از تهدید تا التماس بن‌بست راهبردی و استیصال واشینگتن

ترامپ که ۲۱بار از نابودی تأسیسات هسته‌ای ایران با بمب‌های بی۲ در عملیات «چکش نیمه‌شب» گفته بود امروز نمایندگانش را به مسقط و ژنو فرستاده تا با کشوری که مدعی نابودی توان هسته‌ای‌اش بودند، درباره محدودسازی همان توان نابود شده مذاکره کنند. این بزرگ‌ترین پارادوکس دیپلماتیک قرن است: قدرتی که زبانش از «نابودی» می‌گفت، اکنون بدنش به سوی میز مذاکره خم شده است. این چرخش ۱۸۰ درجه‌ای، نه از سر بلوغ سیاسی که برآمده از سه شکست راهبردی است: «شکست در میدان»، «شکست در تحریم» و «شکست در محاسبه». 
۱. عملیات «چکش نیمه‌شب» با استفاده از بمب‌افکن‌های رادارگریز بی۲ و بمب‌های ۱۳ تنی سنگرشکن (MOP)، پرهزینه‌ترین و پیشرفته‌ترین حمله هوایی امریکا علیه تأسیسات هسته‌ای ایران بود. پنتاگون انتظار داشت با این ضربه برنامه هسته‌ای ایران حداقل برای چند سال فلج شود. اما واقعیت میدانی و استیصال امریکا برای کنترل برنامه هسته‌ای ایران چیز دیگری را روایت می‌کند. 
۲. پیش‌بینی امریکا از کارزار «فشار حداکثری» که از ۲۰۱۸ آغاز شد فروپاشی اقتصادی ایران ظرف ۱۸ ماه بود، اما آمار‌های رسمی جهانی از رشد اقتصادی ۳/۸ درصدی و صادرات ۱/۵ میلیون بشکه‌ای نفت روایت می‌کند. این تاب‌آوری، بزرگ‌ترین شوک به معادلات واشنگتن بازگشت به مذاکره به عنوان تنها گزینه روی میز است. 
۳. دکترین جدید امنیت ملی امریکا، «موازنه فراساحلی» و مدیریت بحران‌ها با کمترین هزینه و بدون درگیری مستقیم نام دارد، پس گشودن جبهه جدید در خلیج فارس دیوانگی راهبردی محسوب می‌شود. 


۴. تاریخ نشان داده جهش قیمت نفت قبرستان روسای جمهور امریکاست. کارتر با شوک نفتی ۱۹۷۹ سقوط کرد، بوش پدر با جنگ اول خلیج فارس رأی نیاورد؛ و امروز، با تورم ۸ درصدی و رقابت‌های انتخاباتی داغ هرگونه تنش در خلیج فارس که نفت را به بالای ۱۵۰ دلار برساند، یعنی پایان کار هر نامزد انتخاباتی در امریکا. مذاکره با ایران، پیام «مدیریت تنش» را به بازار مخابره می‌کند و از شوک نفتی جلوگیری می‌نماید. 
۵. ایران با عضویت در بریکس و شانگهای امروز به بخشی از «جهان چندقطبی» تبدیل شده که امریکا را به حاشیه می‌راند. باز نگه داشتن کانال مذاکره، راهبردی برای «کشیدن ترمز» این نزدیکی و جلوگیری از ادغام کامل ایران در بلوک رقیب است. به قول کیسینجر «اگر نمی‌توانی دشمن را شکست دهی، حداقل اجازه نده دوست دشمنت شود.»
۶. حتی تندروترین منتقدان مذاکره در غرب نیز «نظارت آژانس» را بر «نظارت نداشتن» ترجیح می‌دهند. پس از خروج ترامپ از برجام، دوربین‌های آژانس خاموش شد و اطلاعات واشینگتن از برنامه هسته‌ای ایران بسیار محدود شد. مذاکره نخستین گام برای بازگرداندن نظارت‌ها و افزایش «زمان گریز» (Breakout Time) است. این یک نیاز اطلاعاتی- امنیتی است، نه یک امتیاز سیاسی. 
۷. نظرسنجی‌های مؤسسه پیو و گالوپ نشان می‌دهد ۶۷ درصد امریکایی‌ها با هرگونه مداخله نظامی جدید در غرب آسیا مخالف‌اند. دو دهه جنگ در عراق و افغانستان با ۷۰۰۰ کشته و بیش از ۷ تریلیون دلار هزینه، زخمی عمیق بر روان جامعه امریکا زده است. 
۸. تکرار ۲۱ باره «نابودی تأسیسات هسته‌ای ایران» توسط ترامپ، یک تاکتیک رسانه‌ای برای فروش دستاورد‌های توخالی به هواداران بود. اما وقتی ایران نه تنها نابود نشد، بلکه قدرتمندتر شد، این دروغ‌ها علیه خود امریکا برگشت. امروز، مذاکره، اعتراف تلخ واشینگتن به این حقیقت است که «بمب‌ها کارساز نبودند». به همین دلیل لحن مذاکره کنندگان امریکایی آشکارا از «خلع سلاح» به «محدودسازی» تغییر یافته. 
آنچه در مسقط و ژنو می‌گذرد، «فرود اجباری امریکا از اوج غرور» است. عملیات «چکش نیمه‌شب» و ۲۱ بار ادعای نابودی که با بازسازی دوچندان توان دفاعی ایران و شکست پروژه تغییر رفتار از طریق زور مواجه شده، بزرگ‌ترین سند برای اثبات این مدعاست که امریکا برای نجات آنچه از راهبردش باقی مانده، به میز مذاکره پناه آورده است. 
ایران امروز در نقطه‌ای ایستاده که باید از موضع قدرت مذاکره کند. هفت مؤلفه قدرت ملی: «دانش هسته‌ای»، «توان موشکی»، «نفوذ منطقه‌ای»، «تاب‌آوری اقتصادی»، «دیپلماسی فعال»، «موقعیت ژئوپلیتیک» و «پشتیبانی مردمی» ایران را به بازیگری تبدیل کرده که غرب ناگزیر از تعامل با اوست. 
اصرار غرب بر مذاکره، نه یک پیروزی دیپلماتیک که اعتراف به شکست در همه میدان‌های دیگر است. این را باید فهمید و از آن برای طراحی راهبردی هوشمندانه بهره برد: تقویت بازدارندگی، گسترش دیپلماسی چندجانبه و حفظ ابتکار عمل در برابر قدرتی که ۲۱ بار گفت «نابود کردم» و امروز آمده برای کنترل و محدودسازی آنچه نابود شده!، مذاکره کند.