تولد ستاره‌های کاغذی

امید مافی‪-‬ رد خور ندارد که نسل اسطوره‌های بی جیره و مواجب سال‌هاست ته گرفته است.حالا دیگر غلامرضای خسته جان نیست تا با چشمهای رمیده کوچه به کوچه تهران را به خاطر
یاری رسانی به زیرآوار ماندگان بویین زهرا گز کند.حالا حتی پرویز دهداری هم نیست که اَبَر ستاره خود را به خاطر تحقیر مورچه‌های حریف شماتت کند.
عصر،عصر ستاره‌های مفرغی است که عشق را از باد و باران جدا و در پستوی تنهایی به امان خدا رها می کنند تا یادشان برود در این بلاروزگار از اخلاق جز مفهومی پوسیده چیزی باقی نمانده است.
اما در همین عرصات گاه جرقه‌هایی زده می شود

تا در اوج استیصال کمی امیدوار باشیم.
در این روزهای مالامال از مصیبت هستند مردانی که سفره‌ها را پهن می کنند و نان‌ها را قسمت تا فتوت را به میانه کارزار بکشانند و آفتاب را به این خاموشان و این فراموشان سنجاق کنند.
اینکه می شنویم سیم خاردار قرمزها دست به جیب شده و یک میلیارد به بیماران مستمند کرونایی اهدا کرده امیدوار می شویم و باور می کنیم درخت هنوز از ریشه نپوسیده است.وقتی کمک چند صد میلیونی لژیونر ایرانی برایتون از قلب جزیره به دست بی خانمان‌های این خاک می رسد و مرهمی بر زخم‌هایشان می شود تصور می کنیم که امواج سرگردان انسانیت سر به ساحل رادمردی می کوبند تا جهان تنها جایی برای ستاره‌های خاموشی که کوله بار خود را فقط برای سرمستی خویش می بندند نباشد.
در هنگامه ای که فلان توپچی آبی به روی کودکان بی تیله و خروس قندی آغوش
می گشاید و دیوارهای نسیان فرو می ریزد به این
برداشت ساده می رسیم که در خواب‌های بیچارگان و پاپتی‌ها گاه سروی سهی قد
می کشد تا روزگار، لختی لااقل با درد خو نگیرد و گردباد نامهربانی‌ها بدرقه راه خستگان نگردد.
رد خور ندارد که استخوان‌های غلامرضا در
ابن بابویه سال‌هاست پوسیده و کسی پیدا
نمی شود کت و شلوار المپیکش را به سائل پایین شهر دهد تا در شب دامادی اش لبخند
بر لبانش نقاشی شود،اما برخی مردان
سرخ و آبی پیرامون مخمل سبز گاه چنان در روح مودت می دمند که کالبد تکیده عشق جان می گیرد و سبزترین فصول به اتاق نمور مفلسان راه می یابد.
کاش می شد جرقه‌ها به حریقی لهیب بدل شوند تا برگریزان، بهار را شرمسار فراموشی سلبریتی‌ها نکند و عقوبتی به سزا سراغ ستاره‌های مقوایی عزیز را بگیرد.
فتوت زبان مشترکی دارد.چه در بیغوله‌ها و چه در شفاخانه‌های غریبه با آرامش.بذر لبخند که افشانده شود دیگر کسی از تنفس در خارستان دنیا به ستوه نخواهد آمد.جز این است یعنی؟