بلیط هواپیما

از صلح تا شهادت

زهرا قزلباش
شيخ مفيد در الارشاد (جلد دوم، باب اول) به ذكر ماجراي امام دوم شيعيان حسن بن علي(ع) پرداخته است. او در ابتدا تاكيد مي‌كند كه امام حسن از حيث اخلاق و رويه و رهبري نزديك‌ترين كس به رسول خدا بوده است. او همچنين روايتي از قول زينب بنت رافع نقل مي‌كند كه فاطمه دختر رسول خدا در هنگام رحيل پدر، حسن و حسين را به بالين خود آورد تا از خصال خود يادگاري به آنان ارزاني دارد و رسول گفت: «بزرگي و آيين‌داري خود را به حسن دادم و بخشش و دلاوري خود را به حسين مرحمت كردم». 
امام حسن (ع) پس از شهادت اميرالمومنين
وقتي امام اول شيعيان حضرت علي(ع) به شهادت رسيد، امور خانواده و خاندان و يارانش به عهده حسن شد و او مسوول رسيدگي به موقوفات و صدقات شد. گويا پدر طي وصيت‌نامه‌اي، موارد مورد لزوم را به پسر گوشزد كرده بود.  بنابراين امام حسن(ع) بعد از مرگ پدر به منبر رفت و خطبه خواند و احقاق حق نمود. او از خصال و كمال علي به عنوان جانشين رسول خدا سخن گفت و چنين رجز خواند: «من پسر بشيرم، من پسر نذيرم، من ‌زاده كسي هستم كه مردم را به اذن خدا به جانب او دعوت مي‌كرده، من پسر چراغ تابانم، من از خانداني هستم كه خدا پليدي را از آنان دور ساخته و به‌خوبي آنان را پاكيزه نموده، من از خانواده‌اي هستم كه خدا دوستي آنان را در كتاب خود واجب فرموده است ...». عبدالله بن عباس اولين كسي بود كه در اين محفل با حسن مجتبي(ع) بيعت كرد. ياران علي با او بيعت كردند كه با هر كه بجنگد پيكار كنند و با هر كه سازش نمايد صلح نمايند. 
آغاز فتنه معاويه عليه امام حسن(ع) 
در اين حين معاويه هنگامي كه از شهادت حضرت علي(ع) و بيعت يارانش با حسن مجتبي(ع) اطلاع يافت، فورا دو جاسوس از قبيله حمير به شهر كوفه و قبيله بني‌القين به شهر بصره گسيل داشت تا ماجراي اين دو شهر را به اطلاع وي برسانند و مردم را عليه حسن تحريك كنند. اما امام حسن از اين خدعه آگاه شد و دستور داد هر دو جاسوس را به قتل برسانند. سپس نامه‌اي كوبنده به معاويه نوشت و در آن مكر و حيله او را به وي گوشزد و تهديد كرد كه مرگش چه بسا نزديك است و از مرگ علي شادمان نباشد و براي معاويه به عنوان قطب مخالف خود خط و نشان كشيد كه: «... زيرا ما و كسي كه از ما درگذشته مانند شخص مسافري هستيم كه شب را تا صبح در منزلي به سر بريم».

در راه بودن حادثه‌اي سهمگين
گزارش شيخ مفيد در همان لحظات آغازين زندگي امام حسن(ع) چنان با صلابت ولي غم‌اندود است كه تو گويي حادثه‌اي سهمگين در راه است. 
از نامه پرعتاب و كوبنده حسن بن علي(ع) به معاويه بن ابوسفيان چنان برمي‌آيد كه معاويه دشمني سخت و مكار است و امّت را از خدعه‌اش اماني نيست. 
شيخ مفيد چيزي از جواب معاويه نياورده اما گويا چندين مرتبه نامه بين آن دو رد و بدل شد كه در همه آنها حسن بن علي از غصب خلافت پدرش شكوه كرده و حق‌كشي قوم را يادآور شده و انذارش داده است.
حسن بن علي(ع) در اينجا؛ در كوفه، همزمان كه بار غم فقدان پدر و رنج محافظت از خانواده را بر دوش مي‌كشيد، به سبب جانشيني پدر بايد امّت پيامبر را نيز تيمار مي‌داشت كه فتنه‌هايش از هر سو حمله‌ور بود و قطعا مقام خلافت چالشي بزرگ براي مسلمانان آن روز بود و اينكه چه كسي زين‌بعد بايد جانشين علي(ع) به عنوان خليفه مسلمين باشد. حسن مجتبي(ع) به سفارش پدر جانشين شده بود و ياران امام علي(ع) نيز پذيرفته بودند، اما زينهار كه همه قوم بر اين پذيرش متّفق نبودند.
