صدا در سوگ حنجره طلایی دوبله

آفتاب یزد – یوسف خاکیان: گریه ام گرفته است، در همین ابتدای کار که می خواهم این گزارش را بنویسم قلبم به شماره افتاده، چرا که روز گذشته خبر فوت یکی از بی نظیرترین هنرمندان سرزمینمان را روی درگاه خروجی تمام خبرگزاری ها خواندم؛ خبری که قلب هرکس که در این سرزمین زندگی می کند و اهل سینما و تلویزیون است را پر از اندوه کرد. خبر بسیار کوتاه است اما غمی به سنگینی تمام کوه ها و قله ها دارد.
>چنگیز جلیلوند درگذشت
این یک جمله سه کلمه ای است اما مفهومی به بلندای تاریخ دوبله سرزمین ما دارد، دوبله ای که زمانی از نسل طلایی برخوردار بود و در دنیا زبانزد خاص و عام بود و چنگیز جلیلوند یکی از معدودبازماندگانی بود که از آن نسل طلایی تا امروز برایمان به یادگار مانده بود و دلمان خوش بود به صدایش، به دیالوگ گویی اش، به خاطراتی که با صدای بی مثل و مانندی که از حنجره طلایی این مرد بی بدیل بیرون می آمد، ما دلمان خوش بود به چنگیز جلیلوند و چه بی رحم است این کرونای منحوس که این دلخوشی بی نظیر را از ما گرفت. آقای صدا به کرونا مبتلا شده بود، بیش از یک ماه ریه اش درگیر این بیماری بود و از آن لحظه که من دریافتم که هنرمند محبوبم گرفتار بیماری کرونا شده ساعت به ساعت به درگاه خداوند دعا می کردم که حنجره طلایی دوبله ما در مبارزه تن به تن با این ویروس لعنتی پیروز میدان باشد و کرونا را مغلوب خود نماید و همانطور که در عرصه هنر یکتا و بی همانند است در مبارزه با این بیماری پلید هم پیروز میدان شود و دستش به عنوان برنده بالا رود، اما حیف و صد حیف که دیروز نام برنده این جدال تن به تن اعلام شد و ویروس کرونا توانست پشت مرد نازنین هنر دوبله ایران را به خاک بنشاند. بسیاری شاید ندانند که چنگیز جلیلوند کیست و از چه هنری برخوردار است، عده ای هم شاید پیش خودشان فکر کنند که جلیلوند هم مانند دیگر هنرمندانی که بالاخره روزی به واسطه اتفاقی نامبارک صحنه هنر و زندگی را ترک می کنند و چهره در نقاب خاک می کشند، از دنیا رفته و مثل همه باید برای درگذشتش غمگین بود و پیام تسلیت داد. اما تنها عده محدودی از مردم می دانند که وقتی می گوییم «چنگیز جلیلوند» دار فانی را وداع گفت، از چه مصیبتی سخن می گوییم. شاید بتوان به جرات ادعا کرد که چنگیز جلیلوند در عرصه دوبله یگانه ای بی همتا و تکرار نشدنی بود و مادر دهر هرچقدر هم تلاش کند دیگر هرگز نخواهد توانست حتی شبیه او را به عرصه هنر پیشکش کند. او تنها یک هنرمند نبود، حتی یک هنرمند خاص هم نبود، بلکه او در میان خاص ها از خاصیتی ممتاز و درجه یک برخوردار بود که کسی حتی نمی تواند نام هنرمند دیگری را در نزدیکی نام چنگیز جلیلوند تصور کند. ما بزرگان بی نظیری در عرصه دوبله داریم که شاید سرآمد تمام هنرمندان در قید حیات این حوزه بزرگی به نام «منوچهر اسماعیلی» باشد که خود از ایل و تبار نسل طلایی دوبله است که متاسفانه امروز در دوران پیری به سر
می برد اما بدون هیچ مقایسه ای میان این دو بزرگ عرصه دوبله باید بگوییم که چنگیز جلیلوند واقعا یک استثنا بود. برای اثبات چنین ادعایی تنها به چند مورد ویژگی های ممتاز این هنرمند اشاره می کنیم.
