روزنامه اعتماد
1402/06/29
گفتوگوي من و مجسمه در شهر بوداپست
- سلام آقاي مجسمه!- سلام، بيا بشين جوون، از اين طرفا؟
- ما حالا ديگه خيلي هم جوون نيستيم. شما چطوريد؟
- حالا كجا با اين عجله؟
- عجله كه نيست، ولي بايد بريم. خيلي راه ديگه مانده.
- اين همه رفتند، به كجا رسيدند؟
- درسته، اما آخه ... ما اصلا اهل اينجا نيستيم.
- چه فرقي داره؟ همه متعلق به همين كره خاكي هستيم.
- بله جناب مجسمه، اما به هر صورت بهتر است برويم، رفتن از ماندن بهتر است.
سایر اخبار این روزنامه
۲۰ ميليون فراموششده
اعتماد از دست رفته بازميگردد؟
5 ديدار و ۳ نشست در روز اول سفر رييسي به نيويورك
موعد اجراي توافقنامه امنيتي ايران و عراق ديروز پايان يافت
سه شين مقصود و معاصرت ما
كسي به خاطر بيانِ عقيده در فيلم زنداني نشده
اينترنت و رفاه خانوار
تحميل مميزي بر مطبوعات
دستدرازي به «خزانه ژنتيكي و فرهنگي» دانشگاه
اينترنت و رفاه خانوار
تحميل مميزي بر مطبوعات
دستدرازي به «خزانه ژنتيكي و فرهنگي» دانشگاه
سهامداران در انتظار رشد دوباره بورس
چرايي ركود ريزش و فرار سرمايه در بورس
نقش بياعتمادي در ريزش بورس
برنامه هفتم توسعه آموزش و پرورش
ناعادلانهترين كنكور
براي اكرم اميني كه آسماني شد
بر قله هزار؛ سخت و خوشايند
روزهاي منتهي به جنگ
گفتوگوي من و مجسمه در شهر بوداپست

