که ‏ما دیدیم و امیدواریم ‏هر چند کوچک آن را انتقال دهیم.‏
 به نظرتان همان ظرفیت 13‌ سال پیش که لطفی در خانم‌ها ‏دید، امروز هم در دختران نوازنده پیدا می‌شود؟ ‏
فیاضی:  هیچ فرقی بین ‏نوازنده‌های مرد و زن نیست و من با این تفکیک موافق ‏نیستم. به نظرم خانم‌ها ‏از نظر امکانات و تکنیک و احساس ‏موسیقیایی بالقوه خیلی موفق‌ هستند اما اگر جامعه و شرایط زندگی ‏این امکان را به آنها دهد، می‌‏توانند موفقیت خود را به فعل ‏برسانند؛ ولی متأسفانه عوامل دیگری دخیل است و انگار خود ‏خانم‌ها هم نمی‌توانند به توانایی‌های خود ‏باور داشته باشند.‏