لشكركشي معاويه به عراق
بدينسان در آنجا، در شام، معاويه كه دغدغه قدرت داشت، درحال نقشه و نيرنگ بود. او نيز خود را صاحب سهم مي‌ديد و ادعاي خلافت داشت. بنابراين با لشكري به سمت عراق هزيمت كرد و وقتي امام حسن(ع) از اين عزيمت باخبر شد، حجر بن عدي را مامور كرد كه مردم و كارگزاران را به جهاد عليه معاويه تشويق كند. 
نكته مهم در اردوي لشكريان حسن (ع)، چندگانگي و عدم اتفاق آنها در جهاد عليه معاويه بود و شيخ مفيد اشاره مي‌كند كه برخي از آنها به خاطر كينه معاويه و نه حبّ حسن مجتبي(ع) به جنگ برخاسته بودند. برخي هم با انگيزه‌هاي ديگر و تنها عده‌اي بودند كه صرفا با مرام خلافت حسن وارد ميدان جهاد شدند.
سوءقصد به جان امام حسن(ع) 
لشكر نابسامان و مختلف‌القول امام حسن روانه پيكار شد. در محلي به نام ساباط توقف كرد و حسن بن علي(ع) كه دل‌آشوب بود، به قصد آزمودن لشكر و آگاهي از احوال آنان به سخنراني پرداخت. اما حسن مجتبي(ع) سخناني آن‌چنان صلح‌جويانه، آن‌هم در وسط پيكار با معاويه، بر زبان جاري كرد كه لشكريان را به سراسيمگي واداشت:  «... هيچگاه در نظر نداشته‌ام كينه مسلماني را در دل بگيرم و عمل زشتي و عقيده سويي و حيله درباره او به‌ كار برم... با من مخالفت نكنيد ...». شايد آنچه امام حسن بر زبان جاري كرد، اصول پايدار و اخلاقي انسانيت و شرافت بود كه قبل از هر جنگي، نيت صلح داشت و چه‌بسا آرزومند بود كاش جنگي درنمي‌گرفت و مردم در تشخيص مصالح خويش هوشيارتر و سياست مكر و حيله خاموش مي‌ماند؛ وانگهي در ميانه جنگ با دشمني كه عنان دركشيده و هركسي به نيتي به وي تاخته، حرف از صلح چه سودي مي‌داشت؟ 
سوءتفاهم بزرگ
مردم عليه معاويه تحريك شده بودند و امام حسن هم از نيت زشت معاويه آگاه بود، براي همين تدارك جنگ ديد! اما اين سخنان، مردم را دچار سوءتفاهم كرد و گمان كردند حسن مجتبي از جنگ پشيمان شده و سر سازش دارد. لذا به صورتي هيجاني به حضرت تاختند و حتي خيمه و اموالش را به يغما بردند؛ در خيال‌شان انگار كه حسن(ع) پسر علي (ع)، نوه پيامبر (ص)، آنها را فريب داده و يكي از آنها به نام عبدالرحمان جعال ازدي جسارت كرد و به امام تاخت و عبايش را از شانه‌اش كشيد. امام بدون عبا نشسته و در سكوت نظاره‌گر بود و طلب اسب كرد و با عده‌اي ياران تلاش مي‌كرد سوار اسب شود و از دست هجوم‌آورندگان بگريزد.
ترور امام و مجروح شدن ايشان
برخي ياران از مردم ربيعه و همدان كه در ميان لشكر بودند را به ياري فراخواند و آنها حضرت را كمك كردند تا از دست آشوبگران برهانند. تا اينكه مردي از قبيله بني‌اسد به نام جراح بن سنان عنان اسب حسن بن علي را گرفت و با سلاحي به ران مباركش زد و امام زخمي شد و با او درآويخت و هر دو روي زمين افتادند و سرانجام عبدالله بن خطل طايي و ظبيان بن عماره مرد ضارب را ضربتي زدند و امام را از مهلكه نجات دادند و روي سريري گذاشته و به مدائن بردند و در منزل سعد بن مسعود ثقفي عامل حضرت علي(ع) در مدائن فرود آمدند. البته برخي روايت‌هاي مورّخان دلالت بر اين دارد كه عمّال معاويه شايعه صلح را بين لشكر امام حسن پراكندند تا بدين وسيله لشكر را تضعيف كنند و امام هرگز حرفي از صلح نزد. علاوه بر اينها برخي ديگر گفته‌اند شايعه شكست قيس بن سعد در برابر لشكر معاويه به مدائن رسيد و باعث فروپاشي لشكر حسن مجتبي و غارت خيمه و اموال امام حسن شد. حتي گفته شده احتمالا درگيري مختصري بين ياران امام حسن و معاويه درگرفت و معاويه از طريق عمّالش به عبيدالله بن عباس خبر داد كه حسن صلح كرده و بهتر است عبيدالله خود را تسليم معاويه كند كه وي چنين كرد. در هر حال، ماجراي مدائن به صلحي اندوهبار انجاميد.
