عليه سلطه و فراموشي در لباس جادو

ليلا تقوي
دیروز 40 سال از 7 ژانويه 1986، سالمرگ خوان رولفو گذشت و اين فرصتي بود براي بازخواني نويسنده‌اي كه با حجمي اندك از آثار تاليفي، تاثيري عميق و ماندگار بر ادبيات قرن بيستم گذاشت. رولفو از آن دست نويسندگاني است كه نه با كثرت نوشتن، بلكه با شدتِ حذف در حافظه ادبيات ثبت شده است. جهان رولفو جهاني است كه در آن صداها دير مي‌رسند، روايت‌ها گسسته‌اند و سكوت به اندازه آواها و كلمات معنا دارد. 
«پدرو پارامو» نخستين‌بار در سال 1950 منتشر شد و امروزه يكي از متون مهم ادبيات امريكاي لاتين است. متن زير مي‌كوشد اهميت اين رمان و نسبت آن را با ادبيات امريكاي لاتين و متون كهني همچون هزارو يك‌شب بررسي كند. 
كتاب عنوان خود را از نام شخصيت اصلي، اما ضد قهرمان؛ پدرو پارامو مي‌گيرد نامي كه بعدها مصداق بسياري از مفاهيم از جمله انتظار، نا اميدي و قدرت مي‌شود. درپهنه زبان فارسي از اين كتاب دو ترجمه موجود است، يكي ترجمه شده در سال 1379 توسط احمد گلشيري و ديگري در سال 1397 با ترجمه كاوه ميرعباسي. هر دو ترجمه با اندك تفاوت‌هايي وفاداربه متن اصلي، البته متن اصلي انگليسي هستند؛ اما مدخل ورود به جهان داستان در ترجمه ميرعباسي، جمله‌اي يافتم كه اهميت ورود به جهان متن يا شهر متروكه كومالا را بيشتر روشن مي‌كند. راوي در همان ابتدا عنوان مي‌كند كه با واقعيت نسبت يا ميانه‌اي ندارد. ذهن راوي پراست ازياد و خواب و حتي پروايي ندارد از مجال دادن اوهام خود به پرواز، تا آنجا كه در صفحه اول مي‌گويد: 
البته خيال نداشتم به قولم وفا كنم. تا اينكه ناغافل سرم پر شد از صد جور خواب وخيال. خيالات باطلم را پر‌وبال دادم.خلاصه در دلم يك دنيا اميد پروراندم، اميد به آن آقا كه نامش پدرو پارامو بود... و با اين جمله شگفت‌انگيز ادامه مي‌دهد: 
 ...اين شد كه آمدم به كومالا ...


كومالا اگرچه مكاني واقعي با توصيفاتي از يك روستا يا شهري است كه زماني ساكنان و تاريخچه‌اي داشته، اما همزمان مي‌تواند جايي برساخته از ذهن راوي باشد، نه انگار كه او هرگز پايش به آن زمين مرده نمي‌رسد كه خود در آنجا به مردگان مي‌پيوندد. جهانِ وهم راوي و سيلان ذهن او تا حدي به وجهه مدرنيستي پيوند مي‌خورد و از اين‌رو نمي‌توان به هيچ رو داستان را در ژانر رئاليسم جادويي به حساب آورد. در اين رمان تاثير آثار فاكنر و كافكا بر جهان‌بيني نويسنده كاملا مشهود است و آن چگونگي سخن گفتن از رنجي است كه زبان را پيشاپيش فرسوده.
ورود به دنياي رمان پدرو پارامو با چند سوال ازمتن آغاز مي‌شود، متني كه در ادبيات امريكاي لاتين در نوع خود يگانه و جريان‌ساز بوده است، چرا؟ چون ادبيات امريكاي لاتين به دليل تاريخ پر تلاطم انقلاب‌ها، مبارزات سياسي و ظهور فاشيسم و دگرگوني‌هاي نوعا اجتماعي معمولا سويه‌اي سياسي دارد، با جست‌وجويي در كتاب‌هاي يوسا، فوئنتس، ماركز، بولانيو و آلنده درمي‌يابيم كه هر كدام از اين نويسندگان با توجه به زيست‌بوم خود، روايتي از يك دگرگوني اجتماعي- سياسي را تعريف مي‌كنند، اما براي پيشبرد داستان و بيان حقيقت به آن لباس جادو و قصه‌هاي عاميانه و برخي پيشگويي‌هاي آخرزماني مي‌پوشانند.
