تله مارپیچ سکوت در پسا اغتشاش

در فضای پس از اغتشاشات دی‌ماه۱۴۰۴، آنچه بیش از هر چیز به چشم می‌آید نه صرفاً حجم التهاب‌های خیابانی، بلکه مهندسی ادراک جامعه است؛ مهندسی‌ای که می‌کوشد «سکوت» را جایگزین «حقیقت» کند. در این فضا، رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی به‌گونه‌ای عمل می‌کنند که به مخاطب القا شود نظر و باور او در اقلیت مطلق است؛ اقلیتی که اگر سخن بگوید، هزینه می‌دهد، طرد می‌شود و به حاشیه رانده خواهد شد. این دقیقاً همان سازوکاری است که در ادبیات ارتباطات با عنوان «مارپیچ سکوت» شناخته می‌شود؛ سازوکاری که امروز، با شدت و پیچیدگی بی‌سابقه‌ای، در جامعه ایرانی فعال شده است. نظریه «مارپیچ سکوت» نخستین‌بار از سوی الیزابت نوئل نئومان در دهه۱۹۷۰ مطرح شد. هسته مرکزی این نظریه ساده، اما بسیار اثرگذار است: انسان‌ها از انزوا می‌ترسند و برای پرهیز از طرد اجتماعی، اگر احساس کنند نظرشان در اقلیت است، ترجیح می‌دهند سکوت کنند، حتی اگر در درون خود به آن نظر باور داشته باشند. رسانه‌ها، به‌واسطه قدرت بالای خود در تصویرسازی از «اکثریت» و «اقلیت»، نقش تعیین‌کننده‌ای در شکل‌دادن به این احساس ایفا می‌کنند. آنها با برجسته‌سازی گزینشی صداها، تکرار یک روایت خاص و حذف یا تمسخر روایت‌های رقیب، به مخاطب می‌قبولانند که جریان مسلط فکری، چیزی جز آن نیست که رسانه می‌گوید. 
پس از دی‌ماه۱۴۰۴، این تکنیک با دقت بیشتری در فضای رسانه‌ای ایران به کار گرفته شد. در حالی که واقعیت اجتماعی کشور، متکثر، پیچیده و چندصدایی است، تصویر مسلطی که به‌ویژه در شبکه‌های اجتماعی ساخته شد، جامعه‌ای دوپاره و با «اکثریتی خشمگین و یک‌دست» را نمایش می‌داد؛ اکثریتی که گویا هر صدای مخالف با روایت اغتشاش را سرکوب می‌کند. نتیجه روشن بود: بخش قابل‌توجهی از مردم، حتی آنان که نه موافق اغتشاش بودند و نه بی‌تفاوت، ترجیح دادند سکوت کنند؛ سکوتی که نه از سر بی‌باوری، بلکه از ترس هزینه‌های اجتماعی و رسانه‌ای بود. در این مرحله، مارپیچ سکوت وارد فاز خطرناک‌تری می‌شود. با افزایش سکوتِ بدنه خاموش جامعه، رسانه‌ها این سکوت را به‌عنوان «تأیید اکثریت» بازنمایی می‌کنند. هرچه سکوت گسترده‌تر شود، تصویر اکثریت جعلی قدرتمندتر به نظر می‌رسد و این تصویرِ ساختگی، افراد بیشتری را به سکوت وامی‌دارد. این چرخه معیوب، به‌تدریج افکار عمومی را از واقعیت تهی می‌کند و جامعه را در برابر عملیات روانی آسیب‌پذیر می‌سازد. 
تحول فناوری ارتباطات، به‌ویژه گسترش شبکه‌های اجتماعی، این روند را تشدید کرده است. فضای مجازی، به دلیل سرعت بالا، هیجان‌محوری و نبود مرجعیت روشن، بستری ایده‌آل برای بازتولید مارپیچ سکوت است. شبکه‌های سازمان‌یافته با کمک آمارسازی، هشتگ‌سازی و استفاده از اینفلوئنسر‌ها و سلبریتی‌ها، چنین القا می‌کنند که یک گفتمان خاص، گفتمان غالب جامعه است، حتی اگر در واقعیت، چنین نباشد. در این شرایط، مخاطب نه بر اساس تحلیل شخصی، بلکه بر مبنای «تصویری که از دیگران می‌بیند» تصمیم می‌گیرد. ترس از قضاوت، تمسخر یا حمله مجازی، او را به عقب‌نشینی و سکوت می‌کشاند. خطر اصلی این است که مارپیچ سکوت، تنها یک پدیده ارتباطی نیست، سمی سیاسی است. وقتی صدای حقیقت خاموش می‌شود و اقلیتی سازمان‌یافته می‌تواند خود را اکثریت جا بزند، تصمیم‌سازی‌های کلان نیز دچار انحراف می‌شود. در چنین فضایی، دشمنان یک نظام سیاسی بدون نیاز به هزینه‌های سنگین، می‌توانند موازنه ادراکی جامعه را تغییر دهند، به‌گونه‌ای که مدافعان واقعیت، به حاشیه رانده شوند و گفتمان مطلوب دشمن، به‌تدریج عادی‌سازی و تثبیت شود. 
در فضای پس از اغتشاشات دی‌ماه ۱۴۰۴، نشانه‌های این پدیده به‌وضوح دیده شد؛ از سکوت معنادار برخی خواص و چهره‌های عمومی گرفته تا عقب‌نشینی تدریجی کسانی که زمانی در بزنگاه‌ها مدعی پیشگامی بودند. این سکوت، بیش از آنکه نشانه عقلانیت یا بی‌طرفی باشد، محصول گرفتارشدن در «تله مارپیچ سکوت» است؛ تله‌ای که به افراد می‌قبولاند هزینه سخن‌گفتن بیش از هزینه سکوت است. 
جمع‌بندی آنکه، مقابله با مارپیچ سکوت، پیش از هر چیز نیازمند بازسازی اعتماد به اکثریت واقعی جامعه است؛ اکثریتی که اگرچه پرهیاهو نیست، اما وجود دارد و می‌اندیشد. شکستن این مارپیچ، با بازگرداندن شجاعت بیان، حمایت از صدا‌های منطقی و افشای سازوکار‌های اقلیت‌سازی رسانه‌ای ممکن می‌شود. در غیر این صورت، سکوت امروز، می‌تواند فردا به پشیمانی جمعی تبدیل شود؛ پشیمانی از آنکه حقیقت، به‌جای دفاع، به سکوت سپرده شد.