و سرانجام صلح و علل آن
اول بگويم چرا اين صلح اندوهبار است؟ زيرا حاصل تفرقه و اختلاف بود. حاصل تنهايي و بي‌پشتوانگي بود؛ صلح نتيجه رفتار مردمي بود كه پشتوانه يكديگر نبودند و باهم يكدل نبودند و اغراض مناسب يا حتي مشتركي براي جهاد عليه معاويه نداشتند تا حسن مجتبي(ع) مجبور شد مصالحه كند كه در چنين وضعيتي ريخته شدن خون امّت متفرّق اسلام چه عايدي مي‌توانست داشته باشد؟!
خيانت برخي افراد در اردوگاه امام
وقتي حسن بن علي را به منزل سعد بن مسعود ثقفي در مدائن بردند، سران قبايل برخي از آنها ظاهرا در طرف امام بودند، وقتي كه منافع خود را در طرف معاويه مي‌ديدند، مخفيانه نامه‌اي به معاويه نوشتند و وعده متابعت و نوكري دادند و او را به سوي خود فراخواندند و دعوت كردند و حتي خبرش دادند كه يا حسن بن علي(ع) را مي‌كشند يا تسليم به وي (معاويه) مي‌كنند. درواقع، معامله آنها حتي در هنگام پيمان با حسن مجتبي(ع) بر سر سرمايه و قدرت بود و اكنون پايگاه دهري معاويه قوي‌تر بود، چه اينكه مگر از علي عليه‌السلام چه سرمايه‌اي مانده بود جز هفتصد درهم كه آن‌هم براي مقصودي به ‌جاي مانده بود. يا حسن‌بن علي(ع) مگر چه قدرتي مي‌خواست جز آنكه فرامين الهي را در جهت مصالح خلق و امّت اجرا سازد؟! اما عطش بزرگان قوم براي سرمايه و قدرت، فراتر از واقعيت انفسي حكومت امام و نهايتا نوعي سودجويي و دنياطلبي بود. 
نامه قيس و خيانت عبيدالله
اكنون حسن بن علي در مدائن در بستر جراحت بود و بزرگان قوم در يك سقيفه ديگر به دنبال جلب رضايت معاويه و نشاندن او بر تخت خلافت بودند. او از كار بزرگان خبردار شد و بدتر اينكه نامه كارگزارش قيس بن سعد كه يكي از امراي لشكرش در اكناف عراق (و جايگزين عبيدالله بن عباس) بود به دست وي رسيد و خبر از خيانتي بزرگ‌تر داد؛ آري خويشاوندش عبيدالله بن عباس توسط معاويه تطميع شده بود. معاويه در حبوبيه در برابر منطقه مسكن نزول كرده و ضمن نامه‌اي از عبيدالله بن عباس به ضمانت هزار درهم دعوت كرده بود كه به او بپيوندد. با رفتن ابن عباس، قيس بن سعد امير لشكر حسن بن علي(ع) شده بود.
تنها‌ترين سردار
شيخ مفيد، بغرنجي حوادث را به خوبي توصيف كرده است؛ وضعيت حسن بن علي چقدر دشوار بود! لشكر متفرّق و سرگشته و فرمانده خيانتكار و از دست رفته! و خونش را حلال كرده بودند و اموالش به غارت رفته بود و جز چند يار باوفا چيزي نمانده و بنابراين در برابر سپاه مجهّز معاويه تقريبا دست خالي بود. 
