سیدجواد میری در گفت‌وگو با همدلی نسبت شریعتی با فلسفه را تبیین کرد پیوند فلسفه و جامعه‌شناسی

همدلی| رضا دستجردی: علی شریعتی از برجسته‌ترین چهره‌های معاصر است که همواره نوع نگاه وی به فلسفه مورد بحث بسیاری از صاحب‌نظران و کارشناسان حوزه فلسفه و علوم اجتماعی بوده است. جمله معروف شریعتی در خصوص فلسفه و تعریفی که وی از فلسفه ارائه می‌دهد همواره مبین شناخت و ادراک وی از این حوزه بوده است. با این وجود کم نیستند صاحب‌نظرانی که با نگاهی عمیق‌تر، به بررسی نوع نگرش شریعتی به فلسفه و خاستگاه‌های آن پرداخته‌اند. سیدجواد میری، جامعه‌شناس، اخیرا کتابی با عنوان «خوانش شریعتی از ژان پل سارتر» به بازار کتاب ارائه داده که همدلی به این بهانه، با وی به گفت و گو پرداخته است.
چرا برخی افراد شریعتی را فلسفه‌ستیز می‌دانند؟
برخی افراد وقتی درباره شریعتی و فلسفه صحبت می‌کنند می‌گویند شریعتی نمی‌دانست فلسفه چیست، فلسفه اسلامی را هم به طریق اولی نمی‌دانست و مطالعه نکرده بود و از همه بالاتر شریعتی خیلی فلسفه‌ستیز و ضد فلسفه بود و حتی گفتمان یا نظریه‌های جامعه‌شناختی که شریعتی ارائه کرده بود همه به گونه‌ای در ستیز با فلسفه بود. یکی از تاثیرات منفی عدم شناخت وی از فلسفه این بود که وی مدنیت و عقلانیتی که مثلا در تمدن ایرانی و در جهان اسلام با حکمت اسلامی گره خورده بود یا در پیوند با حکمت اسلامی بود را نادیده گرفت و ظرفیت‌های موجود در سنت حکمی ما را سرکوب کرد. در حقیقت، فلسفه‌ستیزی او نشان از آن دارد که وی گرایش‌های سلفی داشت. به عنوان مثال وقتی می‌گوییم که این برداشت از کجا آمده، همگی بیشتر به صورت خطابی، به فرازی در نوشته شریعتی ارجاع می‌دهند و آن این است که شریعتی در جایی در مجموعه آثار خود گفته بود «فیلسوفان پفیوزان تاریخ هستند». شریعتی این سخن را گفته ولی آن عبارت در کدام جمله، متن یا سیاق بوده مشخص نیست. به عبارت دیگر وقتی ما درباره نسبت شریعتی با فلسفه صحبت می‌کنیم به جای اینکه در مجموعه آثار شریعتی تحقیق کنیم و اساسا نگاه‌مان به بیوگرافی شریعتی باشد، به مسائل دیگر توجه می‌کنیم. شریعتی که از آسمان به روی زمین نیفتاده بود. ایشان در خانواده‌ای متولد شده بود که محمدتقی شریعتی، پدر آن خانواده بود، و همچنین آبا و اجداد ایشان همگی از علما بودند؛ علمایی که گرایش‌های اشراقی داشتند و از قضا در فلسفه هم از ید طولایی برخوردار بودند. اتفاقا شریعتی در آثار و نوشته‌های خود یا در نامه‌هایش به پسرش، به احسان شریعتی اشاره می‌کند که شما هم فلسفه بخوان و اتفاقا احسان شریعتی هم به سراغ فلسفه می‌رود. به عبارت دیگر، در نگاه شریعتی، جامعه‌شناس خوب جامعه‌شناسی است که عقبه فلسفی قوی هم دارد، چون یکی از بزرگ‌ترین یا زیباترین کمک‌هایی که فلسفه می‌تواند به یک جامعه‌شناس کند یا اساسا این خدمت را در حوزه اندیشه انجام می‌دهد، قدرت مفهوم‌پردازی است که به انسان داده می‌شود. در واقع، یکی از کارهای فلسفه این است که به فرد، قدرت استنتاج و استنباط می‌دهد. شاید یکی از دلایلی که امروز به عنوان مثال باعث شده بعد از چهل یا پنجاه سال، هنوز شریعتی نه تنها در عرصه اندیشه در ایران، بلکه در عرصه اندیشه در جهان به عنوان یکی از ایرانیانی که بر سطح جهانی مطرح است شناخته شود، آن است که عقبه فلسفی دارد. مقصود ما از فلسفه صرف کلمه فلسفه به صورت آکادمیک نیست، بلکه آن است که شریعتی توانسته به قدرت مفهوم‌پردازی بپردازد. ضمن اینکه وی با سنت شرق و غرب، سنت عرفانی، سنت فلسفی و سنت‌های جامعه‌شناسی آکادمیک هم آشنا بود و توانسته بود این سنن را در یک چارچوب مفهومی بسیار دقیق مفهوم‌پردازی کند.
