كي مي‌دونه؟

تاكسي پيچيد توي يك كوچه؛، مردي كه جلوي تاكسي نشسته بود، گفت: «واي اينجا محله جواني‌هاي منه، چقدر خاطره از اين كوچه‌ها دارم.» 
راننده پرسيد: «خاطره تلخ يا شيرين؟»
 مرد كمي فكر كرد و گفت‌: «خاطره مثل خميره، قر و قاطيه، يه تيكه است.»
 زني كه عقب تاكسي نشسته بود، گفت: «براي اينكه وقتي مي‌گذره ديگه نه بدي‌ها اونقدر كه فكر مي‌كرديم بد هستن نه خوبي‌ها، اونقدر كه فكر مي‌كرديم خوبن خاطرات خوب يه غمي هم توش داره، خاطرات بد هم يه حس دلتنگي و حسرت


 داره.» 
مرد گفت: «شايد چون هيچي اونقدر بد نيست، هيچي هم خيلي خوب نيست.»
 راننده گفت: «اصلا چي خوبه، چي بد؟»