درد ‏عشق تو که جان می‌سوزدم

 [امین شول سیرجانی ‏] آرام مرغ سحر را زمزمه کردند. حرف‌های «همایون» را شنیدند و با اندکی امیدواری راهی خانه‌هایشان شدند تا خبرهای ‏امیدوار‌کننده‌تری بشنوند. جمعیتی حدود 400نفر حوالی ساعت یک بامداد شنبه سوم اسفندماه، مقابل بیمارستان جم در تهران ‏جمع شده بودند تا کسی پیدا شود و خبری اطمینان‌بخش از حال «محمدرضا شجریان» به آنها بدهد. خبری که دیگر قرار نباشد با ‏خبری دیگر نقض شود. ظهر جمعه بود که به یک‌باره خبری در شبکه‌های اجتماعی دست به دست شد مبنی بر حال نامساعد ‏محمدرضا شجریان، خواننده پرآوازه موسیقی ایران. حتی برخی کاربران شبکه‌های اجتماعی از درگذشت او خبر دادند اما ساعتی بعد ‏همایون شجریان این خبر را شایعه خواند و آن را تکذیب کرد. این پایان ماجرا نبود.
جمعه شب بار دیگر انتشار خبر درگذشت شجریان از ‏سوی سایت خبری عصر ایران منتشر شد. تقریبا همزمان با انتشار این خبر، کیانوش جهانپور، مدیر روابط عمومی وزارت بهداشت هم در ‏صفحه توییترش خبر درگذشت شجریان را تأیید کرد، اما باز هم همایون شجریان این خبر را تکذیب کرد و از دوستداران موسیقی ‏خواست که فقط از صفحه شخصی او خبرها را دنبال کنند.
 سایت عصر ایران توضیح داد که خبرش به نقل از یک مقام ارشد موسیقی ‏وزارت ارشاد بوده است. مدیر روابط عمومی وزارت بهداشت هم توییتش را پاک کرد. در این میان توضیحات حسن عباسی، پزشک ‏محمدرضا شجریان هم نشان می‌داد که او با استفاده از دستگاه تنفس مصنوعی ادامه حیات می‌دهد. نکته‌ای که باعث شد برخی خبر ‏درگذشت را با قید همین توضیح باور کنند. با این حال شماری از هواداران و دوستداران شجریان مقابل بیمارستان جم حاضر شدند تا ‏جویای حال شوند. ‏ استاد هیچ وقت نمی‌میره
کسانی که از همه چیز بی‌خبر بودند و وارد خیابان فجر (اول مطهری) می‌شدند خیلی زود با دیدن نور چراغ‌های گردان  هشت خودروی ‏پلیس این سوال برایشان پیش می‌آمد که چه خبر است؟ مرد میانسال پایش را به آرامی روی ترمز گذاشت و پرایدش مقابل بیمارستان ‏جم متوقف شد؛ شیشه خودرو را پایین کشید: «حال استاد چطوره؟» سه چهار نفر از جوان‌هایی که در میان خیابان ایستاده بودند ‏همراه با هم چیزهایی گفتند که در صدای آواز شجریان گم شد. آوازی از «دود عود» بود که از ضبط صوت پراید به گوش می‌رسید: «درد ‏عشق تو که جان می‌سوزدم/ گر همه زهر است از جان خوش‌تر است...» راننده سری تکان داد و  آرام پایش را روی پدال گاز فشرد و رفت.


در ‏پیاده‌روی روبه‌روی بیمارستان دختر و پسر جوانی یکی از دوستان‌شان را یافتند، پسر با حسرت دستی روی شانه دوستش زد و گفت: ‏‏«سیاوش حالا چه کار کنیم؟» و سیاوش همچنان که به در ورودی بیمارستان خیره مانده بود، جوابی داد که پایانی بر گفت‌وگویشان ‏بود: «کاری نمی‌تونیم بکنیم. می‌دونی این بیمارستان  کدومه؟ همون جاییه که کیارستمی هم از دست رفت.» لحظه‌ای به هم خیره ‏ماندند و بعد شروع کردند به مرور اخباری از شب قبل که درباره شجریان شنیده‌اند.
جمعیت آرام آرام جلوی در بیمارستان جمع شد و ‏ناگاه زمزمه مرغ سحر سر داد. شمار کسانی که موبایل‌هایشان را روشن کرده بودند تا زمزمه جمعی را ضبط کنند، قابل توجه بود. ‏صدای یک نفر از میان جمعیت شنیده شد که گفت: «آرام بخونیم بیمارها اذیت نشن.»