- جلیلوند استاد دیالوگ گویی بود، آن هم به بهترین شکل ممکن. هرکلمه ای را که ادا می‌کرد تو گمان می کردی صدایی که می شنوی صدای اصلی بازیگری ست که مقابل تو در پرده سینما یا جعبه جادویی هنرنمایی
می کند. اگر هرچه توان داشتی را هم به کار می گرفتی نمی توانستی فکر کنی که صدایی که می شنوی بعدا روی فیلم صداگذاری شده است.
- جلیلوند اکت را در سینما بسیار خوب می شناخت و این آشنایی
به اندازه ای بود که او در حین دوبله کردن یک فیلم، همزمان در حال بازی کردن هم بود، به صورتی تو جدا از تماشای فیلم، یک فیلم دیگر همراه با دوبله را تماشا می کردی .
- جلیلوند بسیار خوب بلد بود بداهه گویی کند، شاید بتوان ادعا کرد که او یکی از معدود هنرمندانی بود که بر اساس متنی که روی کاغذ وجود داشت پیش نمی رفت و گاه بر حسب نیاز فیلم و بازیگری که گویندگی صدایش را بر عهده داشت به صورت بداهه دیالوگ می گفت و چقدر این دیالوگ بداهه روی کار می نشست.
- جلیلوند با جابجایی کلمه های کوتاه دیالوگ هایی را بیان می کرد که بر قیمت و ارزش فیلمی که مشغول تماشای آن بودی، ‌ افزود. برای مثال در بخشی از «اکولایزر» جلیلوند تنها با جابجا کردن دو کلمه
«گل و شل» طوری بر ارزش سکانس افزود و که هرکس فیلم را می دید با خود می گفت: «عجب جابجایی بی نظیری، واقعا کی می تونه حتی به فکرش خطور کنه که به جای «گل و شل» بگه «شل و گل» و واقعا کسی به جز جلیلوند حتی به مخیله اش هم خطور نمی کرد که چنین کاری را هنگام دوبله انجام دهد.
- دیالوگ های خاصی که او می گفت، خنده های خاصی که می کرد، زیر و بم کردن صدایش در هنگام بیان کلمات و جملات، فریادهایی که می کشید، گریه هایی که همزمان با گریه بازیگر انجام می داد را می توانستی فقط و فقط در هنرمندی مانند چنگیز جلیلوند پیدا کنی. جلیلوند عاشق سرزمین مادری اش بود و حتی بعد از بیست سال زندگی در غربت نتوانست از کشور خودش دل بکند و بعد از سالها دوباره به ایران بازگشت و در همان ابتدای ورود با استقبال گرم همکاران مانند منوچهر اسماعیلی روبرو شد و بر خوشحالی اش از اینکه تصمیم درستی گرفته، افزوده شد. اینها همه جزو خوبی ها و حسن های چنگیز جلیلوند بود، هنرمند نازنینی که جدا از مهارت خارق العاده ای که در حوزه دوبله و گویندگی داشت انسان فرهیخته و مهربانی هم بود. نمونه بازر یک هنرمند جنتلمن واقعی که اساس خوب زندگی کردن و روش انسانی در زندگی در پیش گرفتن را به استادانه ترین حالت ممکن بلد بود و می دانست چه کند. همین چند وقت پیش سالروز تولدش را جشن گرفتند و او شمع ها را فوت کرد و حال اکنون کرونا شمع زندگی او را نیز خاموش کرد. چه می شود کرد؟ بالاخره هر آمدنی رفتنی دارد و چنگنیز جلیلوند نازنین ما نیز رفت و به اساتید خود در این حوزه پیوست. مردی که در این سن و سال هنوز هم صدایی جوان و با شکوه داشت، صدایی که از دیرباز مردم دوستش داشتند و به آن احترام می گذاشتند و نیاز به شنیدنش را در وجودشان احساس می کردند. آخرین هنرنمایی جلیلوند مربوط به سریال سلمان فارسی است که هنوز فیلمبرداری آن در جریان است و این نشان می دهد که جلیلوند جدا از هنرنمایی در حوزه دوبله، در بازیگری نیز دستی بر آتش دا شت و بازی‌های خوبی را مقابل دوربین کارگردانان مشهور به نمایش گذاشته است.