نامه معاويه به امام و تقاضاي صلح
معاويه تا حد ممكن به هدف شيطاني خود نزديك شده بود. بهترين فرمانده لشكر شكست‌خورده قوم را خريده بود و پيكر امام در رنج جراحت و بدتر از آن در رنج ناشي از تفرقه قوم بود و معاويه خوب مي‌دانست كه حسن مجتبي هرگز از مسير حق و عدالت و راستي خارج نمي‌شود و حتي جنگ را نيز براي حق مي‌داند نه چيز ديگر، لذا بهترين فرصت را دريافت تا نامه‌اي به امام بنويسد و تقاضاي صلح كند. او نامه صلح و نيز نامه‌هاي بزرگان قوم كه وعده قتل امام را به معاويه داده بودند و برخي شروط صلح را به محضر حسن بن علي(ع) فرستاد.  خب! در اين شرايط كه ياران بي‌وفايي كردند و فرمانده خيانت و خونش را حلال و در پي تسليمش به دشمن بودند؛ چاره چه بود؟! هرچند كه مي‌دانست معاويه هيچ شرطي را رعايت نخواهد كرد و همواره خدعه خواهد نمود و هرچند كه مي‌دانست لشكر منسجم و متّفقي ندارد كه بتواند رويش حساب كند و اغلب آنها با وعده‌هاي مادي معاويه تطميع شده بودند؛ لذا چاره را در پذيرش صلح ديد ولي شروطي را به وي تحميل كرد از جمله اينكه از سبّ علي(ع) در منابر و مساجد دست بردارند و به شيعيانش تعرّض نكند و حق ذي‌حقّان را به ايشان عطا نمايد. معاويه اين شروط را پذيرفت و سوگند خورد. 
شروط امام حسن(ع) 
شيخ مفيد چندان به شروط صلح‌نامه اشاره نكرده اما در الفتوح ابن‌اعثم كوفي كه از منابع معتبر روايي شيعه است، اين قضيه مفصّل‌تر بحث شده است كه طبق آن، امام حسن ابتدا عبدالله بن نوفل بن حارث را براي مذاكره نزد معاويه فرستاد و شرط مهمش را عدم آزار شيعيان علي قرار داد. اما خود عبدالله بن نوفل چند شرط به آنها افزود از جمله اينكه مبلغ زيادي از خزانه از آن امام حسن باشد و خراج سالانه دارابگرد هم براي امام حسن(ع) باشد و خلافت بعد از معاويه به امام برسد. معاويه موافقت كرد و كاغذ سفيدي را امضا كرد و به عبدالله داد تا به حسن بن علي بدهد و در آن هر شرطي خواست بنويسد. اما امام شروط عبدالله را نپذيرفت و اين موارد را نوشت كه: معاويه بايد بر اساس كتاب خدا، سنّت پيامبر و روش خلفاي راشدين عمل كند؛ كسي را وليعهد خود نكند؛ مردم در امنيت باشند؛ شيعيان علي در امان باشند و معاويه عليه حسن و حسين و ديگر اهل بيت(ع) دسيسه نكند. 
مباهله امام حسن(ع) با معاويه
در هر حال معاويه شروط را پذيرفت و سوگند وفاداري ياد كرد. شيخ مفيد ادامه مي‌دهد كه معاويه پس از امضاي قرارداد صلح از حبوبيه حركت كرد و روز جمعه وارد نخيله در نزديكي كوفه شد و نماز ظهر را با مردم خواند و سپس خطبه‌اي طعن‌آميز قرائت نمود و انگيزه اصلي خود از جنگ را فقط حكومت دانست و اذعان كرد كه مردم مايل نبودند حكومت را به وي اعطا كنند و قبضه حكومت با اينچنين نيرنگي را وقيحانه به خدا نسبت داد و گفت خدا اين حكومت را به وي داده و سپس گفت همه آن شرايطي كه در انعقاد قرارداد صلح با حسن بن علي پذيرفته بود را زير پا گذاشته و نقض مي‌كند. او بعدا وارد كوفه شد و از مردم بيعت گرفت و سپس بالاي منبر رفت و خطبه خواند و در حضور حسن و حسين عليهم‌السلام به علي ناسزا گفت و حسين قصد داشت تا پاسخ اين بي‌شرمي را بدهد، وانگهي حسن مجتبي نگذاشت و دست او را گرفت و دعوت به آرامش كرد و سپس محزونانه گفت: «اي زبان‌بريده‌اي كه نام علي را به ناسزا مي‌بري، اينك من حسنم و پدرم علي(ع) است و تو معاويه و پدرت صخر است، مادر من فاطمه است و مادر تو هند. جدّ من رسول خدا است و جدّ تو حرب، جدّه من خديجه و جدّه تو فتيله. نفرين خدا بر هر يك از ما كه گمنام‌تريم و حسب و نسب‌مان پست‌تر و از قديم به شرارت معروف و كفر و نفاق‌مان زيادتر است». تو گويي حسن بن علي مباهله‌اي ديگر به‌ جاي آورد و قوم را يادآور شد كه چه كسي است و تبارش چه كسان بودند. در هر حال، بعد از انعقاد صلح و عهدشكني معاويه، حسن مجتبي به مدينه رفت و در آنجا در سكوت انزوا گزيد. 
