روزنامه اعتماد
1404/11/08
مرثيهاي براي نور
سينما در ساحت احتضار؛ بلا تار و پايان زيباييشناسي كلاسيككارنامه بلا تار را نميتوان صرفا در ذيل تاريخ سينما به مثابه يك «سبك» دستهبندي كرد، بلكه آثار او بيشتر به يك «واقعه هستيشناختي» ميمانند كه در آن، سينما به انتهاي امكانهاي خود ميرسد. اگر تاريخ هنر را تلاشي براي بازنمايي حقيقت بدانيم، تار در نقطهاي ايستاده است كه در آن «بازنمايي» فرو ميپاشد و جاي خود را به «حضور صلب واقعيت» ميدهد. او فيلمسازي است كه پس از دههها صيقل دادن نگاه خود، در نهايت با اسب تورين، آگاهانه حكم به نوعي انسداد سينما داد؛ گويي اعلام كرد كه پس از رويت لايههاي زيرين رنج و زوال، ديگر نه تصويري براي خلق كردن باقي مانده و نه نوري براي تاباندن.
او نه يك قصهگو كه يك «آنتروپولوژيست ويراني» است. در جهان او، روايت به نفع اتمسفر عقبنشيني ميكند. ما در فيلمهاي او با مفهوم «زمان تهي» روبهرو ميشويم؛ زماني كه ديگر بستر وقوع حوادث نيست، بلكه خود حادثه است. در حالي كه سينماي متعارف ميكوشد با تدويني پرشتاب، خلأهاي وجودي بشر را بپوشاند و مخاطب را در تعليقي كاذب نگه دارد، دوربين تار با آن حركتهاي كند، آييني و هيپنوتيزمكننده، مخاطب را به درون گودال «بودن» پرتاب ميكند. اين سينمايي است كه از امر «دراماتيك» هجرت كرده تا به امر «مطلق» برسد.
در اين ساحت، ما با نوعي «تئولوژي منفي» روبهرو هستيم؛ يعني جستوجوي معنا نه در تجلي نور، بلكه در غياب مطلق آن. بلا تار، باستانشناس لحظاتي است كه در آنها هيچ اتفاقي نميافتد، اما هستي با تمام سنگينياش بر شانه سوژه فشار ميآورد. او نشان ميدهد كه تراژدي واقعي نه در مرگهاي ناگهاني، بلكه در تداوم ملالآور زيستن در ميانه بادهايي است كه هرگز نميايستند و گِلي كه هرگز خشك نميشود. سينماي او، جايي است كه ماده به حرف ميآيد و كلام، در برابر ابهت سكوت، لكنت ميگيرد.
فيزيك رنج هستيشناسي ماده در ساحت فرسايش
اگر در سينماي كلاسيك، اشيا تنها ابزار صحنه براي پيشبرد درام هستند، در جهان بلا تار، ماده به مقام سوژه ارتقا مييابد. تار فيلمسازي است كه «گِل»، «باران»، «باد» و «ديوارهاي فرسوده» را به عنوان شاهدان عيني زوال بر صحنه مينشاند. در اينجا با نوعي «ماترياليسم استعلايي» روبهرو هستيم؛ جايي كه حقيقت نه در وراي ماده، بلكه دقيقا در غلظت و چسبندگي آن نهفته است.
در فيلمهايي چون نفرين و تانگوي شيطان، اشيا پيش از انسانها سخن ميگويند. باراني كه در آثار تار ميبارد، نه يك عنصر فضاساز، بلكه يك «نيروي متخاصم هستيشناختي» است. اين باران نميشويد، بلكه غرق ميكند؛ نميروياند، بلكه ميپوساند. تار با تمركز وسواسگونه بر بافت ديوارها و چهرههاي پرشيار، مفهوم «آنتروپي» را به تصوير ميكشد. او نشان ميدهد كه جهان در هر لحظه در حال از دست دادن سازمانيافتگي خويش است.
سينماي تار لحظه «ابزارزدايي» از اشياست. در زندگي روزمره، ما به اشيا به عنوان ابزاري براي رسيدن به هدف مينگريم. اما در اسب تورين، وقتي اسب از حركت باز ميايستد و چراغ خاموش ميشود، شيء در «بودگي» محض خود ظاهر ميشود. رنج در آثار او، از سوژه به ابژه سرايت ميكند. وقتي شخصيتها سيبزمينيهاي داغ را با دستهاي پينهبسته پوست ميكنند، ما با «فيزيك رنج» مواجهيم؛ رنجي كه نه در كلام، بلكه در اصطكاك دست با پوست زبر سيبزميني و بخار بيرمق آن نهفته است.
