خطابه فراموشی دست‌ها!

امید مافی‪-‬ دست‌ها مثل این روزهای لعنتی همیشه بد نبودند. دستی که پتو را از صورتم کنار می‌زد تا تب چهل درجه ام را با اشک پایین بیاورد دست مادرم بود.دستی که غروب‌ها موهایم را نوازش می‌داد و برایم کالباس مارتادلا می‌خرید دست پدرم بود.دستی که هزار سال پیش در کافه آن سوی شهر دست‌هایم را فشرد تا دلم بلرزد و برای گمشده ای که هیچکسش نبودم غزل بگویم دست همزادِ بهار بود.دستی که روی تخت بیمارستان برای آخرین بار مژه‌های شبنمی‌ام را پاک کرد و بی هیچ معامله ای
قربان صدقه ام رفت و بعد چشم‌هایش را برای همیشه بست دست مادربزرگم بود.دستی که از آستین آن مانتوی لاجوردی بیرون آمد و مرهم زخم‌های زندگی ام شد دست‌های بهار بود.دستی که دور گردنم حلقه شد و یقه پالتویم را بالا داد و زیر فلاش دوربین سخت در آغوشم گرفت، دست پسرم بود.دستی که در سرمای زمستان با کلمه‌ها و واژه‌ها گرم شد و برای بچه‌های قطارِ شهربازی شعر خواند دست پیرمردی بود که نشناختمش. دستی که برایم مربای آلبالو درست کرد، پیراهنم را اتو کرد و هرگز گیسوانش را کوتاه و تیره نکرد تا دلم مداوم بلرزد دست بانویم بود.دستی که با انگشت‌های کشیده مرا از اعماق غروب بیرون کشید و کاری کرد که زندگی دوباره را مدیون لاک صورتی اش باشم ...
دست‌هاش.آخ دست‌هاش.کرونا غلط بکند برای این دست‌ها رجز بخواند و بهاری که از اواسط اسفند شروع شده را ویران کند. من به دست‌های بی الکل و بی اتانول عادت دارم و دلم می‌خواهد همین حالا در هتلی در دوردست، روی ملافه‌های سفید و دور از تمام صابون‌ها و پودرها دست‌هایت را ببوسم و ببویم و بعد دراز بکشم روی تخت،کنار تو و یک دل سیر بخوابم.
این روزهای نفرین شده تمام خواهند شد و ما فروردین را نه به خاطر ربیع که برای نوشدن و تازه شدن دوست خواهیم داشت.


پشت دیوار کرونا دیگر دست‌ها خاک نمی‌پاشند و سُرفه‌ها وعطسه‌ها پیام آور اندوه نیستند.از درون این متروکه بی ساکن که بگذریم دوباره دست‌ها سبز خواهند شد و صدای باران به دلتنگیِ گنبد کبود پایان خواهد داد.
پس صبوری می‌کنیم و مدارا. در این راه
نه چندان طولانی به سمت سرانگشتان تو من تنها به زندگی می‌اندیشم و به چراغ‌های خاموشی که دیر یا زود روشن خواهند شد و به این ایام سوت و کور پایان خواهند داد.
زورقی بر نهر زلال می‌راند
زنی دستش در تملک یار
خزه‌ها در سراشیب باد
تو چرا دلواپسی؟