جانشيني يزيد و شهادت امام حسن
هرچند كه شيخ مفيد اشاره نكرده اما در مفاد عهدنامه صلح كذايي يكي اين بود كه بعد از معاويه حسن بن علي خليفه شود. لذا معاويه بعد از گذشت ده سال، تصميم گرفت پسرش يزيد را جانشين خود سازد. به همين دليل لازم بود تا حسن بن علي(ع) را از ميان بردارد. از اين رو نيرنگي ساخت تا جعده دختر اشعث كه همسر امام حسن(ع) بود را تطميع كند و با وعده همسري پسرش يزيد، در طعام حسن مجتبي زهر ريزد. جعده فريب ثروت و جلال دربار معاويه را خورد و امام را مسموم كرد. حسن مجتبي چهل روز در بستر مرگ روزگار گذراند و تفرقه و نفرت بود كه پادشاهي مي‌كرد و ترس از معاويه بود كه امّت مسلمان را يكپارچه مي‌ساخت. درواقع، نور در كشمكش با زهر جان مي‌سپرد و ظلم و تاريكي در حال جولان بود.  چه اينكه حسن مجتبي در حضور برادرش حسين و عمربن اسحق فرمود كه چندين بار به او زهر خورانيده شده اما اين زهر آخري فرق دارد و باعث شده تا پاره‌هاي جگرش از دهانش بيرون بريزد. هرچند كه حسن مجتبي نام كسي كه زهر آخر را خورانده بود؛ يعني همسرش جعده را به آنان نگفت، اما در جواب به برادر خود حسين(ع) كه از ايشان پرسيده بود عامل مسموميتش چه كسي است؟ فرمود: «نظر شما از دانستن نام او چيست؟ آيا مي‌خواهي او را به قتل بياوري؟ اگر آن كسي را كه من بايد معرفي كنم همان باشد كه مرا به اين روز نشانيده، خدا از تو بهتر از او انتقام مي‌گيرد و اگر او نباشد، من نمي‌خواهم كسي كه مرتكب كاري نشده بدون جرم به بيچارگي بيفتد». 
وصيت امام حسن به برادرش امام حسين(ع) 
اما شيخ مفيد سرانجام حسن بن علي را از زبان زياد مخارقي چنين بيان مي‌كند كه وي در هنگام مرگ، برادرش حسين(ع) را فراخواند و خبر از مسموميت و رحلت خود داد و از وي تقاضا كرد كه هرگز زهردهنده را تعقيب نكند كه خودش شكايت او را به درگاه الهي برده و منتظر خواست الهي است. سفارش كرد كه حسين او را غسل و كفن دهد و پيكرش را پيش از دفن به كنار قبر رسول خدا ببرد و سپس در كنار قبر فاطمه بنت اسد دفن نمايد و سپس انذار داد كه در مراسم وي قطعا غائله‌اي خواهد شد از سوي كساني كه گمان مي‌برند پيكر او در كنار رسول خدا دفن خواهد شد و حسين را زنهار مي‌دهد كه مبادا قطره خوني در اين غائله ريخته شود. اين پيش‌بيني درست از آب درآمد و مروان و ديگران و نيز عايشه بلوا كردند كه اين پيكر نبايد در اين مكان كه خانه رسول خدا بوده دفن شود و مروان پاي عثمان را به ميان كشيد كه چرا او در دورترين محل مدينه دفن شده و چرا حسن(ع) بايد در اينجا در كنار قبر رسول خدا دفن شود؟! 