تار با حذف رنگ و پناه بردن به سياه و سفيد پركنتراست ميكوشد تا «ذات ماده» را از فريب جلوههاي بصري برهاند. سياه و سفيد او، انتخاب يك استايل نيست، بلكه يك ضرورت اخلاقي براي مواجهه با جهاني است كه نور اميد در آن به رنگ خاكستري درآمده است. در اين ساحت، انسان تنها تكهاي از اين ماده رنجور است؛ موجودي كه نه بر طبيعت، بلكه در ميانه تندبادهاي آن، با وقاري تراژيك، در حال تجزيه شدن است.
ديالكتيك انسداد زماني كه نه ميگذرد و نه نجات ميدهد
در خوانش فلسفي كارنامه بلا تار، مواجهه با «زمان» فراتر از يك انتخاب تكنيكي است؛ اين يك بيانيه هستيشناختي است. براي درك عمق اين فاجعه بصري، بايد به تقابل بنيادين او با آندري تاركوفسكي بازگشت. تاركوفسكي در نظريه «پيكرتراشي در زمان» مدعي بود كه كارگردان با نگه داشتن تداوم لحظه، در پي صيد كردن «امر متعالي» است. او زمان را ميتراشيد تا از دل ماده، نوري الهي بيرون بكشد؛ براي او، هر ثانيه كشآمده، فرصتي براي «نيايش» و «شهود» بود. در دستان تار اما، «برداشت بلند» نه وسيلهاي براي رستگاري، بلكه ابزاري براي به دام انداختن سوژه در بنبست ماده است.
۱. زمان به مثابه جِرم و وزن: اگر نزد تاركوفسكي، زمان «ايمان» بود، نزد بلا تار، زمان «فشار» است. تار زمان را نميتراشد تا روحي را آزاد كند، بلكه زمان را مانند سربي مذاب بر پيكره واقعيت ميريزد تا آن را منجمد كند. اين همان چيزي است كه ميتوان آن را «زمان سنگي» ناميد. در حالي كه دوربين تاركوفسكي با حركاتي سيال و اثيري، گويي در پي يافتن ردي از خدا در ميان اشيا بود، دوربين تار به شدت «زمينگير» است. او با طولاني كردن بيش از حد نماها، زمان را از حالت انتزاعي خارج كرده و به آن «جرم» ميدهد. مخاطب در برابر پرده سينما، سنگيني گذشت ثانيهها را نه به عنوان يك مفهوم، بلكه به عنوان يك تنگناي فيزيكي حس ميكند.
۲. تقابل «نور تجلي» و «تاريكي آنتروپيك»: در نظريه تاركوفسكي، زمان بستري است كه در آن «معجزه» رخ ميدهد؛ حتي اگر اين معجزه در سكوت و تنهايي باشد. اما در سينماي تار، تداوم زمان تنها به يك حقيقت شهادت ميدهد: آنتروپي. هر چه يك پلان بيشتر طول ميكشد، ما شاهد فرسايش بيشتري هستيم. در اسب تورين، زمان كش ميآيد تا ما شاهد خاموش شدن لايهبهلايه جهان باشيم. حقيقت عريان، خود همين «فرسودگي» است. او با حذف «بريدن» در تدوين، راه فرار مخاطب را ميبندد؛ چراكه بريدن در سينما، نوعي گريز از تداوم رنج است و تار با دريغ كردن اين گريز، ما را با «پيوستگي بيرحمانه هستي» مواجه ميكند.
۳. كالبدشكافي ساحت حضور: در اين ساحت، ما با نوعي «فشردهسازي هستي» روبهرو هستيم. تار با دوربينش سدي در برابر فراموشي و شتاب تاريخ ميسازد. او ما را وادار ميكند به جاي «ديدن»، به «نگاه كردن» عادت كنيم. اما اين نگاه كردن، برخلاف نگاه تاركوفسكي، معطوف به آسمان نيست، بلكه معطوف به گِل، به نان خشك و به زخمهاي روي دست است. اگر تاركوفسكي «پيكرتراش» بود، بلا تار يك «كالبدشكاف» است؛ او جسد زمان را كالبدشكافي ميكند تا نشان دهد در درون آن چيزي جز ملال و تكرار وجود ندارد. زمان او، زمان پِندارگونه تاريخ نيست كه به سوي آرمانشهري در حركت باشد؛ بلكه زماني است كه در جاي خود دستوپا ميزند؛ شكلي از تكرار آييني كه در يك «اكنون دايمي» گرفتار شده است.