> شناسنامه مردی به بلندای تاریخ
چنگیز جلیلوند در شیراز متولد شد. او فعالیت هنری‌اش را در سال ۱۳۳۶ و با تئاتر به همراه ابوالحسن تهامی آغاز کرد. او مدت ۲۰ سال را در آمریکا به سر برد اما سرانجام به کشور بازگشت و کار دوبله را از سال ۱۳۷۷ سر گرفت. وی در چند مجموعه تلویزیونی و فیلم سینمایی نیز بازی کرده‌ است. جلیلوند در گویندگی‌هایش قابلیت تیپ سازی را داشت و می‌توانست صداهای مختلفی را به وجود آورد. او به جای بازیگران مشهور خارجی و داخلی بسیاری گویندگی کرده‌است. وی با تیپ سازی خلاقانه خود گوینده اصلی نقش‌های مارلون براندو بود. وی در آثار سینمایی چون ترمینال غرب (فیلم) (۱۳۹۵)، قلاده‌های طلا (۱۳۹۰)، این سیب هم برای تو (۱۳۹۳)، قصه عشق پدرم (۱۳۹۱)، فیتیله و ماه پیشونی (۱۳۹۰)، بندرگاه عشق (۱۳۴۶)، دختر همسایه (۱۳۴۰)ف آرشین مالالان (۱۳۳۹)، آقای شانس (۱۳۳۸) ایفای نقش کرده بود. مجموعه‌های عبور از پاییز، یلدا و نوشدارو نیز از جمله آثار تلویزیونی است که مرحوم چنگیز جلیلوند در آنها نقش آفرینی کرده بود. این دوبلور، مدیر دوبلاژ و هنرپیشه ایرانی، مدتی بود که به دلیل ابتلا به بیماری کووید ـ ۱۹ در بیمارستان بستری بود و آخرین خبرها از درگیری ۸۰ درصدی ریه اش به ویروس کرونا حکایت داشت. وی روز گذشته 2 آذرماه در بیمارستان خاتم الانبیا دار فانی را وداع گفت.
> نقش منفی نپذیرفتم
6 آبان ماه برای تولدش نوشتند که او، آب و باد و خاک خودش را دوست دارد؛ غافل از اینکه قرار است 2 آذر ماه بنویسند، کرونا، چنگیز جلیلوند را نیز از ما گرفت. موزه سینما ویدیویی از یکی از گفتگوهای او را در سال 1386 به مناسبت سالروز تولدش منتشر کرده بود که حالا دوباره آن را بدون هیچ تغییری در فعل و فاعل بازنشر می دهیم. این هنرمند که زاده شهر شاعرانه شیراز است، سخنان خود را با قطعه شعری از محمدرضا عبدالملکیان آغاز می‌کند:
«من عشق را با نام تو آغاز می‌کنم
در هر کجای عشق که هستی، آغاز کن مرا!»
و سپس با مصرعی از هم‌شهری نامدارش حافظ ادامه می‌دهد:
«گشته‌ام در جهان و آخر کار
دلبری برگزیده‌ام که مپرس!»
شیرازی است و در همین شهر هم زاده شده؛ 6 آبان سال 1317. تا 7 سالگی در این شهر بوده و سپس به سبب شغل پدرش، به تهران آمده‌اند.خودش هم هیچ نمی‌داند که از میان این همه شغل چرا گویندگی را انتخاب کرد: «واقعا در میان این همه مشاغل و کارهای مختلفی که در دنیا هست، نمی‌دانم چه شد که این شغل را انتخاب کردم.» و پاسخ این پرسش را در روزهای پر تب و تاب کودکی و نوجوانی جست و جو می‌کند: «اولین فیلمی که خیلی مرا علاقه‌مند کرد، فیلم «فاتح» بود، البته نه اینکه به سمت کار دوبله کشیده بشوم، ولی این فیلم خیلی مرا جذب کرد. در این فیلم جان وین بازی می‌کرد و
زنده یاد محتشم به جای او صحبت می‌کرد. چون محتشم صدایی شاهانه