خطبه ابن‌عباس در تشييع جنازه امام حسن(ع) 
قدر مسلّم آنچه در اين بين مي‌گذشت، كينه و نفرتي بود كه بني‌اميه از بني‌هاشم داشت و نزديك بود فتنه به ‌پا شود كه عبدالله بن عباس خطاب به آشوبگران گفت كه اين وصيت حسن مجتبي(ع) بوده و صرفا تجديد عهدي با رسول‌الله است و قصدي بر دفن ايشان در اين مكان نيست و اگر هم بود و حسن وصيت كرده بود در كنار رسول‌الله دفن شود، هيچ‌كدام از شما ياراي مخالفت نداشتيد وليكن حسن خود به خاطر حفظ حرمت حرم رسول‌الله حاضر نشد چنين كند تا خوني ريخته نشود. امام حسين(ع) نيز خطاب به جمع فرمود كه اگر به خاطر پيماني كه با برادرم بستم نبود، دمار از روزگارتان درمي‌آوردم. 
سرانجام حسن بن علي مرتضي(ع) كه در ماه صفر سال 50 هجري در سن چهل و هشت سالگي به لقاي الهي پيوست، در كنار جدّه‌اش فاطمه بنت اسد در قبرستان بقيع دفن شد.
منبع: شيخ مفيد، الارشاد في معرفه حجج‌الله علي العباد، قم: كنگره شيخ مفيد، 1413ق.
    امام حسن(ع) بعد از مرگ پدر به منبر رفت و خطبه خواند و احقاق حق نمود. او از خصال و كمال علي به عنوان جانشين رسول خدا سخن گفت و چنين رجز خواند: «من پسر بشيرم، من پسر نذيرم، من‌ زاده كسي هستم كه مردم را به اذن خدا به جانب او دعوت مي‌كرده، من پسر چراغ تابانم، من از خانداني هستم كه خدا پليدي را از آنان دور ساخته و به‌ خوبي آنان را پاكيزه نموده، من از خانواده‌اي هستم كه خدا دوستي آنان را در كتاب خود واجب فرموده است ...».
   عبدالله بن عباس اولين كسي بود كه در اين محفل با حسن مجتبي(ع) بيعت كرد. ياران علي با او بيعت كردند كه با هر كه بجنگد، پيكار كنند و با هر كه سازش نمايد، صلح نمايند. 
   گزارش شيخ مفيد در همان لحظات آغازين زندگي امام حسن(ع) چنان با صلابت ولي غم‌اندود است كه تو گويي حادثه‌اي سهمگين در راه است. 
   از نامه پرعتاب و كوبنده حسن بن علي(ع) به معاويه بن ابوسفيان چنان برمي‌آيد كه معاويه دشمني سخت و مكار است و امّت را از خدعه‌اش اماني نيست.
   پس از شهادت اميرالمومنين(ع) معاويه كه دغدغه قدرت داشت، در حال نقشه و نيرنگ بود. او نيز خود را صاحب سهم مي‌ديد و ادعاي خلافت داشت. بنابراين با لشكري به سمت عراق هزيمت كرد و وقتي امام حسن(ع) از اين عزيمت باخبر شد، حجر بن عدي را مامور كرد كه مردم و كارگزاران را به جهاد عليه معاويه تشويق كند.
   نكته مهم در اردوي لشكريان حسن (ع)، چندگانگي و عدم اتفاق آنها در جهاد عليه معاويه بود و شيخ مفيد اشاره مي‌كند كه برخي از آنها به خاطر كينه معاويه و نه حبّ حسن مجتبي(ع) به جنگ برخاسته بودند. برخي هم با انگيزه‌هاي ديگر و تنها عده‌اي بودند كه صرفا با مرام خلافت حسن وارد ميدان جهاد شدند.
   لشكر نابسامان و مختلف‌القول امام حسن روانه پيكار شد. در محلي به نام ساباط توقف كرد و حسن بن علي(ع) كه دل‌آشوب بود، به قصد آزمودن لشكر و آگاهي از احوال آنان به سخنراني پرداخت. اما حسن مجتبي(ع) سخناني آنچنان صلح‌جويانه، آن هم در وسط پيكار با معاويه، بر زبان جاري كرد كه لشكريان را به سراسيمگي واداشت. 
   در مفاد عهدنامه صلح كذايي يكي اين بود كه بعد از معاويه حسن بن علي خليفه شود. لذا معاويه بعد از گذشت ده سال، تصميم گرفت پسرش يزيد را جانشين خود سازد. به همين دليل لازم بود تا حسن بن علي(ع) را از ميان بردارد. از اين‌رو نيرنگي ساخت تا جعده دختر اشعث كه همسر امام حسن(ع) بود را تطميع كند و با وعده همسري پسرش يزيد، در طعام حسن مجتبي زهر ريزد. جعده فريب ثروت و جلال دربار معاويه را خورد و امام را مسموم كرد.