علیرضا صدقی تجمعِ تنهایی ایرانی‌ها

ایرانِ امروز از جهات گوناگون قابل مطالعه است. جامعه‌ای که این روزها شاید به وسعت همه تاریخش مسئله و موضوع را در خود جای داده است. جامعه‌ای در مسیر شدن که تکلیف بسیاری از موضوعات در آن روشن نیست. مناسبات اجتماعی، سیاسی و فرهنگی دستخوش تغییراتی سترگ شده و بر میزان، حجم و گستره ابهام‌ها افزوده است.
تعریفِ روشن و آشکار بسیاری از شاخص‌های این جامعه، متاثر از پدیده‌های نوظهور و باورمندی‌های متکثر با چالش‌هایی اساسی روبه‌رو است. چالش‌هایی که نتیجه آن‌ها هرچه باشد، دیگر وضوح و شفافیت ادوار گذشته را نخواهد داشت. این همه اما، افزون بر مناسبات اقتصادی و اجتماعی ناپایدار، قطع امید از تدبیر امور به دست نظام سیاسی مستقر، عدم اطمینان و اعتماد به حال و آینده و سوگواری برای گذشته، موجب شده تا ویژگی بدیع و تازه‌ای در جامعه ایران رخ بنماید.
این ویژگی تازه را بی‌هیچ تعارف و پیرایه‌ای می‌توان «تنهایی» در ایران امروز نام نهاد. گرچه موضوع از «تنهایی» هم فراتر رفته و مردم ایران این روزها با «تراکمِ تنهایی» و «تجمعِ تنهایی» مواجه شده‌اند. به نظر می‌رسد مفاهیمی نظیر اجتماع، همدلی گروهی، غیرتمندی جغرافیایی و همراهی عمومی کارکردهای خود را از دست داده‌اند. رخدادی که نمونه‌های عینی آن را به‏ویژه در کلان‌شهرها به وضوح می‌توان مشاهده کرد.
مردمانی تنها، سر در گریبان، خسته، بی‌رمق، دغدغه‌مند مسائل و مشکلات شخصی و... با شتابی فزاینده و گاه بی‌دلیل از کنار روزمرگی‌های دیگران عبور می‌کنند. گویی چشمی برای دیدن و گوشی برای شنیدن هیچ‏کس و هیچ‏چیز باقی نمانده است.
مردم در کلان‌شهرهای ایران، این روزها به مجموعه‌ای عظیم و دهشتناک از غارهای دربسته تبدیل شده‌اند که هرکدام به تنهایی زندگی می‌کند و در تنهایی خواهد مُرد. این حجم انبوه از تنهایی و سرعت و شتاب در زندگی‌های تهی از محتوا و مفهوم، روابط انسانی را در ایران به کمترین میزان تاریخی خود رسانده است.
شاید بتوان حلقه مفقوده راه برون‌رفت از این وضعیت را «درنگ» دانست. به نظر می‌رسد جامعه ایران امروز بیش از هر چیز به اندکی «درنگ» نیاز دارد. پیش از پرداختن به هر مسئله سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و حتی خانوادگی، تک‌تک عناصر این جامعه باید قدری «درنگ» کنند. این سرعت، این تلاشِ پیگیر، این چنگ زدن به هستی روزمره ناچیز، این دست‏انداختن‌ها به طبقه و گروه بالاتر، این تنازع بقا و این سرسختی و سرسنگی است که زندگی ایرانی‌ها را به سوی «تنهایی مطلق» می‌کشاند.
شاید باید قدری ایستاد؛ ایستاد و بار دیگر خود را، جامعه را، مناسبات حاکم بر انسان ایرانی را مشاهده کرد. با این «درنگ» است که «امکان» خروج افراد از غارهای‏شان فراهم می‌آید. فرصت دیدن، تماشا کردن، غصه خوردن، شاد شدن و آرمیدن مهیا می‌شود. البته که «درنگ» تنها و تنها این «امکان» و «فرصت» را ایجاد می‌کند. تردیدی نیست که برای رسیدن به فراز پیشِ‏رو و دستیابی به عزیزِ از‏دست‏رفته‌ای به نام «جمع»، ابزار و امکاناتی دیگر نیز لازم است. اما گام نخست خروج از این «تجمعِ تنهایی» بی‌شک دستیابی به گوهر باارزش «درنگ» است. این همه، یعنی دیدنِ «دیگران»؛ دیدنِ «دیگران»، آن‌گونه که هستند. یعنی همه؛ همه به مفهوم دقیق کلمه...