اساسا نسبت شریعتی با فلسفه چیست؟


این پرسش یا پرسش‌های مشابهی چون شریعتی چه تیپ جامعه‌شناسی سوسیولوژیکی انجام می‌دهد، چه نسبتی با فلسفه دارد، آیا اصلا نسبتی برقرار است یا شریعتی یکی از متفکران آنتی فیلوسوفیالز ضد فلسفه در ایران معاصر یا در سنت جهانی جامعه‌شناسی است، مجموعه پرسش‌های مطرح در این حوزه است. اما اتفاقا در جای جای کتب و آثار شریعتی، ارجاعات زیاد و بی‌شماری به فلاسفه می‌بینید، از افلاطون، ارسطو، ابوعلی سینا و فارابی گرفته تا معاصرینی چون سارتر، هایدگر، یا فیلسوفان مکتب فرانکفورت همچون هربرت مارکوزه و نظایر آن که دائما در حال گفت‌وگو با فلاسفه است و حتی زمانی که می‌خواهد فلسفه را نقد کند با ادبیات فلسفی یا با زبان فلسفه با فیلسوفان به گفت‌وگو می‌پردازد. به بیان دیگر، گفتمان شریعتی یکی از آن دست گفتمان‌ها در جامعه‌شناسی ایرانی است که نشان می‌دهد اگر می‌خواهید گفتمانی عمیق داشته باشید، باید آن را با فلسفه انجام دهید و این مهم را می‌بایست با گفت‌وگو با سنت‌های فلسفی محقق کنید. حال آن قسمت از سخنان شریعتی که در آن به نقد می‌پردازد یا به فلاسفه حمله می‌کند و می‌گوید فیلسوفان پفیوزان تاریخ‌اند، باید دید اصولا شریعتی درمورد چه صحبت می‌کند و چرا این سخن آنقدر برجسته شده است. در واقع باید دید چرا آنهایی که طرفدار یا مخالف او هستند، بدون توجه به اصول تفسیر در نسبت با مفهومی سیاق‌مند، یک تفسیر بی‌سیاق ارائه می‌کنند. دقت داشته باشید که شریعتی دارد در مورد مسئولیت و تعهد اجتماعی صحبت می‌کند. به عنوان مثال وقتی از فلسفه صحبت می‌کند این‌طور نیست که چشمش را به روی همه چیز ببندد و بگوید همه مکاتب فلسفی خوب هستند یا ما باید به تمامی مکاتب فلسفی بپردازیم. جالب است که او حتی در بین مکاتب فلسفی و مکاتب کلامی، یک بحث سوسیولوژیکال مطرح می‌کند و به جامعه‌شناسی انتقادی تاریخی می‌پردازد و می‌گوید برخی گرایش‌ها در فلسفه به این دلیل به وجود آمده که اتفاقا برای اینکه حواس مردم را از رخدادهای واقعی که در جامعه حادث شده پرت کنند، به برخی ایده‌ها و مفاهیم انتزاعی بدون ارتباط یا هیچ نسبتی با واقعیت‌های اجتماعی دامن می‌زنند. به عنوان مثال، در مورد فرقه مرجئه که یکی از مکاتب فقهی، فرهنگی و فلسفی قرون گذشته است، حدود بیست الی سی سال بعد از اتفاقاتی که در کربلا می‌افتد، می‌پرسند ریشه تاریخی این فرقه کجا بوده است، بعد عده‌ای می‌گویند انسان اختیار دارد یا ندارد، یا جبر بر زندگی انسان