 اين اشاره‌هاي بعضا مستقيم يا تماما خيالي به برخي رخدادهاي تاريخي قواعد سياست در دنياي واقعي را شبيه‌سازي مي‌كنند. در مصاحبه‌اي از كارپنتير سوال مي‌شود كه آيا اين امكان وجود دارد كه ادبيات امريكاي لاتين يك رمان ذهني يا مدرنيستي مانند آنچه در غرب اتفاق مي‌افتد به خود ببيند؟ او به سبك خود اين سوال را پاسخ مي‌دهد، درجايي اشاره مي‌كند كه اين امكان وجود دارد، اما صريحا بيان مي‌كند كه ويژگي شاخص ادبيات امريكاي لاتين سياسي بودن است، ضمن آنكه سياسي حرف زدن، متن را نه به سمت ذهنيت كه به سوي واقعيت مي‌برد، ادبيات لاتين واقع‌گراست و وقتي مي‌خواهد خيالي باشد وجه جادويي وارد داستان مي‌شود، نه وجه ذهني. كارپنتير تاكيد مي‌كند كه رمان امريكاي لاتين به زمانه خود متعهد است.
 اما پرسش‌هايي كه بعد از خواندن پدرو پارامو مطرح مي‌شوند، اين است: آيا رمان پدروپارامو مي‌تواند در پيوستار رمان ذهني قرار بگيرد؟ 
 آيا خوان رولفو به زمانه خود آنچنانكه كارپنتير نقل كرده، متعهد بوده است و رمان مضموني سياسي دارد و اگر چنين مضموني دارد، سياست چگونه به رماني اينچنين ذهني وارد شده است؟ پاسخ به تعبير نگارنده اين سطور هم بلي و هم خير است. براي بسط بهتر موضوع به دو عنصر زمان و مكان در رمان و نسبتشان با صحنه‌پردازي و فضاسازي نگاهي داشته باشيم.
در تاريخ ادبيات به خصوص ادبيات كلاسيك به واسطه تعابير ارسطو از خط سير زمان به اين عنصر بسيار پرداخته شده است و خط سير وقايع در گذر زمان را به راحتي مي‌توان در قصه‌هاي حماسي يا انواع رمان‌هاي متقدم پيدا كرد. بعدها باختين در نظريات خود به اين موضوع مي‌پردازد كه بايد به جاي اينكه تنها درباره زمان روايت صحبت كنيم درباره مكان رخدادهاي واقع در روايت نيز دقت كنيم به عبارتي زمان و مكان در يك رمان با يكديگر نسبت مشترك دارند و اينجا اصطلاحي متولد مي‌شود به نام كرونوتوپ كه در فارسي به پيوستار زماني و مكاني معروف است. در رمان پدرو پارامو پيوستار زماني مكاني اگر چه به نظر ناكجاآبادي متروكه در ابتداي داستان است، اما خواننده را به مكاني در روزگاري مي‌برد كه نسبت‌هايي از قدرت، كليسا و سياست با روايت درآميخته‌اند و پدروپارامو در نسبت‌هايي از واقعيت قدرت و فساد ناشي از آن در جامعه مكزيك رابطه برقرار مي‌كند. بنابراين اگرچه دستمايه نويسنده در فرم روايت تماما ذهني است، رمان تا آنجا كه بايد سياسي است.
در اين رمان به دلايلي كه در سطوراوليه برشمردم، واقعيت چنداني وجود ندارد؛ بنابراين اگر رئاليسم جادويي را در امتداد واقع‌گرايي صرف بدانيم، روايت‌هاي غيرخطي مردگان از رخدادهاي «كومالا» نه با واقعيت سنخيتي دارد و نه اثري از جادو يا آييني فراواقعي در متن مي‌بينيم. بنابراين پيش فرض ما براي آن نوع متن مردود است. پس در رمان چه اتفاقي مي‌افتد؟ 
اندكي بعد از ورود راوي به كومالا، هنگامي كه مردگان صداي روايت پيدا مي‌كنند، حضور راوي اندك اندك كمرنگ و خواننده در هزارتوي روايت‌هايي گم مي‌شود كه پس و پيش آن چندان معلوم نيست و فقط بخشي از تاريخ شهر كه به ظهورو سقوط يك زميندارِ زمينخوار و فاسد در پس‌زمينه پرداخته، در حال شدن است. انگار ما، هم به عنوان خواننده و هم روايتگر رمان، خوان پرسيادو درهزارتويي از داستان‌هاي هزار و يك‌شبي گرفتار مي‌شويم و درست درهمين نقطه پرسش دوم مطرح مي‌شود، آيا قصه‌هاي پي‌درپي آدم‌هاي كومالا كه بعضا در هر پاراگراف يك قصه درپيوستگي با ديگر آدم‌هاي شهر روايت مي‌شود، از جنس قصه‌هاي هزار و يك شبي مي‌تواند باشد؟  در حين خواندن به ويژه درگير شدن در داستان‌هاي تودرتوي كتاب، ذهن خواننده دوباره با سوالي ديگر مواجه مي‌شود: آيا خوان رولفو نيز مانند بورخس و ماركز و برخي نويسندگانِ نامي، خواسته يا ناخواسته تحت تاثير داستان‌هاي هزارويك‌شب بوده است؟ با جست‌وجو در متون متعدد به پاسخ مستقيمي در اين باره نرسيد، مگر در دو مجموعه مقاله اسپانيايي درباره ويژگي‌هاي داستان‌هاي تودرتو توضيحاتي ارايه شده و از هزار و يك‌شب به عنوان نمونه كلاسيك اين داستان‌ها و از پدروپارامو به عنوان نمونه‌هاي بهره برده در كنار ديگر رمان‌ها نام برده است.