اين گذار از «زمان شاعرانه» به «زمان هستيشناختي»، مرز ميان ايمان و پوچي باشكوه است. بلا تار نشان ميدهد كه والاترين فرم انسانيت، نه در پرواز روح، بلكه در ايستادگي بيفرجام در برابر زماني است كه به جاي گذشتن، روي زيست انساني رسوب و سنگيني ميكند.
دايرههاي مكرر؛ آيين ملال و نيهيليسم باوقار
در جهان بلا تار، وقتي زمان از حركت باز ميايستد، «تكرار» جايگزين «تغيير» ميشود. اگر در درامهاي كلاسيك، هر كنش قهرمان گامي به سوي يك هدف يا دگرگوني است، در كارنامه تار، كنشها به شكل دايرههايي بسته بازتوليد ميشوند. اينجاست كه فلسفه او با مفهوم «بازگشت ابدي» نيچه پيوند ميخورد.تكرار نزد تار، نه براي جشن گرفتن زندگي، بلكه براي نمايش «آناتومي ملال» است.
۱. آيينهاي بيپناهي در غياب امر قدسي: در فيلمهايي چون اسب تورين يا تانگوي شيطان، شخصيتها درگير زنجيرهاي پايانناپذير از رفتارهاي غريزي و تكراري هستند: پوشيدن لباسهاي كهنه، خيره شدن به افق مهآلود، پوست كندن سيبزمينيهاي داغ و... اينها ديگر «روزمرگي» نيستند؛ «آيينهاي بقا» در دنيايي است كه معنا از آن رخت بربسته. تار با تكرار وسواسگونه اين صحنهها، مخاطب را به دركي شهودي از «سنگيني وجود» ميرساند.تكرار در فيلمهاي تار نه يك اطلاع داستاني، بلكه يك تراكم حسي ايجاد ميكند.با هر بار تكرار، وزن نااميدي را بيش از پيش حس ميكنيم. اين تكرار، خاصيت فرسايشي دارد؛ گويي هر عمل، ذرهاي از جان سوژه را ميمكد تا در نهايت به خاموشي مطلق برسد.
۲. ايستادگي در برابر تندباد نيهيليسم باوقار: نقد رايج بر آثار تار، او را به «سياهنمايي» متهم ميكند، اما نگاه فلسفي عميقتر، نوعي «وقار تراژيك» را در اين تكرارها كشف ميكند. آلبر كامو در افسانه سيزيف معتقد بود كه «بايد سيزيف را خوشبخت پنداشت»، چراكه او بر پوچي وظيفهاش آگاه است. شخصيتهاي تار، نسخههاي مدرن سيزيف در دشتهاي مجارستان هستند. آنها ميدانند كه باد سهمگين همه چيز را ويران خواهد كرد و چراغها خاموش خواهند شد، اما كماكان به پوست كندن سيبزميني ادامه ميدهند. اين ايستادگي بيهوده، والاترين فرم «اصالت» است. آنها نه به اميد هديهاي متافيزيكي، بلكه صرفا براي «بودن»، در برابر نيستي مقاومت ميكنند. تكرار در اينجا، تنها سنگر انسان در برابر تندباد آنتروپي است.
۳. تكرار به مثابه نقد مدرنيته: اين دايرههاي مكرر، اعتراضي صامت عليه ايده «پيشرفت» در جهان مدرنند. مدرنيته بر پايه حركت خطي به سوي آيندهاي بهتر بنا شده است، اما تار با بازگرداندن زمان به شكلي دايرهاي آن، اين توهم را فروميپاشد. در نفرين يا تانگوي شيطان، شخصيتها مدام در گِلولاي درجا ميزنند؛ حركت هست، اما پيشرفتي در كار نيست.او نشان ميدهد كه تاريخ، نه مسيري نهايي به سوي كمال، بلكه رقصي مستانه و بيپايان در يك كافه متروك است كه تنها جاي رقصندهها عوض ميشود، اما موسيقي ملالآور هستي همچنان ادامه دارد.