حاکم است یا اختیار، برخی‌ها جبری می‌شوند و برخی اختیاری، برخی‌ها هم می‌گویند نه جبر است و نه اختیار، بلکه چیزی بین این دو است. اما به راستی ریشه این تفکر فلسفی و کلامی از آنجا شکل گرفت که نوه پیامبر به عنوان یکی از مصلحین بزرگ جامعه اسلامی در زمان خود قیام کرد و گفت استبداد از درون توحید بیرون نمی‌آید و جامعه‌ای که توحید را در راس امور خود دارد نمی‌تواند سلسله مراتبی را در جامعه بر اساس رعب و وحشت و سرکوب ایجاد نماید و بعد به آن لعاب دینی بدهد و بگوید هر کس از آن خروج کند گویی از امر خداوند خروج کرده، چون او خلیفه‌الرسول است و خلیفه‌الرسول هم به رسول خدا وصل است، پس هیچ کاری نمی‌شود انجام داد، در این میان، هر کس قیام کرد یاغی است و باید کشته شود. در نتیجه امام حسین قیام کرد و بعد شهید شد. اما بعد از مدتی به یک باره، همان جامعه دچار تزلزل شد و حکومت اموی به تدریج زیر ذره‌بین نگاه مردم رفت که حکومتی که مدعی میراث پیامبر بود چگونه به این شکل تغییر رویه داد. در ادامه، عوامل دستگاه حکومت و زر و زور و تزویر به زبان شریعتی با یکدیگر همکاری کردند تا جریان‌هایی برای دامن زدن به جریان‌های انحرافی فلسفی، کلامی و فقهی درست کنند و بگویند، نه ما اختیاری از خود نداشتیم و این خواست خدا بود. در نتیجه برای این که ما بتوانیم فهم درست و دقیقی از هیومن کاندیشن یا از وضع انسان داشته باشیم، لازم است چارچوب‌های تاریخی، اجتماعی، فرهنگی و تمدنی را به خوبی بشناسیم. از این‌روست که به گونه‌ای از فلسفه که انسان را از تعهد اجتماعی یا تعهد داشتن به امر جامعه خود، همچنین مسئولیت‌پذیری در جامعه و حساس بودن به جزر و مد جامعه بی‌تفاوت می‌کند سخن می‌گوید و مدعی می‌شود این فلسفه، فلسفه اپیکورینی و فلسفه خوش‌گذرانی است، در واقع فلسفه‌ای نیست که بتواند به وضع انسان در این عالم کمک کند. اینجاست که به این فلسفه می‌تازد، اما بدان معنا نیست که شریعتی فلسفه‌ستیز است. اصلا به عنوان مثال چرا در کتاب «انسان بی‌خود» 60 صفحه از مطالب را به ژان پل سارتر اختصاص می‌دهد؟ ژان پل سارتر در تفکر شریعتی از جمله فیلسوفانی بود که تعهد اجتماعی را شاخص مهم فلسفه‌ورزی می‌دانست و می‌گفت فلسفه‌ای که دغدغه انسان، تعهد به انسان و جامعه انسانی نداشته باشد و به ظلم، بی‌عدالتی، استکبار، استعمار، استثمار و هر نوع سرکوب سوژه انسانی واکنش نشان ندهد به درد نمی‌خورد.
اما جمع‌گرایی، فردگرایی و عرفان‌گرایی را هم به شریعتی نسبت می‌دهند.