مرغ سحر خواندن جمعیت که تمام شد تعدادی ‏شروع کردند به دست زدن ولی اعتراض اکثریت، صدای دست زدن آنها را قطع کرد. ساعتی قبل افسانه شجریان به جمع مردم آمده بود ‏و درباره وضع پدرش توضیح داده بود اما استمرار حضور آنها باعث شد تا این بار همایون شجریان مقابل بیمارستان با مردم حرف بزند. ‏صدای همایون به جمعیت نمی‌رسید. تعدادی از حاضران به کسانی که جلوتر ایستاده بودند نهیب زدند تا بنشینند. عده‌ای دیگر ‏خواستار رعایت سکوت بودند. سرانجام تعدادی نشستند و سکوت نسبی هم حاکم شد تا همایون حرف بزند.
یکی فریاد زد: «همایون تو ‏رو خدا راستشو بگو.» همایون قبل از هر چیز به مردم اطمینان داد که قرار نیست تحت فشار کسی یا جایی حرفی به دروغ بگوید. یک ‏نفر جواب داد: «تو برای ما اثبات شده‌ای.»
همایون شجریان روند بیماری پدرش را از چهار‌سال پیش تاکنون توضیح داد. اینکه پزشکان ‏در خارج از کشور از او قطع امید کرده بودند اما با این حال به خواست اطرافیان او به ایران بازگشت تا درمانش را ادامه دهد.
همایون ‏سپس توضیح داد که این روند درمانی چقدر دشوار بوده. مثلا استفاده از یک لوله برای تغذیه و تمهیداتی از این قبیل سختی‌هایی را بر ‏محمدرضا شجریان وارد آورده اما او تا امروز دوام آورده است. همایون گفت: «از آن روز تا حالا سه‌سال گذشته و هنوز سایه‌اش بر سر ‏ما است. الان هم حالشون از پریشب بهتره.»
یکی فریاد زد همایون جان واقعیت را بگو. یکی دیگر چند بار یک جمله را تکرار کرد: «استاد ‏متعلق به همه مردمه. متعلق به مردم ایرانه. متعلق به مردم جهانه. تو رو خدا واقعیت را بگویید.» یکی دیگر صدا زد: «همایون جان چرا ‏شما لباس مشکی پوشیدی؟» جمعیت دوباره آرام شد. همایون اطمینان داد که هر خبری باشد اعلام می‌کند. یک نفر از او خواست تا ‏رسانه‌های موثق را معرفی کند او جواب داد: «بسیاری از خبرگزاری‌ها موثق هستند ولی شما خبر وضع استاد را از صفحه من دنبال ‏کنید.»
همایون جمعیت را ترک کرد و این بار نوبت نیروهای پلیس بود تا جمعیت مقابل بیمارستان را متفرق کند. زهرا و علی، مادر و ‏پسری اهل یکی از شهرهای شمالی و ساکن تهران هنوز خیره شده بودند به در بیمارستان و توان تکان خوردن نداشتند. زن گفت: ‏‏«شوهرم رفته بود کوه. من و پسرم اومدیم ببینیم حال استاد چطوره. ما خانوادگی عاشق استاد هستیم.» پسر حرف مادرش را پی ‏گرفت:«من از زمانی که دست راست و چپم رو شناختم با کارهای استاد آشنا شدم. این روزها چاوش می‌شنوم.» مردی که مکالمه ما ‏را شنیده بود صدایش را نازک کرد و گفت: «استاد هیچ وقت نمی‌میره. استاد به اندازه کافی کار کرده. چاوش، شب سکوت کویر، ‏آوازهای گل‌ها، یاد ایام، فریاد و... استاد جاودانه است.»
 مرد همین‌طور که با هشدار پلیس از ما فاصله‌اش بیشتر می‌شد؛ یادآوری کرد: ‏‏«ولی حیف که موسیقی ایران دیگه آوازخوان نداره. آواز هم با رفتن استاد تموم می‌شه. زبانم لال کاش استاد بمونه و بخونه. فقط یک ‏کنسرت دیگه.» و رفت و دور شد. مامور پلیس به باقیمانده‌ها هشدار داد: «دیگه برید خونه‌هاتون. وکیل و وصی اومدن توضیح دادند به ‏شما. برید دیگه.»  جمعیت باقیمانده هم پراکنده شد. ‏