و سردار گونه داشت، آن حالت مرا گرفت» اما با دیدن این فیلم به بازیگری کشیده نشد بلکه به نظرش جالب بود که آدم به جای قهرمان فیلم صحبت کند: «فکر می‌کردم چه خوب است آدم جای سردار حرف بزند! فکر نمی‌کردم خوب است که نقش سردار را بازی کنم. نه! دوست داشتم سردار گونه صحبت کنم! در خانه ادای او درمی‌آوردم.» او علاقه خود را یافت و گویندگی را آغاز کرد. با فیلم‌های خارجی شروع کرد و زمانی که تهیه‌کنندگان یا کارگردانان فیلم‌های ایرانی، گویندگی او را در فیلم‌های خارجی می‌دیدند، برای گویندگی بازیگران ایرانی هم دعوتش کردند. و این چنین بود که او به جای بازیگرانی مانند مهدوی، حیدر صارمی و ... صحبت کرد چراکه در آن دوره هنوز هنرپیشه‌های درجه یکی به سینمای ایران نیامده بودند و همان کسانی که در رادیو بازی می‌کردند، نقش اول فیلم‌های سینمایی را هم می‌گرفتند؛ کسانی مانند امیرفضلی، مصدق یا تابش که هنرپیشه‌های رادیو بودند و بعدا به سینما آمدند.صحبت کردن به جای شخصیت لات‌گونه پل نیومن در فیلم «یک نفر آن بالا مرا دوست دارد» سبب شد که برای گویندگی به جای فردین دعوت به کار شود.قرار بود فردین هم نقشی مشابه داشته باشد و این چنین بود جلیلوند دعوت شد تا به جای او در فیلم «گنج قارون» صحبت کند. او خود درباره این تجربه می‌گوید: کمی تم جنوب شهری خودمان را به شیوه حرف زدن جاهلی اضافه کردم و درهم آمیختن اینها ناگهان شد «گنج قارون.» برخلاف تعدادی از بازیگران که نقش‌های منفی را دوست می‌دارند، آقای دوبلور اما به جای هیچ شخصیت منفی بازی نکرده است: «چون دوست نداشتم. وقتی قهرمان داستان مثبت است، چرا نقش منفی را بگویم. برای گویندگی نقش منفی نه انتخاب می‌شدم و نه انتخاب می‌کردم.» جلیلوند از دو عشق مهم زندگی‌اش نیز سخن می گوید: در این دنیا دو چیز را دوست دارم؛ یکی عشقم و دیگری کارم که عشق دیگر من است . کارم برای من، کسی است که به آن عشق می‌ورزم، به آن ایمان دارم و نسبت به آن حساسیت دارم.»
حساسیت‌های او در کار گویندگی این چنین است که اگر بخشی از کار مورد پسندش نباشد، آنقدر آن را تکرار می‌کند تا به نتیجه دلخواهش برسد.این هنرمند که شیفته سرزمین مادری است، از عشق به مام میهن هم می‌گوید:«آب و خاک خودم را دوست دارم، عاشق این ملک هستم و به هیچ شیوه‌ای نمی‌توانم رهایش کنم. عزیزترین کسان من در آمریکا هستند، نوه‌هایم که دل‌شان برای من لک زده ولی دل من برای اینجا لک می‌زند. گاهی که به دیدن‌شان می‌روم، بعد از 5 روز دوری از اینجا، دیوانه می‌شوم. عاشق این خاک، مردم و همه چیز اینجا هستم.» او آرزو می کند خداوند تن سالمی به او ببخشد تا بتواند دینی را که به دوستداران صدایش احساس می‌کند، ادا کند و سپاسگزار محبت‌شان باشد: «امیدوارم با کارهای خوبی که در سینما ارایه می‌دهم، جوابگوی محبت‌هایشان باشم.» صدای محکم و با صلابت او که به« مرد حنجره طلایی» شهرت پیدا کرد، در گوش علاقه‌مندان هنر هفتم، ماندگار است.
>نقش های روی دیوار
این هنرمند فقید بیان کرده بود: «یک رستورانی داشتیم که استادان بزرگ دانشگاه به آنجا می‌آمدند و غذا می‌خوردند. من با اینها آشنا شدم و متوجه موقعیت من شدند چون روی دیوار رستوران حدود ۵۰-۶۰ پوستر از عکس آرتیست‌های سینما وجود داشت و اسم فیلم‌هایی که من در آنها صداپیشگی کرده بودم هم روی آنها بود. من گفتم که به زبان فارسی گوینده این شخصیت‌ها هستم. این موضوع برایشان خیلی شنیدنی بود که چطور مثلا مارلون براندو یا شان کانری را به ایرانی حرف زده‌ام. همین اتفاق یک دوستی صمیمی و ارتباط جالبی بین ما به وجود آورد. خلاصه واقعیت را به آنها گفتم که دوبلور بودم اما درس نخوانده‌ام. گفتند اینجا محیط دانشجویی است و می‌توانی درس بخوانی. »