با نگاهي به قصه‌هاي هزارويك‌شب از دو زاويه به شباهت‌هايي با روايت‌هاي متعدد پدرو پارامو مي‌رسيم. يكي عدم وجود يك راوي واحد و ديگري هزارتويي از روايت‌هايي كه گاه بيانگر زندگي مردمان رنج كشيده و شادخواري‌هاي اربابان زر و زور است و گاه آكنده از ماجراهايي است تخيلي و وهمناك كه در آن از جن و پري و جادو و مسخ و حلول سخن به ميان مي‌آيد و نيز برخي ازآنها شمايلي اروتيك از صحنه‌هاي زندگي آدم‌هاي قصه‌را باز مي‌نمايند؛ اما شگرد شهرزاد يا راوي هزار و يك‌شب به گونه‌اي است كه هر پاياني، آغازگر قصه‌اي است تا پادشاه يا شنونده را به انتظار و استمرار دعوت كند تا شبي بيش زنده بماند. اين روايتگري شبانه همچنين جهان را از خشونت نجات مي‌دهد؛ اما شگرد راوي خوان رولفو چنانكه پيش‌تر گفتيم ‌روايت‌ها و قصه‌هايي از ديد و زبان شخصيت‌هاست. با نگاهي به متن در حدود 35 خرده‌روايت در آن مي‌بينيم كه در حدود پانزده‌تاي آنها از زبان شخصيت‌هايي همچون پدروپارامو، سوزانا سان‌خوان، پدر رونتريا، دولارس و برخي ديگر از خلال گفت‌وگوهاي گذرا، خاطرات يا صداي جمعي مردم كومالا شنيده مي‌شود؛ صداهايي شبيه ناله‌هاي ارواح در فضا. اين راويان پير و بي‌زمان و در حال روايت كردن بخشي از تاريخ حقيقي سرزمين خويشند كه نمي‌خواهند به دست فراموشي سپرده شود. در هزار و يك‌شب شخصيتي از دل داستان سر برمي‌آورد تا داستان ديگري را بي‌آغازد و در پدروپارامو هر صداي جديدي تكه‌اي از پازل فروريخته كومالا را در ذهن خواننده جاگذاري مي‌كند و بدين‌سان در هر دو كتاب داستان‌هايي در هم تنيده، داستان اصلي را پيش مي‌برند و دو جهان چندلايه را بر مبناي حافظه بناگذاري مي‌كنند كه اولي جهان جادويي‌اش را واقعي جلوه مي‌دهد و دومي در مرز رئاليسم و اسطوره حركت مي‌كند.
مع‌الوصف از دو جنبه نمي‌توان هزار و يك شب را با پدرو پارامو در يك راستا سنجيد؛ هم به لحاظ حجم كتاب كه 2600 صفحه است در مقابل 144 صفحه رمان پدرو پارامو و هم به لحاظ تعداد خرده‌روايت‌هايي كه در پدرو پارامو بدون هيچ‌گونه انسجامي آورده شده‌اند. پدرو پارامو و هزارويك شب از دو جهان و دو زمانه متفاوت مي‌آيند؛ يكي امريكاي لاتين قرن بيستم و ديگري خاورميانه قرون وسطي، اما در عمق شباهت‌هاي ساختاري و اسطوره‌اي جالبي بينشان هست كه نياز به بررسي‌هاي بيشتر دارد. در هر دو متن قصه‌گويي ابزار زنده ماندن است؛ شهرزاد با گفتن داستان زندگي‌اش را حفظ مي‌كند و ارواحِ كومالا با گفتن خاطرات از فراموشي نجات مي‌يابند و خود را در ذهن آنكه به جست‌وجوي حقيقت آمده زنده نگه مي‌دارند. 
در انتها بايد گفت كه راويان تمام داستان‌ها در هيات‌هاي متفاوت و بسترهاي تاريخي-جغرافيايي ناهمگون، همواره گذشته و معنا را با توصيف و تخفيف خشونت احيا مي‌كنند و ايمان دارند كه افسانه‌پردازي راهي براي مقاومت
 در برابر نابودي است.