۴. موسيقي دوار؛ طنين ابديت پوچ: در اينجا بايد به همسفر تار، ميهاي ويگ اشاره كرد. موسيقي او در اين آثار، خود ساختاري تكرارشونده است. ملوديهاي ويگ، مانند چرخدندههاي يك ساعت زنگزده، مدام به نقطه آغاز باز ميگردند. موسيقي نه براي تهييج، بلكه براي تثبيت همان «زمان سنگي» است.طنيني كه به ما يادآوري ميكند در جهان، هيچ نت جديدي نواخته نخواهد شد و محكوم به شنيدن مداوم مرثيه زوال خويشيم.
سكوت آسمان و فاجعه خاموشي
اگر سينماي استعلايي در جستوجوي حضور امر قدسي در پس اشيا بود، سينماي بلا تار، تجلي لرزان «غياب» است.
در آثار تار، به ويژه در اسب تورين، با يك «آفرينش معكوس» روبهروييم. اگر سفر پيدايش در شش روز جهان را خلق كرد، تار در شش روز جهان را به سوي تاريكي و نيستي بازميگرداند. وقتي در نماي پاياني، آخرين شمع خاموش ميشود و شخصيتها در تاريكي محض به خوردن سيبزميني سرد ادامه ميدهند، تار به ما ميگويد: در غياب معجزه، تنها «وقار در تحمل فاجعه» است. او امر قدسي را در همين سماجت بدوي براي زيستن، در ميانه ويرانهاي كه نامش جهان است، بازتعريف ميكند.
فرجام؛ سينما در آستانه هيچ و مسووليت نگاه
كارنامه بلا تار را نبايد يك پروژه به انتها رسيده تلقي كرد.آثار او در مجموع، «انسدادي آگاهانه» در تاريخ تصويرند.او تصوير را به نقطهاي از غلظت و صراحت رسانده كه پس از آن، هر نماي جديد، تنها يك لغوگويي استتيك محسوب ميشود. در اينجاست كه هنر به صخره صلب واقعيت برخورد ميكند و در آن ذوب ميشود.
تماشاي كارنامه سينمايي بلا تار، تمرين خيره شدن به تاريكي و خلأ است؛ اما نه تاريكياي تهي، بلكه لبريز از حضوري سهمگين و سرشار از بار سنگين هستي.او با دوربينش، مخاطب را از يك تماشاگر منفعل به يك «شاهد هستيشناختي» بدل ميكند. اگر سينماي متعارف راهي براي گريز از حقيقت و پناه بردن به توهم حركت است، سينماي تار راهي براي «مواجهه عريان» با جهان است. او نشان ميدهد كه زيبايي، نه در تقارن و نور، بلكه در «صداقت زوال» نهفته است. ايستادن در برابر تندبادي كه همه چيز را با خود ميبرد، در آثار او به مثابه والاترين كنش انساني تصوير ميشود.
فرجام اين مسير، رسيدن به يك سكوت باشكوه است. تار سينما را از قيد «روايتگري» رهاند تا آن را به ساحت «تفلسف بصري» بازگرداند. پس از او، مرزي ترسيم شده است كه در يك سوي آن فريب تصاوير شتابزده قرار دارد و در سوي ديگرش، حقيقت عريان انساني كه در ميانه فروپاشي، با سرنوشت خويش به صلحي تراژيك رسيده است. اين سينما به پايان نميرسد، بلكه در ذهن مخاطب رسوب ميكند تا او را وادار كند كه پس از خاموشي پرده، به جاي فرار از ملال، در آن سكنا گزيند و مسووليت سنگين «نگريستن» را بر عهده گيرد.
سایر اخبار این روزنامه
آسیب شناسی آماری حوادث اخیر
اينترنت نداریم ویزا نمیدهیم
هراس از تكرار «تراژدي كوباني»
بدون تحريمها از شرايط نامساعد كنوني عبور ميكنيم؟
روایتی از ناظران خاموش
مرثيهاي براي نور
دستور مهم پزشكيان براي رفع موانع تفويض اختيارات استانداران مرزي
معادله پيچيده سوريه
سه رويكرد عبور از بحرانها
سكوت رنج صداي خشونت
شكاف اعتماد مسالهاي فراتر از اقتصاد
معتادان محلي شبكه جهانگستر
تمنایی دیگر باید...
معادله پيچيده سوريه
سه رويكرد عبور از بحرانها
ميان حق مطالبه و خطر فروپاشي نظم عمومي
سكوت رنج صداي خشونت

