دکترین «سیلی محکم» پایان عصر ارعاب

ناو می‌آید، بمب‌افکن می‌آید، تهدید توییتری می‌آید، اما آنچه معادله را تعیین می‌کند، نه صدای موتور ناو‌ها و نه هیاهوی جنگ رسانه‌ای ترامپ که هندسه اراده ملت‌هاست. در میانه هیاهوی تازه واشینگتن، ایران نه به استقبال جنگ که به استقبال تثبیت یک دکترین رفته است: «سیلی محکم» به مثابه صورت‌بندی نوین بازدارندگی فعال. 
در هفته‌های اخیر، کاخ سفید با آرایش دریایی و لفاظی‌های آشنا کوشیده است صحنه‌ای از «فشار حداکثری۲» بسازد، اما پاسخ تهران، فراتر از یک واکنش احساسی، اعلام یک قاعده راهبردی بود: اگر خطا کنید، هزینه‌ای می‌پردازید که از محاسبه خارج است. این همان ترجمه عملی گزاره‌ای است که سال‌ها تکرار شده است: امنیت ایران خریدنی نیست، ساختنی است. 
تناقض رفتاری واشینگتن آشکار است؛ از یک‌سو دعوت به مذاکره و از سوی دیگر نمایش قدرت در آب‌های خلیج فارس. این دوگانه، پیش‌تر نیز آزموده شده و نتیجه‌ای جز تقویت توان بومی ایران نداشته است. تجربه نشان داده هر موج تهدید، به جهشی در فناوری دفاعی و انسجام داخلی انجامیده است. به بیان دقیق‌تر، فشار بیرونی در ایران نه به تضعیف، بلکه به تسریع چرخه تبدیل تهدید به قدرت و ارتقای توان ملی می‌انجامد. تحلیل راهبردی ایران بر سه ستون استوار است:
یکم، بازدارندگی نامتقارنِ بیش‌فعال: دکترین دفاعی ایران صرفاً دفاعِ منفعل نیست. طراحی پاسخ‌ها پیش از وقوع تهدید انجام می‌شود. این یعنی سناریوی اقدام متقابل، بخشی از معماری دائمی امنیت ملی است. پیام روشن است: هر تعرضی با واکنشی مواجه می‌شود که صرفاً نظامی نیست؛ شبکه‌ای از پیامد‌های سیاسی، اقتصادی و میدانی در گستره منطقه است. 


دوم، شکست پروژه ارعاب: هدف اصلی این آرایش‌ها، بیش از آنکه عملیات نظامی باشد، عملیات روانی است؛ آرام‌سازی متحدان مضطرب و ایجاد تردید در افکار عمومی ایران. فشار‌های داخلی بر دولت امریکا از سوی چهره‌هایی، چون بنیامین نتانیاهو برای کشاندن واشینگتن به تقابل مستقیم، واقعیتی انکارناپذیر است. اما تجربه عراق و افغانستان هنوز در حافظه تصمیم‌سازان امریکایی زنده است؛ جامعه‌ای خسته از جنگ، تاب یک درگیری پرهزینه دیگر را ندارد، حتی در درون پنتاگون نیز ارزیابی‌ها از «قابل‌کنترل بودن» هر سناریوی تشدید، با احتیاط جدی همراه است. 
سوم، جغرافیای تعیین‌کننده: امنیت منطقه‌ای بر مدار جغرافیا می‌چرخد. هر ناوی که به آب‌های جنوب ایران نزدیک می‌شود، با واقعیتی به نام تنگه هرمز روبه‌رو است؛ گلوگاهی که صرفاً یک گذرگاه انرژی نیست، بلکه یک متغیر ژئوپلیتیکی تعیین‌کننده در محاسبات ریسک است. این واقعیت به‌خودی خود بازدارنده است، زیرا هر خطای محاسباتی می‌تواند زنجیره‌ای از پیامد‌های غیرقابل پیش‌بینی ایجاد کند. 
آنچه این روز‌ها از واشینگتن شنیده می‌شود، تکرار الگوی «تهدید برای امتیازگیری» است، اما ایرانِ امروز، ایران دهه‌های گذشته نیست. سرمایه انسانی آموزش‌دیده، زیرساخت‌های دفاعی بومی و تجربه جنگ‌های ترکیبی، معادله را تغییر داده است. مهم‌تر از همه، عنصر «ایمان به توان داخلی» است که در منظومه فکری رهبری، همسنگ تجهیزات نظامی تلقی می‌شود. تاریخ نشان داده است ارتش‌هایی که فاقد این پشتوانه نرم بوده‌اند، در بزنگاه‌ها فرو ریخته‌اند. 
در این میان، جامعه ایرانی باید به یک نکته کلیدی توجه کند: آرامش، بخشی از قدرت ملی است. جنگ روانی زمانی اثر می‌کند که افکار عمومی دچار دوگانه ترس و تردید شود. پاسخ ایران، ترکیبی از قاطعیت در میدان و خونسردی در داخل است. این همان پیامی است که از تهران مخابره شد: ما جنگ‌طلب نیستیم، اما اگر تحمیل شود، پاسخ در سطحی خواهد بود که معادله را بازنویسی کند. 
دکترین «سیلی محکم» نه یک شعار، بلکه یک چارچوب محاسباتی است، به دشمن می‌گوید هزینه خطا از فایده آن بیشتر است و در عین حال به مردم می‌گوید امنیت، محصول اقتدار و انسجام است. آنان که با ناو و تهدید می‌آیند، در واقع با محدودیت‌های خود آمده‌اند. ایران، اما با «تجربه»، «عمق راهبردی» و «اراده ملی» ایستاده است. در چنین معادله‌ای، پیروزی پیش از شلیک نخست رقم می‌خورد، زیرا طرفی که از پیش هزینه را سنجیده و پاسخ را طراحی کرده، از بازی ارعاب عبور کرده است. این عبور، همان نقطه‌ای است که جنگ روانی فرو می‌ریزد و بازدارندگی هوشمند قد می‌کشد.