می‌گویند شریعتی جمع‌گراست، می‌گویند برخی حرف‌ها را در کتاب «گفت‌وگوهای تنهایی» زده، پس فردگراست، یا همانطور که اشاره کردید ضد فلسفه و عرفان‌گراست، اما واقعیت این است که شریعتی ضدعرفان است و اصولا در هیچ ساختاری که ما در ذهن‌مان به صورت کلان داریم قرار نمی‌گیرد. اتفاقا جامعه‌شناسی و تیپ جامعه‌شناختی که شریعتی ارائه می‌دهد در نسبت با فلسفه معنا پیدا می‌کند، ولی کدام فلسفه؟ فلسفه‌ای که تعهد اجتماعی را سر لوحه کارهای خود قرار می‌دهد. اتفاقا شریعتی نظریه فلسفی سارتر در مورد تمایز میان ماهیت و وجود را مورد توجه قرار می‌دهد و مفهوم‌پردازی می‌کند، آنگاه درون ساختار نظریه‌های اجتماعی، Socia- Theory و نظریه جامعه‌شناختی پسااستعماری را صورت‌بندی می‌کند. بحثی که سارتر درباره تمیز بین ماهیت و وجود مطرح می‌کند در نسبت با فرد انسانی است ولی شریعتی این مفهوم را می‌گیرد، چون دغدغه پسااستعماری دارد. اصولا شریعتی در زمانه‌ای این سخنان را به زبان می‌آورد که اتفاقات بزرگی در جهان آن روز در حال وقوع بود، همچون تغییر و تحولاتی که در دوران دکتر محمد مصدق در ایران رخ می‌دهد یا حرکت ناسیونالیستی ضد استعماری و پرچمی که دکتر مصدق در برابر استعمار انگلستان بالا می‌برد که خود الهام‌بخش حرکت‌های بسیار بزرگی هم در کشورهای مستعمره اسلامی و هم کشورهای غیر اسلامی ایجاد می‌کند. جهان آن روز در وضعیتی است که خود شریعتی در کتاب «انسان بی‌خود» می‌گوید که تا قبل از حرکت‌های ناسیونالیستی ضداستعماری به دو بخش عمده تقسیم شده بود. یک بخش، انسان یا همان سوژه بود که مساوی با انسان سفیدپوست اروپایی بود که آن زمان برای جهانی با جمعیتی معادل 500میلیون نفر تصمیم می‌گرفت. بخش دیگر، مستعمره‌شدگان و کسانی بود که تحت انقیاد استعمارگران قرار گرفته بودند. این استعمارگران، سوژه‌های اروپایی او را بومی خطاب می‌کردند. اما این استعمارگران بعد از سال 1945 و پایان جنگ جهانی دوم و افول استعمار فرانسه و انگلستان، کلونی‌های خود را به تدریج از دست می‌دهند. در این زمان، وضعیت جهان و جغرافیای سیاسی آن متحول می‌شود، سازمان ملل متحد تاسیس می‌شود و تا سال‌های 1980 الی 1981، آرام آرام ملت‌های جدید عضو سازمان ملل می‌شوند.
شریعتی، نظریه یا نوع نگاهی را که سارتر در خصوص تمایز میان ماهیت و وجود انسان ارائه می‌کند، در یک ساختار جامعه‌شناختی فصل‌بندی می‌کند و می‌گوید ملت‌ها هم می‌توانند به سوژه تبدیل شوند. به علاوه، شریعتی بر این باور است که ملت‌هایی که قدرتش را ندارند نمی‌توانند به خویشتن وجودی خود یا آن چیزی که در تاریخ به آنها هویت داده بازگشت یا نسبتی برقرار کنند. اینجاست که می‌بینیم شریعتی اتفاقا به عنوان یک نظریه‌پرداز پسااستعماری با گرایش اگزیستانسیالستی متولد می‌شود و پیوند میان فلسفه و نظریه‌پردازی در حوزه جامعه‌شناسی در گفتمان شریعتی به وجود می‌آید. اتفاقا از این نظر است که سارتر و فلسفه او که مبتنی بر تعهد اجتماعی و سنت اگزیستانسیالستی است شکل می‌گیرد و من کمتر دیده‌ام که کسی به شریعتی و نسبتش با فلسفه به صورت عام و سارتر به صورت خاص پرداخته باشد.