این ترانه‌ها شنیدنی نیست!

امید مافی‪-‬ در اثنای تورم ۵۰ درصدی و گربه رقصانی گرانی، رسانه ملی در یک روز چند مرتبه موضوع فرزندآوری را
پیش می‌کشد و به انحاM مختلف به مخاطب خود یادآوری می‌کند که زندگی بهتر تنها و تنها در سایه فرزند بیشتر محقق می‌شود.
در اینکه حضرات دل خجسته‌ای دارند و به همین سادگی از رقص کودکان در چشم والدین و گوارا شدن زندگی حرف می‌زنند از آن شکل اتفاقاتی است که نشان می‌دهد چندان که باید و شاید در جریان امور نیستند.
کاش در ازدحام خبرهای بد و نگرانی‌های یومیه وقتی این دُرافشانی‌ها را می‌کنند کمی به این هم بیندیشند که به دقیقه اکنون سِرِلاک گندم و میوه چقدر قیمت دارد و اصلا در داروخانه‌های شهر پیدا می‌شود یا نه؟ بعد هم پوشک در حال حاضر بسته‌ای چند است و با این حقوق‌های بخور و نمیر آیا قرار است معجزه‌ای شود که مجریان و کارشناسان رسانه ملی یک ضرب بر طبل فرزند‌آوری می‌کوبند و خانواده‌هایی که این روزها مرغ و گوشت را فقط در فیلم‌ها می‌بینند را اینگونه تهییج می‌کنند.

با عرض شرمندگی و با التفات به این عرصات که در آن نفس می‌کشیم و گاه آرزوی مرگ می‌کنیم و البته کرونا و هزینه‌های سنگین زایمان و قبل و بعد از آن که می‌تواند کمرها را تا کند، بد نیست همین حالا شماره جام جم را بگیریم و به آقایان متذکر شویم که اینجا کُنام شیران و مهد دلیران ایران است و احتمالا فراموش کرده‌اید که آب از سر خلق اله گذشته و اگر هنر کنند و یک بچه را به سرانجام برسانند و دردانه‌هایشان در این وانفسا و با این فاصله طبقاتی عقده‌ای نشوند گل کاشته‌اند و کاری
کرده‌اند کارستان! نکنید این کارها را. نزنید این حرف‌ها را. نجوا نکنید این ترانه‌ها را. فردا پس فردا اگر بچه‌ای به دنیا آمد و روی سینه مادرش بی‌وقفه گریست و تقاضای عروسک کوکی و جغجغه کرد چه کسی باید پاسخگو باشد؟ باور کنید ما به هیچ عنوان با اصل فرضیه مخالف نیستیم و اتفاقا فکر می‌کنیم اگر روزی این سرزمین گلستان شود و آب خوش از گلوی مردمِ دست به گریبان با تورم پایین رود، حتما باید به افشاندن بذر آینده‌سازان فکر کرد، اما خب در این شرایط که پدران و مادران چون برگ خزان خسته‌اند و با حقوق سه میلیون تومانی قدرت پرداخت اجاره خانه خود را هم ندارند بهتر است منطقی فکر کنیم و حرفی نزنیم که توده پای جعبه رنگی فشارخونش بیست را هم رد کند و قلبش تیر بکشد و زیر لب چیزی نثار رسانه ملی نکند. باور کنید ما هر صبح با پاهایمان به خیابان می‌رویم و شامگاه از فرط خستگی با زانوانی که روی زمین راه می‌روند به خانه بازمی گردیم.